تی تی جان دلم برایت تنگ شده
ان روزهایی که کودک بودم تمام دلخواسته ام این بود که وقتی میروم شهربازی مامانم برایم ازین پشمک های جوبی بخرد.وقتی دست بچه ها میدیدم با ان چشمان قهوه ای کم رنگم که الان شده است قهوه ای پررنگ چشم میدوختم به پشمک های رنگی دست بچه ها
و همیشه مامانم میگفت:عطیه این ها چیز خوبی نیست.دل درد میگیری.مریض میشوی میگویم به بابابزرگت تا از شیرینی فروشی برایت ازین پشمک های خوب یزدی بخرد.این ها معلوم نیست چه چیزی هست!!!
و من سرم را که موهای فر ریز بور داشت و الان موهای مشکی لخت شده است را تکان میدادم و میگفتم:باشه(خیلی کم میگم:چشم).
ولی تا اخر شب به همان پشمک های رنگی فکر میکردم و دائم اب دهان کوچکم که لب های غنچه ای داشتند را و الان هم غنچه بودنشان را حفظ کرده اند_قورت میدادم
و هیچکس نمیدانست من چقدر ارزوی خوردن این پشمک های صورتی را داشتم
و چندی پیش بود که به مامانم گفتم:من ارزو دارم ازین پشمک ها بخورم.و مامانم خنده ی بلندی سر داد و گفت:هرکجا دیدم برایت میخرم
دیروز که روز کودک بود چقدر دلم از ان کودکی ها خواست.که در غربت با رفیقم هومن بازی کنم و پیش خودم بگویم هومن بهترین رفیق من است.والان ندانم هومن کجای این دنیا دارد کودکی اش را مینویسد
دیروز که روز کودک بود از دانشگاه تا دروازه دولت را پیدا امدم.حوالی سی و سه پل دیدم برای این کودک ها جشن گرفته اند و چقدر دلم کودکی خواست
دیروز که روز کودک بود اب دهانم را خیلی زیاد قورت میدادم تا بخاطر تنهایی ام گریه نکنم
دیروز که روز کودک بود من خیلی خسته بودم.یکشنبه ها برای من روز پرکاری ست.و شب روی بالشتم انقد گریه کردم تا خوابم برد.
دیروز که روز کودک بود من شب سه بار از خواب پریدم.هربار ساعت را میدیدم: 1:45 شب _ 2:30 شب_ 4 صبح
دیروز روز کودک بود.میخواستم برای کودک درونم کتاب بخرم اما از دوبرابر شدن قیمت کتاب ها تعجب کردم,میخواستم بستنی بخرم گفتم پیاده روی هایم از بین میرود,و الان کودک درونم را سه بار,کودکانه,بالغانه و والدانه میبوسم
برچسبها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
و همیشه مامانم میگفت:عطیه این ها چیز خوبی نیست.دل درد میگیری.مریض میشوی میگویم به بابابزرگت تا از شیرینی فروشی برایت ازین پشمک های خوب یزدی بخرد.این ها معلوم نیست چه چیزی هست!!!
و من سرم را که موهای فر ریز بور داشت و الان موهای مشکی لخت شده است را تکان میدادم و میگفتم:باشه(خیلی کم میگم:چشم).
ولی تا اخر شب به همان پشمک های رنگی فکر میکردم و دائم اب دهان کوچکم که لب های غنچه ای داشتند را و الان هم غنچه بودنشان را حفظ کرده اند_قورت میدادم
و هیچکس نمیدانست من چقدر ارزوی خوردن این پشمک های صورتی را داشتم
و چندی پیش بود که به مامانم گفتم:من ارزو دارم ازین پشمک ها بخورم.و مامانم خنده ی بلندی سر داد و گفت:هرکجا دیدم برایت میخرم
دیروز که روز کودک بود چقدر دلم از ان کودکی ها خواست.که در غربت با رفیقم هومن بازی کنم و پیش خودم بگویم هومن بهترین رفیق من است.والان ندانم هومن کجای این دنیا دارد کودکی اش را مینویسد
دیروز که روز کودک بود از دانشگاه تا دروازه دولت را پیدا امدم.حوالی سی و سه پل دیدم برای این کودک ها جشن گرفته اند و چقدر دلم کودکی خواست
دیروز که روز کودک بود اب دهانم را خیلی زیاد قورت میدادم تا بخاطر تنهایی ام گریه نکنم
دیروز که روز کودک بود من خیلی خسته بودم.یکشنبه ها برای من روز پرکاری ست.و شب روی بالشتم انقد گریه کردم تا خوابم برد.
دیروز که روز کودک بود من شب سه بار از خواب پریدم.هربار ساعت را میدیدم: 1:45 شب _ 2:30 شب_ 4 صبح
دیروز روز کودک بود.میخواستم برای کودک درونم کتاب بخرم اما از دوبرابر شدن قیمت کتاب ها تعجب کردم,میخواستم بستنی بخرم گفتم پیاده روی هایم از بین میرود,و الان کودک درونم را سه بار,کودکانه,بالغانه و والدانه میبوسم
برچسبها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:2  توسط