آب پشت سرش نریزید.بگذارید برود


زیاد است.همه اش را بخوانی لطف کرده ای.نخوانی ضرر نکرده ای.



هوا خیلی سرد بود.خیلی.تمام فرش ها یخ زده بودند.از ساعت دو نیمه شب رفته بودیم تا بلکه برای سال تحویل یک گوشه ای سکنی گزینیم.شلوغ بود.خیلی.انقدر که بابا و عرفان را گم کردیم.من و مامان تنها ماندیم.همه جا پر از ادم بود.به ناچار در گوهرشاد میان کلی ادم خودمان را جا دادیم و نشستیم.سرد بود هوا.خواب در چشمانم بود.دختر کناری ام نمی گذاشت بخوابم.میگفت بخوابی،خون  بدنت یخ میزند و میمیری.من هم دلم میخواست بمیرم.چه چیزی بهتر از انکه روز عید،در مسجد گوهرشاد بمیرم.اما نمردم.نوحه خوانی قبل از عید خوانده شد.و من حتی نمیتوانستم گریه کنم.همه گریه میکردند.مامان هم گریه میکرد.اما من ساکت بودم.کاش خواییده بودم و خونم یخ میزد و همانجا...ناقاره زدند.عید شده بود.رفتم تو بغل مامان.بعد رفتم تو بغل دختر کناری ام.بعد خانم کناری ام مرا بوسید.عید شد.مامان همینطور گریه میکرد.عید،آن هم در مشهد.کم چیزی نیست.یکدفعه میان آن سیل جمعیت،میان گریه های مامان،یک اقای خادم جلویمان ظاهر شد و درکف دست مامان دو سکه ی پنجاه تومنی گذاشت.مامان گفت امسال سال خوش یمنی ست.من خندیدم. و همه چیز از ان خنده شروع شد...خوابم می امد.بابا و عرفان را در خیابان دیدیم.بوسیدیم همدیگر را.تبریک گفتیم.پیام های تبریک یکی یکی رسیدند.از میان ان پیام ها یک پیام بود که نباید بود.من نمیخواستم که بود،اما بود.شب من زنگ زدم به یک نفر.عید را تبریک گفتم.که ان یک نفر دیگر نیست.که ان یک نفر هرگز نیست...بهار اصفهان زیباست.بهار دانشگاه ما معروف است.بهار اما برای من پر از آلرژی ست.بهار خوب است.بهار...اردیبهشت تنها شدم.با عرفان.مامان و بابا رفتند مسافرت.اردیبهشت بد بود.بد.گفته اند که پاییز فصل عاشقی ست،فصل غم است،فصل درگیری ست.فصل افسردگی ست.اما فصل ها برای من برگشته بودند.بهار برایم معنی تمام پاییزها ها شد.میگویند دردناک ترین خداحافظی ها آنهایی هستند که هرگز نه گفته شدند،نه توضیح داده شدند.راست میگویند.اردیبهشت خداحافظی کردم.نه.خداحافظی هم نکردم.زنگ زد که توضیح بدهم.که چرا رفتم.که حالا که میخواهم بروم چرا این شکلی.من هم دروغ گفتم.به عرفان گفتم بگو خواب است.دروغ.من نه توضیح دادم،نه حتی گفتم خداحافظ.نرم نرمک حذفش کردم.و رفت.و نمیدانست چقدر برایم عزیز بود.و نمیدانست که رفتنم فقط خودم را سوزاند.و نمیداند که آتش شدم.و نمیداند این اغاز بی رحمی ام شد...اردیبهشت دیوانه شدم.بار روی دوشم کم نبود.دیوانه شدم.احمق شدم.خرد شدم.بی رحم تر شدم.اتش شدم.گندم مرا برد سفر.رفتیم غرب ایران تا شاید بهتر شوم.نشدم وبدتر هم شدم شاید...تابستان شد...پاییز شد...زمستان شد...اما من نیمی از وجودم،نیمی از بچه گی ام،نیمی از سنم،نیمی از احساساتم،نیمی از مهربانی ام،نیمی از انسانیتم در همان نیمه ی اول سال،در همان اردیبهشت جا ماند.چند ماه مانده به عید میروم دکتر.دکتر میگوید اعصابت.با اعصابت،با دنیایت رفیق باش تا خوب شوی.جاخالی میدهم.یک هفته به عید مانده میروم دکتر.دکتر میگوید با روحت آشتی باش.میخندم.میگوید فکر نکن.میخندم.میگوید خوب باش.میخندم.میگوید 20 و چند سال که بیشتر نداری.میخندم.میگویم:اردیبهشت مرا پیدا کن.میگویم نام اردیبهشت ها را بگذارید"اردی جهنم"...ماندم در ان سال.یاد گرفتم انداختن آدم ها میان زندگی خودشان،حذف کردنشان در ذهنم،عزیز ماندنشان فقط در دلم،و نادیده گرفتن کلی از احساساتم کار زیاد دشواری نیست.یاد گرفتم که فراموش کردن ادم ها فقط نمیتواند ناشی از"سردی خاک"و یا مرگشان باشد."سردی دل ها،سردی هوای رابطه ها"هم میتواند فراموشی به بار اورد.اینکه گاهی ادم ها آش دهان سوز نیستند.همینند که هستند...امسال گوشم خیلی صدا داد.هرباری که صدا میکرد این را میشنیدم:پایه های ایمانت لنگ شده عطیه.لنگ میشوی عطیه."تقوا"یت دارد با یک تّق،وا میرود عطیه.از رگ گردن،کمی نزدیک تر است عطیه...صدایش کن عطیه...بندگی کن عطیه...

هوا خیلی سرد بود...خوابم می امد...دختر کنار دستی ام نمیگذاشت بخوابم...میگفت خونت یخ میزند،میمیری.صدای گریه می امد.صدای دعا کردن.صدای ناقاره.و من فریاد نزدم:حول حالنا الا احسن الحال.

++افسانه اگر اینها را بخواند،با بغض،با صدای لرزان میگوید:عطیه این پست های تو را که میخوانم باورم نمیشود تو همین عطیه ای هستی که من میشناسمت.من میخندیم،میگویم خودم هستم.میخندد میگوید:ادم باور نمیکند تو اینقدر احساسی باشی و این چیزها را نوشته باشی؟!میخندم و در دلم میگویم:اردیبهشت هرچقدر اردی جهنم بود اما مرا بزرگ کرد.

+++حّول شود حال همه تان.انشاالله.

گندم به خودم بگو.نه به وبلاگت.بذار از خودت بشنوم نه وبلاگت.بذار این اخرین حرف مجازی بین مون باشه.بذار...گندم میدونی که ... دارم؟

دعا کنیم برای همدیگر سر تحول سال

میتوانم بگویم 91 سال خوبی بود



برچسب‌ها: من دیر شده بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:10  توسط   | 

آیینه ی سکندر جام می است بنگر

پلان یک:

رو پشت بوم نشسته بودم.سرمم پایین بود.سه تارم تو دستم بود و همینطور میزدم:دو سل سل فا.سل فا می رِ دو... و همینطور میخوندم:ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو...خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو...

باد میزد لای موهام و من همینطور میخوندم.موهام تو هوا میرفت و من اشک میریختم.یهو به خودم اومدم روی پام خیس شده بود.درست همونجا که برای وضو مسح میکشم...

پلان دو:

سرم رو زانوهام بود.نشسته بودم تو ایوون و بلند با خودم فکر میکردم.با خودم حرف میزدم.با خودم میخندیدم.میگفتم.از خواب دیشبم.از کابوس پریشبم.از بغض صبحم.از اشک الانم.رعد و برق زد.توجهی نکردم.بلند تر زد.توجهی نکردم.بارون گرفت.اولین جایی که خیس شد فرق سرم بود.قطره هاش اومدند تا همونجایی موهام رشد کرده بودند.درست همونجا که برا وضو مسح میکشم...

پلان سه:

بی قراری میکرد.همینطور اروم اروم از چشمای کوچیکش اشک میریخت.رفتم بغلش کردم.سر کوچیشو گذاشت روی شونه م.کمرشو مالیدم.آروم شد.نازم کرد.گذاشتمش تو بغل مامانش تا شیرشو بخوره و بخوابه.همین که گذاشتمش پایین سرشو اورد جلو و به جای اینکه صورتمو ببوسه انگشتمو بوسید.درست همونجایی که تو اخرین مرحله ی وضو گرفتن،تو دست،باید دست کشیده بشه.باید خیس بشه...

پلان چهار:

گذاشتم خوب حرفاشو بزنه.گذاشتم خوب مسخره کنه.گذاشتم کنایه بزنه.گذاشتم حرفای جدی شو تو شوخی هاش بگه.دیگه زبونم دراز نیست.دیگه حرفام تلخ نیست.دیگه کلماتم نیش نداره.دیگه آرومم.دیگه مثل نبض مرده بودم.دیگه شکسته شدم.رفتم به سجده.اومدم ی چی بگم زدم زیر گریه.وقتی با ناله گریه میکنم،وقتی تو گریه صدام بلند میشه یعنی حجم بار روی سینه م سنگین تر از همین آسمان خراش روبروی خونمونه.اشکام میچکیدند.به زمین نمیرسیدند.درست همونجایی که موقع وضو تو صورت باید دست کشید.تا سر چونه...

پلان آخر:

قال لا تخافا.اننی معکما اسمع و اری."خدا فرمود:هیچ نترسید.که من با شمایم.می شنوم.می بینم" سوره ی طه/ایه ی 46


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:50  توسط   | 

خخخخ :دی

من تصمیمم خودمو گرفتم!

"او"باید بتواند،بصورت حرفه ای شبیه "فامیل دور"حرف بزند.تا وقت هایی که کلاه قرمزی پخش نمیشود و من دلم گرفته است بتواند فامیل دور را برایم تداعی کند.

حالا فامیل دور نشد،پسر خاله.

پسر خاله نشد،خود کلاه قرمزی.

کلاه قرمزی نشد،پسر عمه.

این نشد،اصلن بشه خود آقای مجری.

کلن هیچکدوم اینا نشد باید مثل خودم عاشق این برنامه کلاه قرمزی باشه.

اصلن باید ی ربطی به این برنامه داشته باشه.

من این چیزا را نمیدونم.

همین که من میگم!!!


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:11  توسط  

androgyny


اونقدر صورتم مو در اورده و من اونقدر بی تفاوتم که وقتی تو خیابون راه میرم حس میکنم مردم به من به چشم یه فرد دوجنسی نگاه میکنن!!!!!


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:52  توسط  

بوف کور از نگاه من

همین الان کتاب بوف کور رو تموم کردم.گفتم تا توی حال و هواشم ی پست ازش بنویسم.

این دومین کتاب از صادق هدایت بود که میخوندم.قبلا ازش کتاب زنده به گور رو خونده بودم.

بوف کور مثل تموم کتابای هدایت پر از نامیدی و مرگ و فحشا و خیانت و ... است.و جالبیش به اینه که علاوه بر اینکه سرتاسر کتاب دربرگیرنده ی همین موضوعاته،آخرشم معلوم نمیشه چی به چی میشه!در نهایت یکی تو داستان یا خودشو میکشه یا کشته میشه.

هدایت قلم قوی یی داره.من منکر این نیستم.اما داستان سراسر پر از انرژی منفی و صحنه های خیلی وحشیانه و نکبتیه.

نه من و نه روحیه م اینجور کتابا رو میپسندیم.

مثلا کتاب"دلبرکان غمگین من"(گابریل گارسیا مارکز) پر از امید،عشق،فداکاری و ... بود جوری که من پشت سرهم نشستم داستان رو خوندم.اما بوف کور کتابی بود که وقتی شبا قبل خوابم میخوندمش،شب تو خواب کابوس میدیدم

چیزی که تو کل این داستان به چشم میخورد این بود که نویسنده ی داستان یا همون دانای کل یه آدم بی عرضه ی نفهم بود که هیچ کاری نمیکرد.فقط همه چیز را تماشا میکرد و چون کاری از دستش بر نمی اومد دست به کشتار زد.

خلاصه اینکه بخونیندش،چون همه خوندند.ممکنه مثل اکثر خواننده هاش خوشتون بیاد ممکنم هست مثل من پر از انرژی منفی بشید و خوشتون نیاد...


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:6  توسط   | 

cookery  LOVE

ع.ن:20 اسفند 91 / تنهای تنها/مسئول پختن کباب ماهی تابه ای برای سه نفر دیگه/ همزمان با صدای شنیدن بارون : )

برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:14  توسط   | 


بخوانید این پست مرا در گزارش لینک زن


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:46  توسط  

CUT

یک:گاهی در رابطه ها با آدم هایی روبرو میشوید که عینک به چشم دارند.از همین عینک های ذره بینی.نه اینکه فکر کنید چشمانشان ضعیف هست،نه،این عینک را به چشم دارند تا نقطه ضعف ها،خشم های غیر عمدت،سکوت های از روی خستگی ات،غر زدن های ناشی از دلبری ات و... را ببینند و روزی همین چیزها را از نوع بدترش به سرت اورند!در اینجور مواقع شما هم ی قیچی به دست بگیرید و رابطه را کات کنید!

دو:رکورد زدم.اتاق تکانی ام سه روزه میشود!

سه:این پست صرفا جهت خالی شدن درونیاتم میباشد.شاید پاک بشه

چهار:اخ که چقدر این اتاقمو دوست دارم.کتابخونمو که دیگهههههههه عاااشقم.عکسایی که به دیوارم زدمو که دیگه نگووووووو (ایکن جوگیریات و عقده ای گری!!! ) : )


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:26  توسط   | 

........

کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم،آهسته بخوابم.خواب راحت و بی دغدغه!

بوف کور/صادق هدایت/


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:57  توسط  

cold & bitter

چای هایت را تلخ ننوش...

صدایم کن تا تمام قندهای دلم را برایت آب کنم...


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:55  توسط  

.......

من از بس چیزهای متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیای مختلف سابیده شده-این قشر نازک و سختی که روح پشت ان پنهان است-حالا هیچ چیز را باور نمیکنم.

به نقل و ثبوت اشیا،به حقایق اشکار و روشن همین الان هم شک دارم.

بوف کور/صادق هدایت/ صفحه 48


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:39  توسط  

قصه فقط یک راه فرار برای ارزوهای ناکام است

گاهی من موقعیت،سمَت،نوع مزاج و منش،فرهنگ،و خیلی چیزای اطرافیانمو فراموش مکینم.

از همه مهمتر یادم میره اینا هم آدم ند.فقط خودشون ادعا میکنن زیادی ادم ند.(قضاوت نمیکنم که اسم آدمم براشون زیاده)

اما خب با این فراموشی توقع م میره  بالا.فک میکنم باید محبت کنم.اما اون موقعی که عکس قضیه رو میبینم آمپرم میزنه بالا.

هع.محبت تون ارزونی خودتون.فقط لطقا ادم باشید.بذارید باورم بشه که شما با بقیه مثل همید.!!!

+عنوان پست از کتاب بوف کور


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:33  توسط  

برایت بوسه و باران اورده ام/نترس عزیزم/نترس

صدای قدم های تندت با ریتم های ملیحانه ی سنتور در هم رفته بود.این زیباترین سمفونی جهان بود.

کلاهی روی سرت دیدم،دست هایت در جیب هایت مخفی بود.صدایت کردم.دیگر هیچ نفهمیدم.من و تو بودیم و صدای سنتور و رهگذرانی که میرفتند.

اخ که چقدر ارامش داشت ان بوسه هایت،ان لبخندهایت،ان مهربانی هایت،ان اغوشت.

قهوه ی ترک سفارش دادم.لب به ان نزدم.چرا که در حضور تو هیچ تلخی را نمیشد لب زد.

شاه لیر برایم اوردی و هملت.تو خودت اخر پادشاهان و ملکه ها بودی برایم.

میدانی مریم هر دوشنبه ساعت پنج عصر به یادت هستم.بدون هیچ اغراقی.

تمام وسیله های نقلیه ی دنیا یک طرف متروهایی که به سمت میرداماد می ایند یک طرف.

برایت هزار بار از ان لبخند های زرد و نارنجی میزنم.اصلن به افتخار تو امشب لاک زرد زدم مریم.به افتخار توئی که مرا رنگی کردی.

تولدت با صدای سنتور مبارک.

ع.ن:ابان 91.من و مریم.روبروی هم

پ.ن:عنوان پست:سید علی صالحی

بخوانید


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:1  توسط   | 

......

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند ان را با لبخند،شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.زیرا بشر هنوز چاره ای برایش پیدا نکرده و تنها داروی ان فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

بوف کور/صادق هدایت

+شاید تنها صفحه ای بود که خیلی دوسش داشتم

 از طرف گندم


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:58  توسط   | 

نترس عزیزم،نترس

برای مامانم:یک بادی میپیچد لابه لای دماغم.بعد تمام دهانم را پر میکند از یک نوع حس نبودن،نفهمیدن،نیامدن،نخواستن و خیلی فعل های نون وار دیگر.چشمانم شروع میکند به سوختن.قرمز میشوند.گرد تر میشوند.دوربین تر میشوند تا تو را پیدا کنند.در این حجم پر از دل تنگی دل کوچکم گم شده است.چشمانم دیگر سویی ندارد.نه سوی تو را و نه سوی هیچکسی را.

تقصیر من بود.ابن روزها همه اش تقصیر من است.خودت خواسته بودی بیایم.خودت گفتی بیا.خودت بعدتر ها گفتی چقدر امدنم را خواسته بودی.اما حالا که امده ام وجودم پر از شر است.من دیشب بارانی ات کردم.دیشب از همان گازهای اشک اور درون دلت زده و گازها را دیدم که از چشمانت بیرون زده اند.

نمیدانم بگویم مرا ببخش،میبخشی.اصلن مرا نبخش.مرا بزن.مرا زهر بپاش.مرا خاک کن.اما مرا از خود نگیر...

+کازابلانکا را برای بار دوم دیدم.این فیلم محشر است،نه؟

++از مترجمی که کتاب عشق در سال های وبا را نوشته و من گرفتمش خوشم نیامد.بیست صفحه خواندم کتاب را بستم.بوف کور صادق هدایت را میخوانم.زیباست.


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین, کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:41  توسط   | 

.....

هرکس روزنه ای ست به سوی خداوند،اگر اندوهناک شود.اگر به شدت اندوهناک شود.

کتاب:چند روایت معتبر/داستانک:کیفیت تکوین فعل خدا/مصطفی مستور

+تولدت پیشاپیش مبارک ملیکای دوست داشتنی من.این جمله هدیه من به تو: )

الان برات این پست را نوشتم که اگه نتونستم روز تولدت پست بنویسم ،خجالت نکشم: )


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام, روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:53  توسط  

....

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائم بگوید:دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.

و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و ارام گریه کنم تا کلافه شوم.

کتاب:چند روایت معتبر/داستانک:کیفیت تکوین فعل خدا/مصطفی مستور


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:49  توسط  

...

یکی اینجا سردشه.یکی همش شده زمستون.یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه.وقتی حرف میزدی،یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات،به محض صدات گوش میداد.یکی محو شده بود تو صدات.یکی دل تنگه.توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی اتیش گرفته.کسی یک چکه اب بریزه رو دلش شاید خنک شه.

از کتاب:چند روایت معتبر/(داستانک:روایت زندگی)/مصطفی مستور


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط  

اسفند آمده،اسپند دود کنید

 1  اسفند بوی کف و دستمال های تر و گرد و خاک هایی که باید گرفته شوند میدهد.به رنگ شامپو فرش هستند.از نوع برندهای مخصوص خودشان اند.

برای من اما اسفند بوی برف شادی هم می دهد.بوی بازار گردی،نه برای اینکه بخواهم لباسی نو کنم برای نوروز بلکه این ماه تولد یک گندم است.گندمی که رفیق من است.

اسفند را با هرنوع برندی،با جنس ابریشمش،با بوی کفش،با صدای غرغر کردنم برای تکاندن خانه،به عشق یک دیزاین جدید برای اتاقم و هزار چیز دیگر دوست دارم.

لطفا از خواب زمستانه بلند شوید.زمستان در حال تمام شدن است.

2 امروز تا همین الان سر هیچ کلاسی حواس درست نداشتم.جزوه ننوشتم.به استاد گوش نکردم.بین صفحات جزوه ام شروع کردم به نوشتن.به نوشتن یک داستان کوتاه.اگر این داستان بخواهد ادامه دار شود این ترم قطعا مشروط میشوم.اما ادامه دارش میکنم.امروز من هزار بار بغضم را خوردم.

3 شاید،شاید دوشنبه جور شود با یک دوست پرستار بروم بیمارستان روانی.میخواهم بیمارها را ببینم.بسته به اخلاق استاد دوستم دارد که بگذارد من هم با پرستارها وارد بیمارستان شوم.

+فیلم میخواهم.یک فیلم با معنا.از ان فیلم هایی که اشک بریزم.از ان فیلم های باارزش


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی, لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:23  توسط   |