یا زنگی زنگ

سه گروه جامعه را تشکیل داده اند.اول)کسانیکه به حجاب(پوشش)معتقدند و حجاب دارند.دوم)کسانیکه به حجاب معتقد نیستند و حجاب ندارند.سوم)کسانیکه تکلیف خودشان مشخص نیست.دقیقن نمیدانند چکاره اند.یک تقلید و پیروی ِ کورکورانه از هر دسته ای...هیستیریک* ها جز این دسته اند.آنهایی که چشم شان ضعیف نیست ولی چون فِرم های گرد ِ بزرگ ِ مشکی مد میشود فورن عینکی میشوند.بدون ِ دانستن ِ فلسفه ی کلی ِ ابرو شیطانی،تیغ به دست نوک ابروهایشان را میزنند.کمر درد دارند اما کفش پاشنه بلند میپوشند.چاق هستند و باید لباس شان آنقدر تنگ باشد که کیلو کیلو گوشت های پهلو و شکم شان بیفتد بیرون.لاغرند و ما میتوانیم تعداد استخوان های دنده شان را از روی لباس بشماریم.بعد از اینکه موهایشان را درست میکنند،خط چشم های اتوبانی میکشند،رژ گونه ی نارنجی میزنند یک چادر می اندازند روی سرشان و در خیابان پیاده روی میکنند.از سر چاهار راه ها عینک آفتابی میخرند تا در حقیقت تل ِ سرشان باشد.نور ِ افتاب توی چشم شان است اما عینک شان بالای سر،شب میشود و همچنان آن عینک بالای سر است...این ها همان هایی هستند که برای استادها عشوه می آیند و هنوز از واژه ی دوست پ س ر استفاده میکنند و به این حرکت خفن شان عشق میورزند.کفش های بندی به پا میکنند ،چرک و کثافت از لای پایشان به بیرون میریزد اما ملزم ند ناخن هایشان لاک داشته باشد....یکسال با دختری همکلاس بودم که در این یکسال_و حتی بعد از این یکسال زمانیکه در محوطه ی دانشکده میدیدمش_روی دماغش چسب بود و همیشه برایمان این سوال مطرح بود مگر چند سال باید این چسب ها روی دماغ بمانند؟!مگر هنوز دوران کلاس گذاشتن با چسب های چسبیده روی دماغ است؟!حالا همین دختر را تصور کنید که هرروز تیپ متفاوتی میزد.یک روز موهای بافته شده اش را از زیر مقنعه به زور بیرون میریخت.روز دیگر مقنعه اش را میکشید جلو و چشم های بدون آرایشش محجوب تر میشدند.روز بعد موهای چند طبقه شده اش را میکرد زیر چادر.و روز دیگر چنان آرایشی میکرد که اگر حضور و غیاب آخر کلاس نبود،او را نمیشناختی...میدانید جمعیت زیادی از جامعه ی ما را هیستیریک ها تشکیل داده اند.آدم هایی که صرفن عطش دیده شدن دارند...این را من نمیگویم.تعریف بهداشت روانی ِ جهانی،از شخصیت های نمایشی و هیستیریک است.بروید تعریف و توصیفات ِ این اختلال را در آخرین ورژن های کتاب های روانشناسی بخوانید و مثل من،زمانیکه استاد این اختلال را درس میداد و عکس هایش را میگذاشت،میخکوب شوید که دارید در یک جامعه ی بیمار زندگی میکنید و بی خبرید...

+لطفن در برابر این نوشته جبهه نگیرید...

++امیدوارم متوجه شده باشید من منظورم روی شخصیت های نمایشی ِ.وگرنه هرکسی میتونی بنا به اعتقادات خودش یه پوششی رو در نظر بگیره.

*.هیستریونیک...Histrionic


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:32  توسط  

خوبی های دندان گیر

یک روزی هم یکی از استادهایمان که راه افتاده بود توی کلاس و امر به باز کردن دهن تک تک بچه ها میداد،برای شناسایی فیزیولوژی دندان هایشان،از سر ِ کلاس به منی که ته کلاس بودم اشاره کرد و گفت:چیدمان دندونای تو عالی تر از بقیه بچه ها بود.این نشون میده به موقع تو رو از شیر گرفتن.که من آنجا میان خیل ِ عظیم دهن های باز شده برای شناسایی دندان،ذوق مرگ شدم....چند بار دیگر هم شنیده بودم که به من میگفتند سعادت بزرگی داشته ام که از فیض ِ ارتوندسی بی بهره بوده ام...پریروزها هم وقتی داشتیم تند تند بحث ِ انگلیسی میکردیم و یکدفعه بحث به دندان و دندان پزشکی کشید من خودم را کنار کشیدم و گفتم نظری ندارم چون تا به این سن که هستم دندان پزشکی نرفته ام و تنها از کل دندان و خانواده اش یک مسواک،یک دوست دندان پزشک و خاطرات قرقره کردن ِ فلورایدهای ِ وسط مدرسه را دارم.و آنگاه بود که با سوت و دست و احسنت گفتن حضار مواجه شدم...خب این همه حرف نزدم که پز دندان های بیخودم را بدهم و بگویم اگر پوست خوب ندارم،گرچه کچلم،درست است که جایزه ی زیبایی را نگرفته ام و اندامم نیاز به تراشکاری دارد،اما دندان های خوبی دارم....خواستم بگویم بعد از اینکه فهمیدم و به من گوشزد کردند که قدر وقت های ِ دندان پزشکی های ِ نرفته ام را بدانم،قدر این را بدانم که دندان های جلوی دهانم موقع خندیدن یکی در میان نیستند،قدر ِ نفهمیدن ِدردهای نصفه شبی ِ دندان دردی را بدانم،و غیره و غیره من بیشتر از قبل به مسواک زدنم،به نخ دندان ِ کشیدن ِ منظمم،به لبخندهایم که حتمن دندان هایم در آن نمایان باشند،و هرچیز متعلق به دندان هایم،اهمیت دادم.حالا با نزدن ِ هرشبی ِ مسواک به دندانم حداقل عذاب وجدانی میگیرم که نصفه شب،با چشمان پف کرده بپرم توی دستشویی و دندان هایم را بسابم. و یا اینکه سر ظهری زنگ بزنم به دوست دندان پزشکم و از او بخواهم مارک خمیر دندانی را معرفی کند تا دندان هایم سفید تر شود و غیره و غیره...مراقبت...چیزی که میخواهم از او حرف بزنم این است که از اطرافیانتان تعریف کنید.نه از دندان هایشان بلکه از رفتارهایشان.بگویید خوب میخندند.بگویید مهربانی شان قابل ستایش است.بگویید احساساتشان بوسیدنی ست.بگویید دنیا به قلب های آنها نیاز دارد.از اینکه صداقت دارند تعریف کنید.از اینکه اهل پز دادن و کوباندن اعقایدشان به همدیگر نیستند از آنها تشکر کنید...خوبی های آدم را به زبان بیاورید...مراقبه میکنند.خوبی هایشان به توان اِن میرسد...دنیا قشنگتر میشود...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:53  توسط   | 

از رقاصگی در اسپانیا تا اسپانسری ِ لبخند در اصفهان

خودم را پرت میکنم روی تخت.هندزفری میگذارم توی گوشم و دنبال پلی کردن غمگین ترین آهنگم...اما دستم میخورد روی پوشه ی لیلا فروهر و او برایم میخواند و من همینطور که دراز کشیده ام دست هایم را میبرم بالا و به آنها کش و قوس میدهم...من میرقصم.من هی دست هایم را بالاتر میبرم.و هی لبخند روی لبم پررنگ تر میشود...کم کم آهنگ را با خواننده همراهی میکنم.و قرهایم ریزتر میشوند.حالا فقط صدای خودم را میشنوم...غم دم در نشسته و دارد به دیوانگی من حسودی میکند......من باید رقاصه ای در اسپانیا میشدم.با دامن چیندار بلند گلبهی و موهای بلند قرمز...اما نشدم...حداقلش باید آوازه خوانی در لبنان میشدم...شاید هم دوره گردی سرخوش با آکاردئونی در دست در کوچه های ماداگاسکار.با موهای بافت آفریقایی و بلوزی زرد...اما باز هم نشدم...به هرحال میخواهم پیامبر لبخندها باشم...پیامبر غم های شصت ثانیه ای...این یک فقره را میتوانم...من منجی لبخندها و شادی هایم...با دست هایی خالی و لب هایی که موقع لبخند بوی یاس میدهند...


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 5:40  توسط  

عادت یا دوست داشتن،مسئله این است

به شما هم گفته ام؟!گفته ام تاثیر گذار ترین کتاب زندگی ام"برباد رفته"بود؟!بهتان میگویم:تاثیر گذارترین کتابی که تا به حال خوانده ام،برباد رفته،است...چون در شرایط خاصی از زندگی ام،مرا به فکر فرو برد تا در هر مقطعی از رابطه هایم،یک استاپ بزنم و ببینم:دوست داشتن ِ صرف است یا عادت به دوست داشتن...که سخت است.خیلی سخت است تمایز دادن ِ بین این دو...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:24  توسط  

در میان نوشته های قدیمی

داشتم نوشته های قدیمی ام را میخواندم وسطش برخوردم به این جمله:

 

ااز دست دادن یک نفر،از دست دادن یک نفر برای همیشه،به فاصله ی افتادن خودکارت از روی نیمکت،و دولا شدنت برای برداشتن آن است...به همین سرعت...با همین روند یهویی بودن...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:10  توسط  

camp x-ray

 

انتظار برای آخرین کتاب هری پاتر،برای اینکه بفهمد آدم بدی ِ ماجرا،آدم خوبه بوده...

camp x ray


برچسب‌ها: سکانس برتر
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:14  توسط  

بزرگترین اندوه تاریخ

به من بگویند که بالاترین درجه ی اندوه در تصور تو چیست؟

جواب میدهم:مردی که بزرگترین مرد عالم در تمام تاریخ است،از درد بی کسی،با چاه درد و دل میکند...

بالاترین درجه ی اندوه از نظر من همیشه این است...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:52  توسط  

از جنگ بین سیاهی ها برگشتم

دلگیر بودم.دلسرد شده بودم.بیخوابی کشیده بودم.در این مواقع کسی باید باشد که فقط باشد.که غر بزنی.که بگویی بی خوابی ها کشیده ای.دلت بخواهد بگویی الان دنیا را سیاه ِ سیاه میبینی.بگویی تحمل کن،غر بزنم خوب میشوم.بگویی تو هم این همه سیاهی را میبنی و منتظر جوابش نشوی.بگویی از همه متنفری.از همه ی همه متنفری حتی از تویی که الان داری گوش میکنی.بگویی دنیایم یکنواخت است و بالاترین هیجانت متلک های مزخرف و بی نمک استاد زبانت است.بگویی انتظار نداشته باش این ساعت از روز بتوانم با ملاحظه تر حرف بزنم.باید هی بگویی و منتظر جواب نشوی.تنها دل خوش باشی به اینکه میشنود...کسی که دنیا را سیاه میبیند،گوش های آسمانی را نمیبیند.نمیفهمد این همه گوش ماموریت گرفته اند که بیاییند بچسبند به دهان تو،تا برایشان بگویی.همه چیز را بی پرده بگویی.بدون فاکتور.بدون سانسور.بگویی عاجزی و بگویی  و بگویی ُ بگویی....من با سیاهی یکی شده بودم.گوش های آسمانی را ندیدم و پناه آوردم به کلمات.کلماتی که بدون هیچ سانسوری،بدون هیچ خط فکری ئی رد شده بودند.حرف های ساعت پنج صبحی ئی که بی پروا کلمه میشدند و تایپ میشدند و بازنشر داده شدند...گوش های آسمانی چشم شده بودند و از من میخواستند تنها برای آنها حرف بزنم و من چشمم سیاه،دستم سیاه،قلبم سیاه شده بود و بی اعتنا.بی اعتنا به تمام آسمانی ها...هی نوشتم.هی غر زدم.هی گفتم که چقدر دنیا بد است و شما بدترید.بدون هیچ اعتقادی به تمام آنهایی که هی رد میشدند و هی نوشته شدند.بدون هیچ اعتقادی.باور کنید.......بعد از نوشتن پست زیر،حجم زیادی پیام داشتم مبنی بر اینکه:"عطیه ما جزو کدوم دوستاییم؟!دوست بد بی معرفتا یا دوست خوبا؟"...چطور میتوانستم اینقدر بد باشم که خوبی های شما را نمیبینم.که روزهایی را به یاد نیاورم که همراه بودید ولو با یک لبخند.که شب هایی را از یاد ببرم که آرامم کردید ولو با سکوت از پشت تلفن.جوابم این بود:"تو دوست خوبه ئی.بدون شک."...بدون شک بود.بود.دوست خوب بود و بود.این ها را زمانی مینویسم که از یک جنگ بین سیاهی ها برگشته ام.برای گوش های آسمانی گفته ام که گاهی تا چه اندازه بد میشوم و لکه دار.لکه دار غصه ها و بدی ها.لکه دار لکه ی سیاهی ها.گفتم گاهی دوست دارم غر بزنم بدون توجه به گوش ها.بدون توجه به احساس و اعصاب و ادراک گوش ها.اما غرهایی که از دل سیاهی ها بر می آیند بی شک بی اعتقادند.بی شک یاغی ند.نباید به آنها توجه کرد.اشتباه من آنجایی بود که لکه ها را تایپ کردم.لکه که تایپ نمیشود.شسته میشود.با گریه.گریه ی همراه با حرف زدن به آسمانی ها...اشتباه من آنجا بود که لکه ها را پتک کردم توی سر کلمات و چه جایی سهل الوصول تر از وبلاگ؟!...خواستم بگویم،بگویم به حق غمگین ترین روز ِ نبود ِ یک آسمانی،شما بی شک مهربانترین دوستانید...من ضعف دارم و باید قوت ببخشم به دلم.به خوبی هایم رنگ شاد بزنم.کلماتم را صافی کنم.غر را به دیوار گرم ِ کنار تختم بزنم،کلمات را اشک کنم بریزم توی جانماز وبعد که صاف شدم،بیایم بگویم بی شک شما بهترینید...بی شک...

+ملیکا؟!تو بهترین فرمانده ی من بودی توی این جنگ...


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:25  توسط  

مرثیه ای برای دوستانم

حذف شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:43  توسط  

بیایید نور جمع کنیم

30 خرداد،این پست را توی بلاگ گذاشتم تا ماه رمضونی به یاد همدیگه باشیم.حالا که به بلاگفا کوچ کردم دلم خواست به مناسیت شب قدر یه بار دیگه بذارمش تا اونایی که قبلن نخوندندش بخونند و از امشب به یاد همدیگه باشیم...

یک گروهی بچه های وبلاگ نویس توی تلگرام درست کرده اند که دیروز به من یادآور شدند زمانی توی بلاگفا،دعاهای دسته جمعی ئی میگذاشتم،تحت عنوان"میخواهیم نور جمع کنیم".از من خواستند دوباره ازین پست ها بگذارم.راستش خیلی وقت ها بوده که خودم خواستم بیایم اینجا و بگویم بچه ها بیایید دوباره باز به بهانه ای راس یک ساعت معین به یاد هم باشیم و انرژی های خوب برای هم بفرستیم،اما نشده...دقیقن همان شب یک نفر دیگر از من خواست دوباره دعای دسته جمعی بگذارم...شاید صلاح این بوده که چند نفر یادآور گذاشتن همچین حرکتی باشند و چه زمانی بهتر از ماه رمضان...بار اول که همچین پستی گذاشتم و خواستم برای پدر دوستم دعا کنید؛چند روز نگذشته بود که فهمیدم حالش خوب شده و همین باعث شد امیدوارتر از قبل به این روند ادامه دهم.هر دفعه کسی بود که بعد از گذاشتن این پست ها بیاید بگوید حالش بهتر شده یا مشکلش آسانتر رفع شده.همه ی این ها بهانه ای بود که هربار محکم تر از قبل دست تان را بگیرم و بیشتر از قبل به قلب هایتان ایمان بیاورم و مهم تر از آن،با باوری مطمئن تر دست هایم را بلند کنم و از او بخواهم و بدانم که میشنود...در این ماه بهانه برای در زدن خانه اش بیشتر داریم.هیچ وقتی از سال به این اندازه به او نزدیک نیستیم.حداقلش این است که به بهانه ی سحری خوردن نمازهای صبح مان قضا نمیشود...حالا این همه حرف زدم که بگویم در این مدت نور به خودی خود درون ماست،بیایید بسطش دهیم به همه ی امورات زندگی مان.بیایید با هم تقسیمش کنیم...در این وقت سال، بیشتر از هروقت دیگری منتظر اذان هستیم.پس قرار ساعتی ما باشد برای وقت هایی که صدای اذان را میشنویم.صدای اذان صبح و مغرب.و ظهر...وقت سحر و افطار بیشترتر...موقع شنیدن اذان گوشمان زنگ بزند برای دعا کردن به یگدیگر......دعا کنیم برای تمامی مریض ها.برای آنهایی که حسرت گرفتن روزه دارند و دلشان میخواهد حداقل یک بار با زبان روزه افطار کنند و نمیتوانند.از بیماران شیمی درمانی گرفته تا اعصاب ُ روان...دعا کنیم برای تمام آنهایی که در پی کارند.برای آنهایی که دلشان یک افطاری یا سحری دلچسب میخواهد اما وسعت مالی چندانی ندارند.برای کنکوری ها که تلاش شان بی نتیجه نماند.برای پدر مادرهایی که چشم انتظار بچه هایشان هستند.برای پیرهایی که دل تنگ روزهای رفته شان اند.برای ماندگاری سلامت خانواده و دوستانمان.برای سربازهایی که دور از خانه اند.برای کودکانی که زیر آوار جنگ ند.برای زن های باردار.برای اینکه کسی شب ها با گریه نخوابد.کسی آرزوهایش زنده به گور نشود.دعا کنیم برای اینکه نسبت به زندگی و باورها و عقایدمان درک انسانی داشته باشیم.به آنهایی که در حق مان بدی کردند دعا کنیم تا کمتر دل بسوزانند.برای خودمان صبر بخواهیم.دعا کنیم برای آنهایی که سال ها کنارمان بودند و حالا زیر خروارها خاک منتظر فاتحه ای از جانب ما هستند.برای ازدواج جوان ها.برای باران دعا کنیم.برای رودهای خشکیده.برای دل های خشک شده از مهر.برای اضافه شدن به عقل و ایمان مان.برای آنهایی که مهاجرت کردند و حالا دل تنگ سرزمین شان هستند.برای ماندگاری شادی ها دعا کنیم.برای ثانیه ای بودن غم ها و محکم شدن عشق ها و غیره و غیره...به یاد همدیگر باشیم.سر هر اذانی که میشنویم....به یاد بچه های جمع شده در تلخ همچو چای سرد..

پ.ن:اگه میتونید  و دلتون خواست،ظبق روند گذشته،لینک این پست رو بذارید تا دایره مون گسترده تر بشه.

پ.ن2:نظرها بسته شد


برچسب‌ها: هشت درخت یاس
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:30  توسط   | 

باید حال من را خوب کنم

در بلاگ نوشته بودم:

یک وقت هایی ست که من اسمش را میگذارم روزهای هورومون بهم ریزی.روزهایی که تمام حیوانات درونی ام شروع میکنند به نشان دادن خودشان.سگ میشوم.خر هم و ایضا یک گوسفند بهانه گیر.میروم درون خودم.یک کنجی پیدا میکنم و تا بهبود اوضاع همانجا مینشینم.مثلا دارم به کسی پیام میدهم بعد بدون هیچ دلیلی گریه ام میگیرد.بیخود و بی جهت به حمام میروم چون فکر میکنم با حمام رفتن حالم بهتر میشود.زیاد از اندازه میخوابم.اگر یک خروار غذا جلویم بگذارند میخورم و اگر نه میتوانم روزها را بدون غذا سپری کنم.دلم میخواهد به همه گیر بیخود دهم.به راننده تاکسی هایی که مثل مورچه رانندگی میکنند بدوبیراه میگویم.حتی یاد زمان دانشجویی ام می افتم و با استادهایی که حضور غیاب میکردند نفرین میفرستم.جواب کسانیکه تلفن میکنند و با مامان کار دارند،را به آرامی میدهم.از دوستان دبیرستانم متنفر میشوم و دلم نمیخواهد راجب به هیچ کدامشان چیزی بدانم چرا که معتقدم تمامشان یک مشت بچه ی لوس هستند.جواب پیام هایی که برایم می اید را یکی در میان میدهم.دلم میخواهد مزاحم تلفنی پیدا کنم تا بلکه مابقی انرژی بیشعوری ام را صرف او کنم!...موقع بیرون رفتن از خانه یا کلیدم را و یا کیف پولم را جا میگذارم.با مامور بی آرتی دعوا میکنم و حالم از همه بهم میخورد...در این مواقع من آدم ظاهرن خطرناکی نیستم.در واقع من تنها یک دختر بیست و سه ساله ای هستم که دارم جریان ذهنی ام را،جریان قلبی ام را،جریان زندگی ام را،جریان رابطه هایم را سر و سامان میدهم.میرسانمش به وضعیت نرمال...دارم خودم را دلداری میدهم که نباید بیخود نگران شوم.نباید راه به راه دل تنگ شوم.نباید توقع داشتم باشم که فهمیده شوم...دارم به خودم میفهمانم که نباید خود را به کسی محکم گره بزنم.نباید مثل الان منتظر شب بخیری باشم و زمانیکه این شب بخیر نیامد ارام گونه هایم خیس شود...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:40  توسط  

با همخوانی خانوادگی ِ اهنگ های ستار

در بلاگ نوشته بودم که:

هی میخواستم از رفتنم به شیراز بگویم.از اینکه بلاخره به یکی از آرزوهایم رسیده بودم:رفتن به شیراز در اردیبهشت...هی بلاگفا را باز میکردم تا از شیراز بنویسم و در آخر نوشته ام را منگنه کنم به تمام سفرنامه های ما قبلم.اما بلاگفا همچنان مرگ مغزی شده بود و ما را ناامید تر میکرد.حالا به ناچار بعد از یکماه برگشتنم از شیراز اینجا آمده ام تا از آن سفر رویایی بگویم:

نوشتن از شیراز کار سختی ست.مثل اینکه تو بروی دیزنی لند و یک نفر بخواهد که برایش از شگفتی های آنجا بگویی.آیا میشود از شگفتی ها گفت؟به نظر من نه.تنها جواب آدم ها نسبت به شگفتی ها یک لبخند بی وقفه و خیره خیره نگاه کردن است...وقتی تابلوی "شیراز 5 کیلومتر"را دیدم،سر چرخاندم و به ع گفتم میخواهم یک اعتراف بکنم.من تا به حال بوی بهار نارنج را نشنیده ام...نیم ساعت بعد که ماشین توی بلوار ارم پیچید تا به هتل برویم،ع سرش را از پنجره بیرون برد و گفت:بوی بهار نارنج......وح...همین الانی که دارم این ها را مینویسم بهار نارنج گیر کرده ی تو دماغ و گلویم گهگاه میزند بیرون...میتوانم به یقین بگویم فضای بهشت هم همین عطر را دارد...شیراز شهر بوها بود.بوی نارنج،بوی بهار نارنج،بوی نسترن،بوی شادی...و بوی باران.تمام سه روزی که در شیراز بودم باران هم،هم قدم با ما بود و من شگفت زده ترین آدم روی زمین بودم...حافظیه پر ارامش ترین مکان شیراز برای من بود.ارگ کریم خان و باغ عفیف آباد،با ابهت ترین.سعدیه آبی ترین،نارنجستان مهربان ترین،خیابان انوری پرخوراکی ترین،ارم شیک ترین،موزه ی حمام هایش با مزه ترین،تخت جمشید و دیگر جاهایش با شکوه ترین های ایران بودند...شیراز،شهر بکرترین تجربه هاست و جز جاهایی بود که من حسرت عکاس بودن و یا بهتر است بگویم عکاس داشتن،را خوردم...که تو دوست داری حتی با درخت ها و نیمکت های گوشه ی خیابانش هم عکس بگیری!!!...و من قطعی تر از قبل اعتراف میکنم:بعد از اصفهان دومین شهری که حاضرم در آن زندگی کنم شیراز است...شیراز را نه یک بار،بلکه چندین و چند بار و هر اردیبهشت باید دید...

سفرنامه ی شیراز/اردیبهشت 94


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:20  توسط  

مثل نوشافرین ِ سال بلوا*

گذر زمان؟!نمیتوانم به هیچ طریقی دلم را به آن خوش کنم.من قوی ترین حافظه ی دراز مدت را در جهان دارم.گذر زمان و رنگ باختن خاطره ها برای من نامفهوم است.نمیتوانم موقع آزار دیدن خودم را دلداری بدهم که زمان میتواند دردهایم را التیام دهد.هنوز اسم تک تک دبیران و همکلاسی های دبستانم را به یاد می اورم.هنوز شماره ی آدم های حذف شده ی زندگی ام را بلدم.هنوز میتوانم بگویم در فلان ساعت ِ فلان روز چه کسی، چه حرفی به من زد که باعث شد شبش با لبخند بخوابم.من هنوز پلاک ماشین ِ آدم های رفته از دنیایم را حفظم.میدانم بغل دستی دبیرستانم از چه مارک خودکاری استفاده میکرد.دست خط تک تک دوستانم را به یاد می آورم.طریقه ی خندیدن،کج کردن لب ها موقع گریه،حتی ژست نگاه کردن به ساعت مچی و گرفتن کیف شان،راه رفتن شان از پشت،تن صدایشان موقع سلام کردن،جوراب پوشیدن،زمختی و ظرافت دستانشان،تکیه کلام ها،آهنگ های مورد علاقه،رنگ دلخواه،ترجیح به پیراهن چارخانه یا راه راه،دست چپ یا راستی بودن،تنفر از ظرف شستن یا شیشه پاک کردن،و غیره غیره ی آدم هایی که یک روزی،ولو فقط یک روز،در زندگی ام بوده اند را از برم...من هنوز میدانم که کدام دوستانم موقع بوسیدن چشم هایشان را میبندند و کدامشان چشم هایشان باز است...من بزرگترین تاریخ دان عصر خودم هستم. داناترین تاریخ تولدها ،سالگرد ازدواج ها ،تاریخ فوت ها،سالگردهای آشنایی و ...در بین اطرافیانم،من هستم...برای همین یک روز سحر از خواب پا میشوم،روی صفحه ی گوشی ام شماره ی سیو نشده ای میبینم که برایم پیام داده:"مخلصم"و پی میبریم این شماره متعلق به کیست.این تکیه کلام را چه کسی دارد.بعد از سال ها.بعد از سال ها زور زدن برای فراموش کردن...

*دویدم و در راه فکر کردم من چه یادی دارم.چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند و من در یاد هیچکس نیستم...سال بلوا/عباس معروفی


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:52  توسط  

لذت آزاری

چرا آدم باید چیزهایی را دوست داشته باشد که او را به گریه می اندازند؟!یک زمانی با یکی از آهنگ های بیژن مرتضوی ناخودآگاه اشک میریختم ولی باز هم آن را گوش میکردم...من خواب را دوست دارم اما گاهی قبلش گریه میکنم بعد میروم سراغش.هیچگاه خوابم را ترک نکرده ام...دیدن یکسری عکس ها مرا متلاطم میکند و در نهایت گریه ام می اندازد.اما هیچوقت پاکشان نمیکنم...مکالمه های اس ام اسی ئی که توی گوشی ام سیو شده حالم را خراب میکند.و گاه با خواندنشان توی دلم اشک میریزم...فکرها.بعضی فکرها مرا آتش میزند.آنقدر دردشان عمیق است که صدای گریه ام میشود:ه.ق.هق.ه.ق...توی زندگی لذت های عمیق،پنهان و آشکاری داریم که ما را آزار میدهند.در عین خوب بودنشان،در عینی که بودنشان را با تمام وجود میخواهیم،در همان حالتی روی بودنشان اصرار میکنیم،اما برایمان گریه می آورند.لذتی همراه با اشک.اشکی از اعماق دل...چیزهایی که بودنشان گریه آور است و نبودنشان گریه آور تر...من نمیفهمم آدم چرا باید کسانی را دوست داشته باشد که حتی(نمیگویم سرفه کردن و غم شان)که دیدن خنده شان،شوخی کردنشان،ابراز عشق شان،بوسیدنشان،هدیه دادنشان،همه ی همه ی چیزهای وجودی شان،حتی اگر مختص برای تو باشد،گریه آور است؟!چرا آدم باید چیزهایی را دوست داشته باشد که او را به گریه می اندازد؟!چرا آدم باید کسانی را دوست داشته باشد که بابت شان گریه کند؟!من نمیفهمم.من نمیفهمم...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:58  توسط   | 

در دنیای تو ساعت چند است؟!

در بلاگ نوشته بودم:

سینمای ایران،سینمای فیلم هایی ست که بعد از هربار دیدن باید فریاد کشید: زارت.و بعد از آن یک آروغ زد.باور کنید.سینمایی که آدم ها در جنگ ،عاشقِ پرستارِ بیمارستانی صحرایی میشوند،کمدی هایش آنقدر بی نمک است که وسط فیلم ؛سینما را ترک میکنیم،تراژدی هایش ترکیبی ست که از خیانت و بدبختی و سیه روزی.اکشن هایش توهمی بیش نیستند و خداروشکر انیمیشن و فیلم کودک و نوجوان هم نسل شان منقرض شده...بعد از فیلم"چ"ی ِ حاتمی کیا،روی هیچ صندلی ِ سینمایی ننشسته بودم.میدانم بعد از آن فیلم هایی آمد که میتوانست راضی ام کند،اما ترجیح میدادم بشینم فیلم های"جیمز باند"و یا برای چندمین بار سکانس هایی از "کازابلانکا"را ببینم تا اینکه بخواهم ریسک کنم،بکوبم بروم سینما،توی صف بلیط بایستم،چیپس بخرم،روی صندلی های ِ رنگ و رو رفته و فنر در آمده ی ِ آدامس چسبیده بشینم و بخواهم فیلمی ببینم که باید وسط هایش چرت زد...الغرض؛خواستم بگویم تقریبن بعد از سه سال ؛اسم و بازیگرانی از فیلمی مرا گرفت."در دنیای تو ساعت چند است"...بازیگران فیلم ناخودآگاه تو را جذب دیدن میکنند اما فیلم چیزهای بیشتری برای جاذبه دارد...درست است که موضوع کلیشه ای ِ عشق چندین ساله را دارد،اما بیان این عشق آنقدر آرام است که ممکن است اواخر فیلم تو را به گریه بیاندازد.نه گریه ای از سر ِ اندوه.بلکه گریه ای که همراه با لبخندی از سر شوق و حسرت است...در ابتدای فیلم من میخکوب دو چیز شدم:فضای داستان و موسیقی ِ آرام و خاصی که با آن همراه است...و انصافن به هیچ عنوان نمیشود از فیلمبرداری ِ معرکه ی فیلم هم گذشت.فیلمبرداری ئی که عکاسی را هم به دنبال داشت.تمام سوژه های عکاسی، فیلمبرداری شده بود.ظرافت دستان لیلا حاتمی روی دستگیره ی ماشین ِ آبی،سنگفرش های خانه،شیشه های باران خورده،قاب های عکس ِ آویزان به دیوار و غیره و غیره...از بازیگری حاتمی و مصفا چیزی نمیگویم.چون این زوج خیلی وقت است اعتماد ما را به خودشان جلب کرده اند و شاید به خاطر همین بود که من به دیدن این فیلم نه نگفتم...سکانس های پایانی اش آنقدر لبخند همراه با بغض برای من به همراه داشت که در تمام این مدت ِ بعداز اتمام فیلم،دائمن آنها را مرور میکنم..."در دینای تو ساعت چند است"آنقدری خوب بود که بعد از پایان فیلم برای تهمینه پیام دهم:"خدا بود این فیلم"و یا اینه سریعن کانکت شوم و توی اینستاگرام معرفی اش کنم و بعد هم بیایم اینجا و بگویم:سینمای ایران موقعی مرا لال میکند که حاتمی و مصفا را همراه خود داشته باشد...


برچسب‌ها: سکانس برتر
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:30  توسط  

با قیافه ای خاک خورده و عنکبوت بسته

آنروز وسط یکی از بزرگترین مال های شیراز،خودم را انداختم روی یک صندلی و سعی کردم به اینترنت آنجا وصل شوم.وصل شدم.بلاگفا را که باز میکردم پیغام داد:متاسفانه تا اطلاع ثانوی نمیتوانید وارد سایت شوید...این اولین باری نبود که این مدلی از ما میخواستند تا اطلاعات ثانوی شکیبا باشیم.گهگاهی بدون معذرت خواهی هم دیده بودیم کامنت هایمان به مقصد نمیرسد.شکایت میکردیم فلان وبلاگ مطلب ما را سرقت کرده،لطفا رسیدگی شود و رسیدگی نمیشد...این چندمین باری بود که برای ورود به دنیای کلماتمان،جلویمان را میگرفتند و پیش آ پیش از مشکل به وجود آمده عذرخواهی میکردند...چند روز بعد به گمان اینکه مثل روال همیشگی،مشکل حل شده وارد سایت شدم،اما همچنان صفحه ی عذرخواهی جلوی چشمم ظاهر میشد.این روال آنقدر طول کشید که اردیبهشت تمام شد.خرداد آمد و تنها تغییر سایت این بود که هرروز خبرهای هولناکی میشنیدیم و هرروز جمله ی"ما عمیقا از حادثه ی بوجود آمده،متاسفیم"پررنگ و پررنگ تر میشد...کلمه های انبار شده ی درونم را فریز میکردم تا بلکه روزی پنل ورود به وبلاگم را ببینم و تمامشان را بیاورم روی صفحه ای که چند سال است در آن زندگی میکنم.دوستان خوب پیدا کرده بودم و برایم حکم یک مدرسه را داشت...اما باز هم شیرازی عمیقا از گندی که زده بود تاسف میخورد.همین شد که تصمیم به اسباب کشی گرفتم.حنانه حجم اندوه متورم شده ی درونم را دید.برایم در بیان یک اکانت ساخت و من تا مدتی اینجا مینوشتم(ادرسو تو کامنت اول نوشتم)...نمیدانم چرا اما کلماتم را نمیتوانستم در آنجا آنطور که باید به زبان بیاورم.تا آنجا که میشد به خوانندگانی که میشناختم خبر انتقالم را دادم،اما از کجا تک تک خوانندگان خاموشم را پیدا میکردم؟!از کجا به آنهایی که تنها از طریق کامنت های وبلاگ شان با آنها رابطه داشتم خبر میدادم؟!هرروز به وبلاگ خاک خورده ام نگاه میکردم و به جدول آمار بازدید کنندگان سرک میکشیدم.دلم خوش بود به آن پنجاه نفر از سیصد نفری که هرروز اینجا را باز میکردند تا بلکه به روز شدنم را ببینند...حالا این چند روز که بلاگفا با آغوش آش و لاشش ما را پذیرفته،به این فکر میکنم که ممکن است روزی نه چندان دور،دوباره با صفحه ی عمیقا متاسفیمش روبرو شوم و بعد بفهمم نه تنها ارشیو نوشته های دوساله ام،بلکه تمام نوشته های اینجا به فاک رفته.اما تنها دلخوشی ام تک تک شما چند صد نفری هستید که با بودنتان همیشه دلخوش من بودید و به من فهماندید آدم ها هرچند بد، زمانیکه خود خودشان باشند،میتوانند خیلی خوب باشند.شمایی که با یودنتان،با هدیه های یهویی تان،با یهویی دیدنتان در خیابان،با تبریک هایتان،با دعاهایتان،با تمام مهر و لطف تان،حتی با خاموش بودنتان ،همیشه مهربانی و دلخوشی را به من هدیه کردید.با این حال تمام دلشوری هایم را برای یهویی نبودن وبلاگم را با بودن شما،تعویض میکنم...حالا حال کسی را دارم که با تمام خیانت و بدی که از دوستش دیده،بازگشته ام،تنها به دلایل محکم تری که فقط دلم از آن با خبر است...

 پ.ن:اگر من باز هم با در بسته ی بلاگفا برخوردم توی همان بلاگ مینویسم..ادرسش در کامنت اول


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:5  توسط   | 

بعد از نبودن ها

هی بچه ها

صدای من بهتون میرسه؟!!!!


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:24  توسط   |