و هر سال مدرسه ها با تولد من باز میشوند
و من چقدر از مرگ میترسم
نکند مدرسه ها را تعطیل کنم و سال ها بعد کسی
با الفبای شعرهای من اشنا نباشد!!! "منیره حسینی"
من خیلی زیاد یعنی کلی با خود کلنجار رفتم برای نوشتن امروز,برای نوشتن امسال,برای نوشتن این 20 سالگی
عزت الله انتظامی 40 سالگی خود را به تصویر کشید و من باید 20 سالگی ام را روی پرده ی تمام سینماهای دنیا ببرم تا تکریمش کنند,تا تکریمم کنند
شاید این چهارمین یا پنجمین پستی باشد که هی مینویسم و پاک میکنم,این یعنی چقدر در این یکسال حرف دارم و نگفته ام و نزده ام!
حال که دارم این کتبیات را ثبت میکنم دو چیز درونم همینجور تکان میخورند!20 سالگی ام که دارد اخرین شرحیاتش را به من میگوید و 21 سالگی ام که دائم امدنش را به من گوشزد میکنم!
شنیده بودم که ادم ها یکهویی رشد میکنند!یکهویی متحول میشوند!و این یکهویی شدن من در 20 سالگی و با افتادن اتفاقات و اشتباهات مدیدی رخ داد!
در این سال خیلی اشتباه کردم و ذره ای ناراحت نیستم از کردنشان!اشتباه است که ادم ها را میسازد,که من را ساخت,که اهلی ام کرد!
از ان اشتباهات غلط گرفته تا باور کردن تمام خزئبلات ادم های دروغگو و نامرد
از حساسیت های بیجا و از ان احساسات سست
از اجازه دادن بازی های پی در پی دیگران با من تا کم گرفتن خودم
اشتباه زیاد است و تا صبح هم بنویسم نوشته میشود!
و چیزی که این وسط به رنگ ارغوانی در امده و همینجور جلوی چشمانم مانور میدهد تجربیات و درس هایی ست که گرفتم.
من انقدر ادم ها را همه جوره در ذهنم مرور کرده ام که دیگر سعی میکنم زیاد جدی شان نگیرم!همه شان را به همه نحوی دیدم از مادرم گرفته تا اساتید دانشگاهم.و انچه که فهمیدم این بود که هرکسی به یک نحوی ست!هرکسی مثل سرانگشتانش با دیگری متفاوت است!پس توقع بیجا مثل توقف بیجا مانع کسب و زندگی میشود!
فهمیدم همانقدر که تنهایی نفرت انگیز است بسیار بیشتر دوست داشتنی ست و ادم را به خودش بیشتر نزدیک میکند
فهمیدم بیش از حد عزیزم گفتن,دوستت دارم گفتن,و... برایم نچسب شده است!و برای گفتن یک عزیزم,دوستت دارم گفتن انقدر فکر میکنم تا دلم راضی شود و عقلم حکم کند که او واقعا عزیز من است!
من امسال سفر کردم.خیلی زیاد.هم با دوستانم هم با خانواده.و انچه که در سفرها یاد گرفتم بیش از حد برایم ارزشمند است
از بهار 91 مثل اینکه بخواهم از یک سرابالایی بالا بروم زجر کشیدم و تمام این زجر کشیدن ها میگذارم روی تخم چشمم از بس دوستشان دارم
خیلی ها از اردیبهشت از زندگی ام بیرون رفتند,از زندگیم بیرونشان کردند چون بقول معروف:برای تا ابد ماندن باید رفت,یا از قلب کسی یا به قلب کسی
دوست داشتن های حقیقی ام را سفت نگه داشتم و دوست داشتن های کذایی ام را که صرفا فقط وقت میگرفتند را دور انداختم و این جای تنفس بیشتری برایم باز کرد
دیگر کمتر غر میزنم,کمتر ناشکری میگویم,کمتر درگیر نوستالوژی میشوم!!!,کمتر خودم را غرق در رفتارهای در ذوق زده ی دیگران میکنم!زندگی میکنم,عشق بازی میکنم,دوست دارم,هنوز درگیر محکم کردن ایده ال هایم و اعتقاداتم هستند,هنوز مرز سیاسی بینابین دارم,هنوز اگر بخواهم خیلی راحت ,راحتر از انکه فکر کنم میتوانم از خیلی چیزها دل بکنم,یا خیلی کارها را انجام دهم
این قصه سر دراز دارد.فقط بدانید من 20 سالگی جانم را دفن نمیکنم!مومیایی اش میکنم میکذارم همینجا کنار دستم.میبوسمش هر شب و هرروز.به یاد تمام شب هایی که روی این تخت پا به پای من گریست.به یاد همه ی روزهایی که حرص میخورد و میگفت درس بخوان و من نمیخواندم:)
به یاد کودکی ها و درگیری هایم.به یاد گریه کردن هایش سر منی که هنوز کله ام بوی قرمه سبزی میداد
میبوسمش با تمام وجودم!
میدانم که مبارک است.میمون است.فرخنده است.میدانم
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:26  توسط
همین دیروزترها بود در همین حوالی مینشستم پای تلویزیون و کارتن میدیدم.
ولی انقدر عشق کارتن نبودم که مثل دیگر هم سن و سال هایمان چسبیده به تلویزیون باشم
مینشستم و از اول تا اخر کارتن کاراگاه گجت را میدیدم
باز هم نه بخاطر اینکه از کاراگاه بازی خوشم بیاید , یا از شخصیت گجت لذت ببرم
من فقط به خاطر این گجت را دنبال میکردم چون میخواستم ان شخصیت ملعون پشت مانیتور را که فقط دستانش پیدا بودند را ببینم
من میخواستم ببینم صاحب ان گربه ی چاق و زشت کیست و چرا هیچوقت چهره اش را نمیگذارند تا امثال من ببینند تا خیالشان ابی شود!
من میدیدم و دنبال میکردم تا برای ارضای فوضولی ام چهره ی مرد را ببینم!و اینگونه کودکی ام میگذشت
و قسمت اخر همان قسمتی که نشان دادندش من ندیدم!و چقدر گریه کردم.و دیگر هیچوقت ندیدم
کودکی ام اینگونه گذشت
حالا جوان تر شده ام.انقدر جوان که میدانم نباید هرروز منتظر چهره ی ملعون کسی باشم
ولی هنوز انقدر کودکم که دلم برای دیدن ان ملعونک پر میکشد!و همین که یادش میفتم که موقع نمایش چهره اش من خواب بوده ام و ندیدمش اشکی میشود چشمانم
حالا تو
نکند تو بیایی و من خواب باشم؟؟!
من هنوز روزمرگی هایم را بخاطر تو به شب میرسانم.اتاقم را هرروز مرتب میکنم تا وقتی می ایی لبخند بزنی و بدانی من هرروز گرد اینجا را بخاطر تو میگیرم تا مبادا اثر بوسه ی روی انگشتانت با خاک های روی چهره ام از بین برود
من تمام روز و شب را بیدارم تا وقتی روزی ازینجا رد میشوی تمام عطرت را ببلعم و پر شوم از حس های خوب.و نکند تو رد شوی و من خواب باشم
ان وقت تا لحظه ی مرگ با اشک هایم عشق بازی میکنم
تو همان سیندرلای گم شده ی منی.بیا تا با گالیور به ان طرف دنیا برویم.قول میدهم اگر دزدان دریایی قصد ربودنت را داشتند همچون فرشته ی سفیدبرفی نامرئی ات کنم و خودم ان سیب سمی را بخورم
تو فقط بیا
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:57  توسط
_هووی فک کردی خیلی زرنگی؟ دست قبلی دل رو بریدی حالا داری دل رد میدی؟
_کی من دل بریدم؟ حرف بیخود میزنیا ایناها دستم پره دله اگه ببرم دستم رو میشه مریضم مگه؟
_آره خوب مریضی. بریدی خودم دیدم.
_مگه دیدنیه دل بریدن که میگی دیدم. چه جوری دلت میاد ببینی دل بریدنو. من دلم ریش ریش میشه.
_چرت نگو. باشه بابا نبریدی. حالا دلتو راه بنداز تمومش کنیم دست آخرو.
_دلم داره از کار میفته. چه جوری راه میفته آخه... پکیده ...
_آقا نمی خوای بازی کنی بگو این چرت و پرتا چیه میگی.
_بازی؟ من؟ من بازی کنم؟ اونم با دل؟... من نیستم...
_مارو گرفتیا نه؟
_نه. دلم گرفته...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:1  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:0  توسط
افتاب داغ است و هوا گرم
با اینکه از استخر می ایم اما بدنم خیس عرق است ازین تبستان
و خدا عمرش دهد سازمان اتوبوس رانی و مخصوصا متروی اصفهان را
منتظر اتوبوس می مانم
نمی اید
نیم ساعت میشود که منتظرم.وبعد یک اتوبوس اسقاطی می اید.پر است از جمعیت.با خود میگویم اگر درش باز شود تقریبا 5 نفر از ان پرت میشوند بیرون!حتی چند نفری به پنجره ها اویزان هستند!
خیال سوار شدن ندارم که اگر سوار شوم فقط یک لنگه گوش برایم باقی می ماند!با خود میگویم:دیر رسیدن بهتر از له رسیدن است!
چند دقیقه ی دیگر کمی گرما و خستگی نوش جان میکنم و منتظر اتوبوس بعدی می مانم!
می اید!امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا,بی وفا یه خرده زودتر میمدی تا نخوریم گرما!!!
سوار میشوم.مینشیم روی صندلی ای که از پنبه هایش گرما میریزد!!!
پنجره باز است و همین که باد به صورتم میخورد انگار حوریان بهشتی بادم را میزنند!
اما غرغر دخترک کنار دستی ام که دائم به مادرش میگوید:تشنه ام, کفرم را در می اورد
اخم میکنم!لعن میفرستم به این مملکت وشهر بااین وضع حمل ونقل اش!
چراغ قرمز میشود!و من همچنان اخمم.پرایدی می ایستد بغل اتوبوس.راننده را نمیبینم.فقط میدانم ادم باحالی ست.صدای اهنگ عربی اش تا ته بلند است.
میرود اهنگ بعدی.شاد است.هیفا میخواند
ناخوداگاه لبخند میزنم.حس میکنم«دسته ی پیش مغز میانی ام»دارد میرقصد
با دمم گردو میشکنم.یک اهنگ چقدر دستگاه های مغزم را تحریک کرده!
فقط در دلم میگویم:خدا پدرکافرت را بیامرزد هیفا
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:42  توسط
امروز روی صندلی تک نفره ی اتوبوس کلی فکر کردم بطوریکه به اندازه ی ذغال های کبابی سر خیابان مغزم فسفر سوزاند!تفکرات من ازین قرار بود که : در این عصر که دوره دوره ی گرانی ست و از همه گران تر"نون"است چه بهتر که ما کمتر "نون"بخوریم.کمتر از "نون"ها سخن بگوییم.کمتر "نون"حرام کنیم و بر سر فعل هایمان بیاوریم
حالا اگر به فکر اضافه وزنمان نیستیم حداقلش به فکر روح و روان خود باشیم و اینقدر"نون" "نون" نکنیم
اصلا به نظر من ادم که از بی "نونی"نمیمیرد برعکس خیلی هم برای سلامت جسم و روح خوب است.هم جسم روی فرم می اید هم روح
حالا نه اینکه لب به"نون"نزنیم یا لب از "نون" باز نکنیم ها!گاهی "نون"خوردن و "نون"گفتن لازم است!
گاهی اگر "نون"نخوریم یا حرفی از "نون"نبریم قوای جسمی و روحیمان اوضاعش خیت میشود!ان وقت است که ممکن است بر اثر نگفتن یک "نون"معتاد شویم و کمی بعد گوشه ی جوب پیدا کنندمان!
یا بر اثر نخوردن"نون"ضعف کنیم و گوشه ی همان جوب غش کنیم و دیگر الفاتحه!!!
پس در کل نتیجه گرفتم(نتیجه میگیریم):که "نون"همانطور که لازمه ی بقاست همانقدر هم لب زدن زیاد به ان و یا لب باز کردن زیاد از ان کشنده است و به نظر من روان شناس یک نوع بیماری ست!
پس ما ازین ماده ی خنثی باید به میزان نرمال و در جای خودش استفاده کنیم! نقطه سرخط:-)
پ.ن:نشستم با مادر گرامم فیلم«بوسه ی فرانسوی»(استغفرا...!!!)را دیدم!نتیجه گیری:من پاااااااااااااااااااااااااااااریس میخوام!یکی بیاد منو ببره پاریس.دارم عقده ای میشم بخدا!
خطاب به شهرم:اصفهان جان خدایی جای خالی یک چیزی درونت خیلی خودنمایی میکند!و ان هم یک شهربازی درست حسابی ست.مردم از بس هیجاناتم را سرکوب کردم!
فیلم نوشت:غرور و تعصب میبینم!چهار سال پیش هم کتابش را خواندم.اما کتابش زیاد چنگی به دلم نزد
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:43  توسط
همه جا را زیر و رو کردم
اینجا آنجا
زیر گنجه ی انباری/زیر تخت خانم جان/توی سبد نخ و سوزن های مادرم
پشت قاب عکس خواهرم/بین کتاب های برادرم
درون جانماز پدرم
حتی لابه لای قرص های اقا جان
کوچه را هم گشتم.همه جایش را.زیر درخت اقاقیا.بالای درخت خرمالو.
حتی تمام جوی ابی که از ان کوچه های پشتی هم می امد را گشتم.
به بقالی مش تقی هم رفتم.انجا هم نبود
باور میکنی اگر بگویم تا _اووووووووم تا_پزشک قانونی را هم رفتم اما انجا هم نبود؟!!!
با گریه از گنجشک ها و کلاغ های خیابان هم پرسیدم
هیچ کس هیچ کس خبری از تو نداشت
خبری از تو نبود
خبری از تو نیست
دل خوش کرده ام به ان سنگ ناخوانای قبرستان.گریستم همان جا.همان جا اما خودم را دفن کردم
ع/ط/ی/ه
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:21  توسط
و چقدررررررررررررررررررررررررررر این کنت مونت کریستو قشنگ بود
ممنون عمو الکساندر
+برای دومین بار"جین ایر"میخوانم
چون یادم نیست قبلا چه خوانده ام
++رابطه ی فرانسوی میخواهم ببینم!
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز,
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 23:58  توسط
بچه ها کی کتاب"کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" را خونده؟
بیاد بگه کارش دارم
++عمو پائولو گند زدی با این کتابت!عرفان کاذب در حد لالیگا!!!
+++کنت مونت کریستو را میخوانم.اما نه با ترجمه ی ذبیح ا... منصوری عزیزم.با یک عدد ازین مترجم های سوسول تازه کار
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز,
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 1:4  توسط
مثل اینکه خانه ی موریانه ها شده باشد
شاید هم یه تکه اشغالی چیزی در ان محدوده افتاده باشد و مورچه دورش جمع شده باشد
اصلا شاید خوره باشد
شاید هم ...
نمیدانم.همین را میدانم یک چیزی در انجا لول میخورد و ازارم میدهد
این ازار که میگویم یعنی اذیتم میکند.نمیگذارد راحت نفس بکشم
این نفسی که میگویم یعنی نمیشود.نمیخواهد که راحت حرف بزنم.راحت مثل قبل تر ها بگویم دوستت دارم!
این راحتی که میگویم یعنی نمیشود.جور در نمی اید
این نمیشود یعنی ناتوانم از گفتن خیلی چیزهای دیگر
خیلی چیزهای دیگر یعنی من چقدر عوض شده ام
باور بفرمائید این پست مثل پست های قبل تر جنبه ی اعتراض جنبه ی خالی شدن یا چه میدانم تلقین کردن ندارد
من چیزی خورده است توی سرم
سر؟نه نه/توی قلبم
موضوع سر موچه و موریانه و خوره و...نیست
موضوع سر حمله ی عنکبوت هاست
شاید هم ملخ ها
ملخ ها یا عنکبوت هایی که حمله کردند به مزرعه ی دلم
و
و قلبم را نشانه رفتند
پ.ن:برای تو مهربان.می را.ببخش این روزها حس نوشتن نیست
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:12  توسط
ما زن ها خیلی چیزها داریم
خیلی چیزها نداریم
مثلا ما درد داریم/سختی داریم
اما...
اما حرف نداریم
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:4  توسط
دلم:
از آن جیغ های بنفش میخواهد
ان پچ پچ های بنفش
ان خنده های بنفش
ان سلام های بنفش
ان حرافی های بنفش
آن اس ام اس های بنفش
ان راه رفتن های بنفش
ان دوستی های بنفش
ان آواز خواندن های بنفش
ان درس خواندن های بنفش
آن مسیرهای امد و رفت بنفش در مسیرکتابخانه با رفیق بنفشم
آن سکوت های بنفش
آن عبادت های بنفش
آن دوست داشته شدن های بنفش
آن دوست داشتن های بنفش
آن بوسه های بنفش
آن اغوش های بنفش
آن آرام کردن های بنفش
آن...
بنفش
بنفش
بنفش
اه لعنتی .آبرنگ هایت را از روی دلم بردار. برو آن طرفتر نقاشی ات را بکش!تمام جوهر ابی و قرمزت دلم را پر کرده است!
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:5  توسط