آنروز وسط یکی از بزرگترین مال های شیراز،خودم را انداختم روی یک صندلی و سعی کردم به اینترنت آنجا وصل شوم.وصل شدم.بلاگفا را که باز میکردم پیغام داد:متاسفانه تا اطلاع ثانوی نمیتوانید وارد سایت شوید...این اولین باری نبود که این مدلی از ما میخواستند تا اطلاعات ثانوی شکیبا باشیم.گهگاهی بدون معذرت خواهی هم دیده بودیم کامنت هایمان به مقصد نمیرسد.شکایت میکردیم فلان وبلاگ مطلب ما را سرقت کرده،لطفا رسیدگی شود و رسیدگی نمیشد...این چندمین باری بود که برای ورود به دنیای کلماتمان،جلویمان را میگرفتند و پیش آ پیش از مشکل به وجود آمده عذرخواهی میکردند...چند روز بعد به گمان اینکه مثل روال همیشگی،مشکل حل شده وارد سایت شدم،اما همچنان صفحه ی عذرخواهی جلوی چشمم ظاهر میشد.این روال آنقدر طول کشید که اردیبهشت تمام شد.خرداد آمد و تنها تغییر سایت این بود که هرروز خبرهای هولناکی میشنیدیم و هرروز جمله ی"ما عمیقا از حادثه ی بوجود آمده،متاسفیم"پررنگ و پررنگ تر میشد...کلمه های انبار شده ی درونم را فریز میکردم تا بلکه روزی پنل ورود به وبلاگم را ببینم و تمامشان را بیاورم روی صفحه ای که چند سال است در آن زندگی میکنم.دوستان خوب پیدا کرده بودم و برایم حکم یک مدرسه را داشت...اما باز هم شیرازی عمیقا از گندی که زده بود تاسف میخورد.همین شد که تصمیم به اسباب کشی گرفتم.حنانه حجم اندوه متورم شده ی درونم را دید.برایم در بیان یک اکانت ساخت و من تا مدتی اینجا مینوشتم(ادرسو تو کامنت اول نوشتم)...نمیدانم چرا اما کلماتم را نمیتوانستم در آنجا آنطور که باید به زبان بیاورم.تا آنجا که میشد به خوانندگانی که میشناختم خبر انتقالم را دادم،اما از کجا تک تک خوانندگان خاموشم را پیدا میکردم؟!از کجا به آنهایی که تنها از طریق کامنت های وبلاگ شان با آنها رابطه داشتم خبر میدادم؟!هرروز به وبلاگ خاک خورده ام نگاه میکردم و به جدول آمار بازدید کنندگان سرک میکشیدم.دلم خوش بود به آن پنجاه نفر از سیصد نفری که هرروز اینجا را باز میکردند تا بلکه به روز شدنم را ببینند...حالا این چند روز که بلاگفا با آغوش آش و لاشش ما را پذیرفته،به این فکر میکنم که ممکن است روزی نه چندان دور،دوباره با صفحه ی عمیقا متاسفیمش روبرو شوم و بعد بفهمم نه تنها ارشیو نوشته های دوساله ام،بلکه تمام نوشته های اینجا به فاک رفته.اما تنها دلخوشی ام تک تک شما چند صد نفری هستید که با بودنتان همیشه دلخوش من بودید و به من فهماندید آدم ها هرچند بد، زمانیکه خود خودشان باشند،میتوانند خیلی خوب باشند.شمایی که با یودنتان،با هدیه های یهویی تان،با یهویی دیدنتان در خیابان،با تبریک هایتان،با دعاهایتان،با تمام مهر و لطف تان،حتی با خاموش بودنتان ،همیشه مهربانی و دلخوشی را به من هدیه کردید.با این حال تمام دلشوری هایم را برای یهویی نبودن وبلاگم را با بودن شما،تعویض میکنم...حالا حال کسی را دارم که با تمام خیانت و بدی که از دوستش دیده،بازگشته ام،تنها به دلایل محکم تری که فقط دلم از آن با خبر است...
پ.ن:اگر من باز هم با در بسته ی بلاگفا برخوردم توی همان بلاگ مینویسم..ادرسش در کامنت اول
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:5  توسط
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:24  توسط
|
ى جا هم گفته بودم رو دست منصور ضابطيان بلند ميشم
فکر کنم دارم ب هدفم ميرسم...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:29  توسط
|
قرار است شب بروم جایی ک هیچ کس نیست و اگر هست مرا نمیشناسد و اگر میشناسد کم میشناسد
خسته ام از ادما
میخاهم یک شب و روز گم شوم
میروم کنج یک خانه ی پر نور
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:37  توسط
|
اتوبوس های مسیر،انقلاب تا پل بزرگمهر،هرچقدر هم درب داغان و پکیده باشند،هرچقدر که صندلی های سفت و کثیفی داشته باشند،هرچقدر راننده هایی عصبی و اخمو پشت رل شان نشسته باشد،هرچقدر هم دیر به دیر بیایند،هرچقدر کرایه شان زیادتر از مسیر باشد،باز هم یک مزیتی دارند که به تمام غر زدن های راننده و کثیفی صندلی ها و منتظر در آفتاب ماندنش می ارزند...آن هم این است که در تمامی مسیر چشمت به رودخانه ای میخورد که دارد نفس میشکد و برایت دست تکان میدهد...برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:25  توسط
گوشی روی تخت افتاده بود...کف اتاق پر بود از برگه هایی که باید میرفت توی سطل آشغال...توی سطل آشغال پر بود از چیزهایی که یک زمانی دوستشان داشتم و به منزله ی افرادی بودند که آنها را به من داده بودند...همه چیز را باید پاک میکردم...خاطره ها،فاصله ها،یادها،یادگاری ها،حتی اعتقاد ها.اعتقاد به ماندن ها.اعتقاد به سکوت ها.اعتقاد به درست شدن خود به خودی مسئله ها...همه چیز داشت آرام آرام و بی سر و صدا پاک میشد...و من آرام آرام،آرام میشدم...لا به لای تمام اسباب اثاثیه های کف اتاق خودم را پرت کردم روی تخت...گوشی ام را برداشتم و برایش نوشتم:"بیا فردا با هم حرف بزنیم."بعد زدم زیر گریه...گریه هم تنه اش را زد به من...برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط
حالا آنقدرها استرس قبول شدن یا نشدن ندارم
مهم این است برایم اس ام اس آمد:
من قبولی را با تو میخواهم عطیه...
دی جی تو از دیار گل های کوهی هستی که ناب و شفاف و پراز عطر ند...
+دعایمان کنید:)
پنجشنبه.24 بهمن 1392 . دانشکده شیمی.کنکور گروه روانشناسی...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی,
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:49  توسط
داوطلب گرامی با توجه به شرایط جوی،برگزاری آزمون کارشناسی ارشد به هفته ی آینده موکول شد.به اطلاعیه ی سازمان سنجش مراجعه نمایید...
سازمان سنجش...ساعت 17:30 سه شنبه
اینا دسیسه ی غربه
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:51  توسط
باید ساکم را جمع کنم.یک دست لباس گرم کافی ست.دستکش.شال گردن.جوراب
بافتنی هایم.پالتو.بافت کرمی زیادی گرمه!...حوله و مسواک و ضدآفتاب هم باید
بردارم.دوربین هم باید باشد.تسبیحم نباید یادم برود.ماگ بنفشم هم برای آب یا چایی باید
دنبالم باشد...و بعد روی تمام این ها باید کتاب هایم را بچینم.روانشناسی عمومی و
رشد و تربیتی و کودکان استثنائی کافی ست.فلش کارت های 504 هم همیشه توی کیف پولم
هست...تمام...بلیط قطار را هم گفته اند توی راه آهن میدهند دستم...شارژرم را باید
از عمد جا بگذارم...توی راه آهن خبر میدهم که رسیده ام و تا چند دقیقه ی دیگر قطار
راه می افتد.خوبی قطار به این است ک تاخیر ندارد.راه می افتد.سنگ هم از آسمان
ببارد خیالت راحت است که از این شهر میکندت و میبردت...توی کوپه هیچکس را
نمیشناسم.بغیر از یک نفر.با آن یک نفر هم آنقدر جفت و جور نیستم ک بگویم دو هفته
قبل از کنکور چرا از این شهر کندم و دارم میروم سفر.آن هم تنهایی.در این حد باهم
دوست هستیم که وقتی گوشی ام آلارم داد که میخواهد خاموش شود بدون خجالت گوشی اش را
بگیرم و به مامان بگویم که کاری داشتی با این شماره ای که روی گوشی ات افتاده،تماس
بگیر.چون گوشی خودم شارژش تمام شده و من شارژر ندارم...توی شهرهای شلوغی که متعلق
به تو نیست،راحت تر میشود راه رفت و با خود حرف زد...راحت تر و تنها تر میروم سر
جگرکی سر خیابانه و میگویم دوتا سیخ.و توی سرمای شهر جگرها را میخورم...موقع
خداحافظی مامان میگوید:زیاد بپوش،آنجا سرد است.بابا میگوید:مواظب خودت باش.عرفان
میگوید:برایم سوغاتی پیراهن بیاور.و بعد از تمام شدن حرف ها مامان بغلم میکند و
میگوید:زود برگرد دلمون واست تنگ میشه و من بغضم را تند تند میخورم و چشمک میزنم و
رویم را برمیگردانم و سوار تاکسی میشوم و میروم.و دور میشوم...این همه حرف زدم که
بگویم دارم میروم مشهد...سه شنبه...باید دعایتان کنم.تک تک تان را...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 10:45  توسط
|
از جمله نوشته های بدون فکر ِ بدون حوصله:
دوشنبه برف خیلی باریده بود و من دل درد گرفتم.همینطور برف میبارید و
من تند تند از روی جزوه ام روخوانی میکردم.هیچکس فکر نمیکرد برف روی زمین به این
شدت بشیند و من ژلوفن میخوردم تا بتوانم ساعت دو روی صندلی بشینم و جواب سوال های
امتحان را بدهم...دوشنبه،قبل امتحان ،من گرم شدم و یک کیک شکلاتی رفت توی کیفم.برف
روی زمین نشست و من سرساعت دو روی صندلی ام نشسته بودم.برگه آمد جلویم و من از هر
سوالی فقط نصفه جواب میدانستم.نصف نصف جواب سوال ها را تند تند نوشتم.پایین برگه
ام نوشتم:ازینکه برای استاد پایین برگه نامه بنویسم و برای نمره خواستن چانه بزنم
یا رویم را روی زمین بیندازم،متنفرم.فقط خواستم بگویم دردهای زنانه حرامزاده ترین
دردهای دنیا اند.و من اسکول نیستم جناب استاد با اینطور جواب دادن هایم.فقط همین
دردهای حرامزاده توانی برایم نگذاشته بودند تا فکر کنم.همیشه بخندید...(استادمون
خانم بود و استادی که چند سال ایران زندگی نکنه به تدریج شعورش از استادایی ک
چسبیدند به این م م ل ک ت بالاتره)...از دانشکده که آمدم بیرون همه جا سفید بود.پایین
و بالا پریدیم و عکس انداختیم و حتی یواشکی رقصیدیم.هی عکس انداختیم.هی برف توی
صورت هم انداختیم و هی خندیدیم.یخ کردیم و خودمان را انداختیم توی کافه ای که
دوسال پاتوق مان بود...من دردی نداشتم.خندیده بودم.تا شب برف توی صورتم زد.با میم
کلی راه پیاده رفتم.نسکافه گلاسه خوردم.سحر را بوسیده بودم و گفته بودم عاشق لهجه
ی یزدی اش هستم.نزدیک اذان مغرب از سرما خودم را پرت کرده بودم توی حیاط مسجدی که
بخاری داشت و تنهایی هی عکس هایمان را نگاه کردم.و بابای مسجد برایم چایی آورد.و
من تا لحظه ی خواب خندیده بودم...
سه شنبه صبح باز همه جا سفید بود.مدرسه ها تعطیل شدند...لباس پوشیدم
تا بزنم بیرون،پایم را توی برف ها فرو ببرم و از صدای قیژ قیژ کردن برف ها حال
کنم!رفتیم.میگویم رفتیم ینی با دوتا بچه که میانگین سنی شان 10 سال بود،که اهل
غرغر کردن سرما نبودند و هی برف بازی کردیم.وقتی رسیدم خانه هی دلم دردتر گرفت.هی
بغضی شدم.قبلن هم گفته بودم اینجور مواقع زن ها یا باید غرغر و گریه کنند یا یکی
باشد تا ساپورت روحی شان کند.من همان گزینه ی اول را انتخاب کردم و تا ساعت 11 و
نیم شب امتحان 8 صبح فردایم را نخوانده بودم.هر به چند دقیقه گریه میکردم.هربه چند
ثانیه درس میخواندم.اینکه یک دختر از شدت درد و گریه روی جزوه خوابش ببرد میتواند
درام ترین صحنه ی عالم باشد...
چهارشنبه صبح بابا من را دم دانشگاه پیاده کرد و رفت.حوصله ی ایستادن
و دلهره برای رد شدن از میان ماشین ها را نداشتم.پله های یخ بسته ی پل هوایی را با
احتیاط بالا رفتم.یخ های سطح پل خیلی بیشتر از گریه های دیشب من بودند و تنهایی من
عظیم تر از تمام یخ های بسته شده روی همه ی پل های دنیا!مرگ دو قدمی من بود و هر
لحظه ممکن بود لیز بخورم از پل پرت شوم پایین و مغزم منفجر شود و شیشه ی تمام
ماشین های آن پایین پر از خون شود...رسیدم سرکلاس و به بچه ها اعلام کردم که
بندرگشتالت و وکسلر را نخوانده ام و جزوه ی خود استاد را هم نصفه نگاه کردم.دل درد
و سردرد دارم اما حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم...امتحان را با تقلب سیاه کردم و
آخر سر فهمیدیم که تمام سوال ها جابه جا بوده و احتمال افتادنم زیاد است...گم و
گور شدم و هیچکس نخواست بداند کجا هستم...توی دانشگاه چرخ زدم،سایت مرکزی رفتم و
کلی پیاده،توی سرما راه رفتم تا به بی آر تی برسم.کارت بلیطم کو؟کیف پولم
کو؟اووووووووه توی کیف جاجیمم.توی خونه!خدایا!فقط سه نفر میتوانستند کمکم
کنند.بابا:اصفهان نبود...فلانی:اصفهان نبود!اما حالم را خوب کرد.حالم را خیلی خوب
کرد.آدمی که هر به چند دقیقه زنگ میزند و ایده میدهد که چه خاکی برسرم کند چقدر
میتواند حال دیوانه ای مثل مرا خوب کند...جزیره:نبودش و گفت بروم توی آفتاب تا یک
ساعت دیگر بیاید دنبالم...اما خب من آدم سرتقی هستم.حتی وقتی یکی پیدا شد که
میتوانست کمکم کند،من از عمد پیچاندمش...هوا سرد بود.من توی پیاده رو راه
میرفتم،صدای قیژقیژ برف ها را میشنیدم و یکدفعه چانه ام لرزید و زدم زیر گریه.چقدر
راه رفتم؟یک ساعت.یک ساعت توی سرما،توی زمین لیز لیزی،وقتی همراه با گریه باشد
یعنی یک عمر...هیچکس نفهمید چرا دارم پیاده می آیم.هیچکس هم نخواهد فهمید...وقتی
حس کردم خونم دارد یخ میزند پریدم جلوی پژوی زردی که نشانه ی تاکسی رانی داشت،گفتم
دربست؟گفت دربست...سوار شدم و فکر کردم که چرا من آدم ها را اینقدر دیر و دور دوست دارم؟!.
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 10:36  توسط
|
از نوشته های سر شبی بدون فکر:
بلاگفا دیوانه شده و وبلاگم را باز نمیکند...من از حمام امده ام و موهایم خیس است و چشم هایم میسوزد چون حدود سه ساعت از یک دختر خاله، تست وکسلر گرفته ام.و در طول گرفتن تست یک ریز حرص خوردم که دختره ی گنده صاف بشین جلوی من و اینقدر روی کاناپه تان وول نخور و با کلیپست بازی نکن!اصول تست هوش گرفتن این نیست بی خاصیت!...سه شنبه یک کلاس یک ساعت و خرده ای داریم که استادش از سر و ته کلاس نیم ساعت میزند که فقط میماند نیم ساعت!و در این نیم ساعت فقط یک ربعش مفید است.بچه ها استاد "ع" را دوست ندارند و دی جی دائم در حال فحش دادن به اوست.میم مسخره اش میکند و شمبل دائم میگوید که الهی پول این کلاس توی گلویش درسته گیر کند.ولی من یک روز رسمن توی کلاس اعلام کردم که عاشق استاد "ع" هستم و هرچقدر هم آب زیر کاه و موذی باشد و دائم ما را مسخره کند و هیچ چیز یادمان ندهد باز هم برای من دوست داشتنی ست.که همان موقع شمبل گفت:خاک بر سرت!میم گفت:خاک بر سرت. و دی جی هم پشت سرشان داد زد:اه اه.خاک بر سرت...حالا شما حساب کنید چند کامیون خاک روی سر من است که استاد "ع" را با تمام موذی گری و ناقص درس دادنش دوست دارم...داشتم میگفتم که سه شنبه بعد از همین کلاس دیگر باید برویم خانه مان و دوهفته بعد پایمان را بگذاریم توی دانشگاه و دانشکده مان که از سه سال پیش به ما قول دادند که قرار است اسباب کشی کنیم و دانشکده را ببریم توی همان ساختمان جدید و نوسازی ک روبروی کتابخانه ی مرکزی ست.با این حساب دانشکده مان میشد بین دانشکده ی ادبیات و دانشکده ی فیزیک...ولی خب سرمان را شیره مالیدند و هنوز که هنوز است در حالیکه ما داریم فارغ التحصیل میشویم،توی همین سوله درس میخوانیم که اگر زیاد از حد بخندیم یا بلند حرف بزنیم سقف ش درستی می افتد روی سرمان...سه شنبه بچه ها بعد از کلاس در حالیکه دارند غرغر میکنند که صدتومن بی زبانشان را با آمدن به این کلاس ریخته اند توی چاه،میروند رستوران.شمبل و میم در این دنیا به تنها چیزی که اهمیت وافری میدهد شکم های گنده شان است.البته شمبل ماشین ش را هم دوست دارد.و میم وی چت ش را!کلی جیغ جیغ میکنند که چه رستورانی بروند و اخر سر تصمیم میگیرند بروند شهرزاد!و من تصمیم دارم در حالیکه دارند جنگ میکنند که بروند توی چه رستورانی و توی شکم های گنده شان ناهار بریزند،از پشت سرشان جیم شوم و بروم سینما.تک و تنها.خب شاید هم نرفتم سینما و نشستم توی چمن های خیس دانشکده و به یاد ایام شباب مان در این دانشگاه،on the floor جنیفر لوپز گوش دادم و شایدتر اینکه زار زار گریه کنم که قرار است دانشگاه تمام شود...کاش یکی همان موقع زنگ بزند و بگوید بیا برویم مراسم کریسمس،مثلن توی جلفا!اخ اخ که اگر این بشود معرکه است...ولی خب نمیشود و من باید بشینم روی چمن ها و دماغم را بالا بکشم و جنیفر لوپز را گوش دهم و هی بخوانم...خب شاید در این حین شمبل به من زنگ بزند و بگوید:عوضی کجایی؟دی جی زنگ بزند:احمق کجایی؟میم زنگ بزند:بی لیاقت کدوم گوری هستی؟!خب میدانید اکیپ ما نهایت محبت شان در فحش دادن های اینجوری به همدیگر است.یا گذاشتن اسم مستعار روی یکدیگر...مثلن هرکدام از بچه های کلاس مرا به یک اسم میخوانند.باورتان میشود؟!خودم هم گاهی دچار بی هویتی میشوم و دلم میخواد زمین و زمان را نابود کنم!ولی باز هم برایم دوست داشتنی هستند.....داشتم چه میگفتم؟اهان داشتم میگفتم:سه شنبه این کلاس آخری مان است.کلاسه را هیچکس دوست نداشت ولی باور کنید این کلاس جز بهترین کلاس های عمر من بوده.نه بخاطر تست های آمارش.بخاطر اینکه هر جلسه اش حس خوب ب من میداد.مثلن یک جلسه وقتی استاد گفت خسته نباشید و از کلاس زد بیرون و من تند تند داشتم جزوه های عقب مانده ام را مینوشتم شین روی دسته ی صندلی ام یک کادو گذاشت و گفت:این برای توست!وقتی دیدمش یاد تو افتادم و برای تو خریدمش!یک دفترچه ی قشنگ که دوتا فیل دیوانه ی چوبی رویش هستند... یا یکبار که استاد داشت هوش را تعریف میکرد گفت:هوش گاهی داشتن خزانه ی لغات بالا ست.مثلن کسی ک نویسندگی میکند ممکن است هوش خیلی بالایی داشته باشد.که دوباره شین برگشت سمت من و گفت:باهووووووووش.و من وسط کلاس از خوشحالی پهن زمین شدم...خب این شین خیلی زیادی مرا تحویل میگیرد و همیشه هم می آید پست های مرا میخواند(نیشتو ببند شین)...یا سه شنبه ها قبل کلاس من کلی خوشی میکردم.یا برج ایفل کادو گرفتم.یا کیک شکلاتی مهمان شدم.یا رفتم کافه و هات چاکلت خوردم یا کتابم را جا گذاشتم...به هر حال من سه شنبه ها را با استاد "ع" موذی بدرد نخورش خیلی دوست دارم.ولی خب مانده ام این سه شنبه ک کسی نیست ک مرا ببرد کافه یا برایم کیک شکلاتی بخرد و قرار است با شمبل و میم و سیم سیم و دی جی عزیزم تا دو هفته ی دیگر خدافظی کنم چند کامیون خاک روی سرم بریزم/...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:30  توسط
|
باید دوباره عادت کنیم.شعله ی بخاری ها را بالاتر ببریم.یقه هایمان را
کیپ تر کنیم و بیشتر شلغم و آش و سوپ و سرما بخوریم...خب میدانید فصل ها هم مثل
آدم ها هستند...بهار برای من یک فصل غرغروی لوسی ست که من خیلی وقت است با او قهر
کرده ام.مثل آدم هایی که وقتی پیش شان مینشینی تند تند غیبت میکنند و روی چندهزار
اعصابت راه میروند.یا گاهی برعکس انقدر کم حرف ند که حوصله ات سر میرود...تابستان
یک فصل لوده است که همینطور خودش را میچسباند به آدم و حالت را بهم میزند. یا شاید
ساده لوح و احمق است.مینشیند و در دلش را پیش هرکسی باز میکند.موقع غذا خوردن لباس
هایش را کثیف میکند.تند تند مریض میشود و سیستم ایمنی بدنش ضعیف است.لاغر مردنی ست و یک صورت استخوانی دارد...زمستان هم مثل آدم های از دماغ فیل افتاده
است که باید فقط از دور با او سلام و علیک کرد.اگر به او نزدیک شوی دودلی که با او
دست بدهی یا نه!..اما پاییز...پاییز دقیقن مثل آدم های نرمال است.مهربان
است.مغرور.قد بلند و کشیده که یک بارانی نارنجی پوشیده.شوخ.قابل اعتماد.عصبانی که
میشود داد نمیزند،سیگارش را روشن میکند وفقط راه میرود.بوت های مشکی میپوشد و عاشق
عکاسی و کوهنوردی ست.هیچ وقت کوله پشتی و کیف دستی ندارد که همیشه دست هایش را
داخل جیب هایش میکند.دوست خیلی خوبی ست.زیادی تحویلت نمیگیرد ولی با پشت پا هم پس
ات نمیزند.خوش سلیقه است.تولدها را یادش میماند.شماره اش رند است.غمگین ِ خندان
است و توی چشم هایش یک راز دارد.گیتار میزند.توی شب ها خودش را گم میکند و آرام
اشک میریزد.غمگینی ات را مسخره نمیکند و محکم بغلت میکند.میوه ی مورد علاقه اش سیب
سبز است و همیشه برای شب های تنهایی اش انار دون میکند.تنها زندگی میکند و بیشتر
توی کتاب فروشی ها و سینما و پشت ویترین پیانو فروشی ها میبینیمش تا توی دوره همی
ها...حالا تصور کنید شما با همچین فردی دوست هستید و قرار است بعد از سه ماه برود
ماموریت و نه ماه دیگر برگردد.چه حالی دارید؟!قطعن مثل من دلشوره دارید.قطعن مثل
من،مثل دیوانه ها آب پشت سرش میریزید.قطعن تا نه ماه آینده دلتان شورش را میزند که
مبادا برود و برنگردد!
+بگذارید با بهار ک آشتی کردم یک پست خوب برایش مینویسم!
*حافظ
+تولدت مبارک زهرا خانم.امیدورام زندگی همیشه مصداق نام خانوادگی ت باشد.: )گوزن های شادی را برایت آرزو میکنم...یک کتاب شعر یا داستان با نویسندگی زهرا منصف را برایت آرزو میکنم...بخندی همیشه.از اعماق وجودت.چه در خواب.و در چه در بیدار
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی,
روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 14:30  توسط
|
دست زیر چانه نشسته ام در آستانه ی فصلی سرد که برای ما نه باران دارد و نه برف...که همه اش باد است و باد...
که همه اش یاد است و یاد...
منی که برای رفتن پاییز گریه میکنم،لابد دیوانه ام!!!
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:35  توسط
و روزی میشود که من دستم را بگیرم جلوی دهانم
اوهو اوهو اوهو سرفه کنم
یکدفعه روی دستم لکه ی خون ببینم
سرفه هایم بیشتر شود
بیشتر تر
بیشتر
بیفتم گوشه ی خیابان
بمیرم
و نه روزنامه ها،نه مجلات،نه رسانه ها،نه حتی من و تو و بی بی سی فارسی علت مرگ مرا که ناشی از آلودگی هواست به گوش ملت برسانند!!!
+تهمینه بیا و اگه اینجوری شد تو بعنوان یک دوست خبرنگار علت مرگ منو ثبت کن...باتشکر...کسی که دود تا عمق شکنج های مغزی اش رفته است....
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط
من حاضرم این گلو درد را تحمل کنم
این کیپ شدن دماغم را
این سخت نفس کشیدنم را
این سوز و سرمایی ک پوست صورتم را میبرد
همه ی همه اش را تحمل میکنم
ولی بیایید به پاییز بگوییم نرود...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:16  توسط
|
یک چیزی به بیخ گلویم کشیده میشد.مثل اینکه یک نفر یک کاردک بردارد و
هی بکشد روی تنم...روضه خوان روضه میخواند و همه گریه میکردند.همه گریه میکردند و
من نگاهشان میکردم.همه بلند گریه میکردند و من ساکت بودم...رسیدم خانه.خاله گفت
دسته ی عزاداری سرخیابان ساعت 2 راه می افتد برای عزاداری توی بیمارستان
امید(بیمارستان تخصصی سرطان)...همان چیزی که توی گلویم بود،نشست یک گوشه...باید
دنبالشان میرفتم...پسردایی کوچیکه سوال میکرد:عمه جون چرا میرن پیش مریضا؟...-چون
اونا مریضن،سِرم تو دستاشونه و نمیتونن برن روضه برا همین روضه رو میبرن پیش
اونا...-خب نرن روضه مگه چی میشه؟...-خب دوست دارن برند روضه و به امام حسین بگند
زود خوبشون کنه.-اونوخ امام حسین خوبشون میکنه؟-آره عمه جون.امام حسین به خدا میگه
و خدا هم اگه دوست داشت خوبشون میکنه.-اگه خدا دوست نداشت چی؟!-خدا دوست داره عمه
جون.خدا امام حسین رو دوست داره و به حرفش گوش میکنه.-آهان پس امام حسین پارسال
ایلیا رو خوب کرد.-آره.امام حسین خوبش کرد....باید میرفتم.امام حسین باید خوبم
میکرد.من لباس پوشیدم که برم و خاله هم دنبالم آمد...بارن هم آمد.باران دنبالم
آمد.همینطور میچکید روی شیشه ی ماشین و من دستم را از شیشه بیرون بردم و دانه هایش
را محکم از آسمان قاپ میزدم...ما زودتر رسیدیم و دم در منتظر ماندیم تا دسته هم
بیاید.دسته آمد.پسر بچه ی 7 ساله داشت تا پیرمرد 70 ساله.سربند"یا
ابالفضل"بسته بودند.دوربینم را در آوردم و تند تند ازشان عکس میگرفتم.یکدفعه
یک نفر با یک دوربین گنده آمد و گفت:داخل که رفتیم از مریضا عکس نگیر.ناراحت
میشن...شروع کردند به عزاداری.سینه میزدند.اقاهه مداحی میکرد.روضه ی ابالفضل
خواند.از در ورودی راه افتادند به طرف بخش اصلی...طبقه ی همکف،بخش اطفال...روضه ی
علی اصغر خواند.صدای ضجه آمد...روضه اش را عوض کرد.از ابالفضل خواند.ساعت ملاقات
بود.بیمارها از اتاقشان آمده بودند بیرون.سرم دستشان بود.مو نداشتند.ابرو
نداشتند.چشمانشان گود بود.گریه میکردند.نشستم روی پله.سرم را توی دستم گرفتم و
بلند گریه کردم.از ابالفضل میخواند.مریض ها گریه میکردند.از ابالفضل خواند.خاله
گریه میکرد.از ابالفضل خواند مادرها گریه میکردند.گفت ابالفضل باب الحوائج است.همه
گریه میکردند.پرسنل بیمارستان.حراست بیمارستان.بچه هیئتی ها.دختره ک شالش افتاده
بود.پسر بچه هه ک شیمی درمانی کچلش کرده بود.پدره که بچه ی کوچک مریضش را بغل کرده
بود.از ابالفضل خواند و من روی زمین افتادم.اقا عکاسه آمد و گفت:بخش سرطانی
هاست.زمینش کثیف است.اینجا همه چیزش عفونی ست.از زمین بلند شو...یکدفعه یک صدا
آمد.صداهه بلندتر از صدای توی بلندگوی مداح بود.مادر بود.صدای یک مادر بود:تورو به
همین ابالفضل دعا کنید بچه م خوب بشه.فقط 4 سالشه.موهاش ریخته.سرطان
داره...بیمارستان لرزید.رعد وبرق بود یا صدای گریه؟!سینه میزدند.همه سینه
میزند.حتی آن دختربچه هه که رنگش زرد شده بود.همان بچه کوچیکه که دستش سِرم
بود...نشستم روی یک صندلی.صندلی روبروی یک اتاق بود.داشتم میشنیدم.بخدا داشتم
میشنیدم که مادره داشت به دخترش میگفت موی بلند خیلی هم خوب نیست ها.میکروب زود به
زود می آید لابه لایش...فردا موهایت کوتاه میشود و میکروب ها دیر ب دیر می آیند
سراغت...دیدم.بخدا دیدم مادره هی پشتش را به تخت دخترش میکرد و گریه میکرد...مداحه
میگفت بیخود اسم ابالفضل باب الحوائج نیست.و مادره گریه میکرد...در کناری ام را
باز کرد...رفت توی بالکن.باران میزد توی صورتش...بلند داد زد یا ابالفضل
دخترم....دستم بود که روی صورتم بود یا صورتم بود که توی دستم بود را
نمیدانم...فقط گریه میکردم.خیلی بلند...لابه لای چیک چیک باران گریه
میکردیم.همه.خیلی بلند.....
پ.ن:اصلن همه ی روضه ها بکنار...شب عاشورا ک همه بلند میخوانند:مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع هم کنار...
عکس نوشت:روزتاسوعا/آبان 92/درب ورودی بیمارستان امید
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت,
تک ثانیه های زندگی,
عکس هایت در آلبوم من بو گرفته
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:37  توسط
|
باران میزد توی شیشه.من فکرم یک جایی بود که گم شد.دهنم مثل هرشب
نمیجنبید.آدامس هایم تمام شده بود.سخت و سفت بودم.قرآن هرشبم را نخواندم.زبانم را
نخواندم.چراغ ها را خاموش کردم.خاموش خاموش.تاریک شده بود.تاریک تاریک.فقط از توی
پنجره ی سقفی اتافم به آسمان سرخ نگاه میکردم.و تنها روشنی اتاقم همین آسمان سرخ
بود.دراز کشیدم.خودم را انداختم روی تخت.تخت صدا میداد و من ساکت بودم.هندزفری را
داخل گوشی کردم.رفتم توی فولدر آهنگ های خوب.آهنگ هایی که حال آدم را خوب
میکند.آهنگ هایی که حال آدم را میفهمد.آهنگ هایی که میداند چه بگوید که تو همراهش
بخوانی و حالت را تایید کند...نامجو خواند.نامجو خوب خواند...رعد و برق زد.رعد و
برق صدایش بلند تر از نامجو بود.هندزفری را از گوشم کشیدم بیرون.گوشم خیس شد.داخل
گوشم خیس شد.محل نذاشتم.بیرون گوشم هم یکم خیس شد.دستم را کشیدم روی خیسی.دستم هم
خیس شد.نور موبایل را گرفتم روی دستم.خون بود.دستم خونی بود.ترسیدم.دستم را
میکشیدم روی گوشم و با نور موبایل میدیدم که خون است.برای یک نفر پیام
دادم:گوشم.از گوشم دارد خون می آید...دویدم توی دستشویی.توی گوشم آب میریختم.دست
خونی ام را شستم.دستمال کشیدم تویش.دستمال خونی شد.یک دستمال کامل خونی شد.هی
کشیدمش توی گوشم و هی به بارانی که توی شیشه میزد نگاه کردم.هی به صدای نفس های
کسانیکه خواب بودند گوش کردم.رفتم زیر باران.بارانی که از اسمان سرخ می امد.سرخ
مثل خون...خون مثل خیسی دست من.باران میزد توی صورتم.خیس شده بودم.سردم شده
بود.رفتم توی اتاقم.گوشی ام را نگاه کرد.پیامی نیامده بود.کسی نگران من نبود.هیچکس
نگران من نبود...نامجو هنوز داشت میخواند.نامجو همینطور میخواند... گر به تو افتدم
نظر،چهره به چهره روبرو،شرح دهم غم تو را ،نکته.به نکته .مو به مو...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:4  توسط
|
یک:دوشمبه را خواندی؟نوشته بودم خوب است.چون خسته میشوم.چون مجال فکر کردن ندارم.چون از شدت خستگی مجال فکر کردن ندارم.سه شنبه ها اما خوبتر است.چون تو را میبینم.همان گاهی هایی که تو را میبینم و هرچه توی دلم است را میگویم،انگار دوباره خدا در من روحش را میدمد.با انرژی تر میشوم.سه شنبه های خوب و رنگی رنگی اسمش را گذاشته ام.راستی تو از کی آمدی وسط زندگی ام که من هرچه دوست دارم،هرچه توی دلم سنگینی میکند،هرچه درد دارم،هرچه خواب میبینم را بدون ترس از بی اعتمادی ها برایت تعریف کنم و تو حتی سکوتت یک اسپری یاسی توی دلم بپاشد؟...من توی رابطه هایم،تک تک شان یک ترس از جدا شدن،ترس از تنها ماندن دارم.اما با تو...بیخود که اسمت را جزیره ی ماهی نذاشته ام...
دو:این حرکت را انجام دادم.امروز.خوب بود.از آن ماجراهایی بود که باید توی دفتر خاطرات شخصی ام بنویسمش...رفتم(رفتیم)که توی کافه جا بگذارم،نشد.رفتم(رفتیم)که توی دانشگاه جا بگذارم،نشد.رفتم(رفتیم)توی پارک جا گذاشتیم...حالا عکسش را میگذارم.ایمیل و آدرس وبم را صفحه ی اولش نوشتم تا هرکسی به دستش میرسد خبرم کند.هنوز که چیزی نیمده.کتابم الان کجاست؟کسی که پیدایش کرده چه واکنشی نشان داده؟
سه:دلم بوی دو جفت دست میدهد که وقتی میبنمشان پوستشان را میکشم.از آن دست هایی که عاشقشان هستم.بعد یکبار هم میخواهم دزدکی بوسشان کنم.
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین,
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:12  توسط
|
سرم را به میله ی اتوبوس تکیه داده بودم و به این فکر میکردم که دوشنبه ها خوب است.خیلی خوب.که صبح تاریک از خواب بلند شوی و شب تاریک به خانه بیایی.روزهایی ک پر از خستگی ست،خوب است.خیلی خوب.اجازه نداری به چیزی فکر کنی.خسته ای.مجال فکر نداری.توی سلف نمیتوانی سرت را بگذاری روی میز و بلند فکر کنی.توی راهروی دانشکده خستگی از چشمانت میزند بیرون و توان فکر نداری.سر کلاس هی باید جزوه بنویسی،هی باید هایلایت کنی و فرصت فکر نداری.فرصت پیدا نمیکنی بروی سایت دانشکده و هی تهوع بگیری،هی کینه بگیری،هی موس های گنده را روی میزها بکوبانی...دوشنبه ها خوب است.استاد جوان ِ هی حرف میزند و سرت را درد می آورد.استاد پرحرفه هی تند تند جزوه میگوید و دستت درد میگیرد.استاد خوش خندهه هی از مراجعانش میگوید و تو هی بلند بلند میگویی:خدایا شکرت مانیا ندارم.خدایا شکرت نابینا نیسم.خدایا شکرت افسردگی ندارم...دوشنبه ها آخر وقت سوار ماشین شیما میشوی و سر بزگمهر میپری پایین و تا خود آن فلکه هه را پیاده میروی و سرما را میکشی توی قلبت.برگ ها را له میکنی زیر پایت.چشم هایت را قایم میکنی زیر شال گردنت...راننده اتوبوسه ترمز میکرد.ملت می افتادند وسط اتوبوس و من سرم محکم میخورد به میله.یک دفعه خانم پشت سری م گفت بارون...داشت بارون می آمد و خانومه بچه بغل گفت اولین بارون پاییز.دعا کنید و زیر لب دعا کرد...باران میزد تو شیشه و هیچکس پنجره را باز نکرد.وقتی از اتوبوس پیاده شدم باران بند آمده بود...خودم اما باران شدم.
+پرسونا را بخوانید
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:11  توسط
|
حالا همه خوابند
حداقل اهل کوچه ی ما
و من تنها
این وقت شب
در خانه
منتظرم جواب یک ازمایشم
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:34  توسط
سلام اقای همه کاره ی نمایشگاه کتاب.من چند کلمه ای باید با شما صحبت کنم،چند باری شما را به باد ناسزا بگیرم،چند صباحی نفرین تان کنم و... تا بلکه دلم خنک شود.در ضمن من شما را اقا خطاب کردم چون میدانسم خانم های همه کاره این سرزمین خیلی وقت است که عزل شده اند!!!
یک روز پر ارزش من،یک امتحان فاینال زبان من،دو ساعت خواب بعد از ظهر من،چهار ساعت کلاس من بخاطر این بن کذایی کتاب هدر رفت.آقا جان شما که کارتان نظم ندارد بن دادنت به چه کار است؟
من امرزو از ساعت 7 و نیم صبح که رفتم بانک و اسم مرا در لیست انتظار بن نوشتند و شماره ام شد 197 یک سوال ذهنم را قلقلک میدهد که چرا این بند و بساط را همان اینترنتی حل و فصل نمیکنید؟
اقای همه کاره ی نمایشگاه من امروز بخاطر این بن کذایی میدان آزادی را تا انقلاب،انقلاب را تا آزادی دوبار رفتم و امدم.روی سی و سه پل میدویدم.متلک شنیدم.داد رئیس بانک شنیدم.چرا؟چون بن نداشتند و تکلیف ما را مشخص نمیکردند که اخرش این بن را میدهند یا نه.
اقای همه کاره ی نمایشگاه کتاب من بخاطر این بن کذایی امشب راهی نمایشگاهم.همین امشبی که از خستگی رو به ضعفم.همین امشبی که خانه ی مادرجان دعوتیم.همین امشبی که...
کلی برای نمایشگاه نقشه کشیدم.شما با این برنامه ریزی هایتان ذوق و شوق مرا برای امدن به نمایشگاه به صفر رساندید.کلی خوشحال بودم با گندم می ایم و باهم نصفه شب خنده های ریز میکنیم و لواشک میخوریم و ابی گوش میکنیم و نوبتی روی شانه ی هم میخابیم.حالا بخاطر بیشعوری شما من باید شب با حال خسته با سری پر درد تنها بروم.خدا را خوش می اید؟آن هم برای یک بن؟
++کلی چیز تو دلم بود میخاسم بنویسم.اصلن ماجرای امروزو باید مینوشتم.ولی خسته م.باید وسایلمم جمع کنم.برگشتم براتون ازین نمایشگاه کذایی کتاب میگم.از قیمتام میگم.قول میدم:دی
+++کاش من ی 5-6تا نویسنده ی معروف ببینم اونجا
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:25  توسط
یک:گاهی در رابطه ها با آدم هایی روبرو میشوید که عینک به چشم دارند.از همین عینک های ذره بینی.نه اینکه فکر کنید چشمانشان ضعیف هست،نه،این عینک را به چشم دارند تا نقطه ضعف ها،خشم های غیر عمدت،سکوت های از روی خستگی ات،غر زدن های ناشی از دلبری ات و... را ببینند و روزی همین چیزها را از نوع بدترش به سرت اورند!در اینجور مواقع شما هم ی قیچی به دست بگیرید و رابطه را کات کنید!
دو:رکورد زدم.اتاق تکانی ام سه روزه میشود!
سه:این پست صرفا جهت خالی شدن درونیاتم میباشد.شاید پاک بشه
چهار:اخ که چقدر این اتاقمو دوست دارم.کتابخونمو که دیگهههههههه عاااشقم.عکسایی که به دیوارم زدمو که دیگه نگووووووو (ایکن جوگیریات و عقده ای گری!!! ) : )
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:26  توسط
|
1 اسفند بوی کف و دستمال های تر و گرد و خاک هایی که باید گرفته شوند میدهد.به رنگ شامپو فرش هستند.از نوع برندهای مخصوص خودشان اند.
برای من اما اسفند بوی برف شادی هم می دهد.بوی بازار گردی،نه برای اینکه بخواهم لباسی نو کنم برای نوروز بلکه این ماه تولد یک گندم است.گندمی که رفیق من است.
اسفند را با هرنوع برندی،با جنس ابریشمش،با بوی کفش،با صدای غرغر کردنم برای تکاندن خانه،به عشق یک دیزاین جدید برای اتاقم و هزار چیز دیگر دوست دارم.
0 لطفا از خواب زمستانه بلند شوید.زمستان در حال تمام شدن است.
2 امروز تا همین الان سر هیچ کلاسی حواس درست نداشتم.جزوه ننوشتم.به استاد گوش نکردم.بین صفحات جزوه ام شروع کردم به نوشتن.به نوشتن یک داستان کوتاه.اگر این داستان بخواهد ادامه دار شود این ترم قطعا مشروط میشوم.اما ادامه دارش میکنم.امروز من هزار بار بغضم را خوردم.
3 شاید،شاید دوشنبه جور شود با یک دوست پرستار بروم بیمارستان روانی.میخواهم بیمارها را ببینم.بسته به اخلاق استاد دوستم دارد که بگذارد من هم با پرستارها وارد بیمارستان شوم.
+فیلم میخواهم.یک فیلم با معنا.از ان فیلم هایی که اشک بریزم.از ان فیلم های باارزش
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی,
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:23  توسط
|