با قیافه ای خاک خورده و عنکبوت بسته

آنروز وسط یکی از بزرگترین مال های شیراز،خودم را انداختم روی یک صندلی و سعی کردم به اینترنت آنجا وصل شوم.وصل شدم.بلاگفا را که باز میکردم پیغام داد:متاسفانه تا اطلاع ثانوی نمیتوانید وارد سایت شوید...این اولین باری نبود که این مدلی از ما میخواستند تا اطلاعات ثانوی شکیبا باشیم.گهگاهی بدون معذرت خواهی هم دیده بودیم کامنت هایمان به مقصد نمیرسد.شکایت میکردیم فلان وبلاگ مطلب ما را سرقت کرده،لطفا رسیدگی شود و رسیدگی نمیشد...این چندمین باری بود که برای ورود به دنیای کلماتمان،جلویمان را میگرفتند و پیش آ پیش از مشکل به وجود آمده عذرخواهی میکردند...چند روز بعد به گمان اینکه مثل روال همیشگی،مشکل حل شده وارد سایت شدم،اما همچنان صفحه ی عذرخواهی جلوی چشمم ظاهر میشد.این روال آنقدر طول کشید که اردیبهشت تمام شد.خرداد آمد و تنها تغییر سایت این بود که هرروز خبرهای هولناکی میشنیدیم و هرروز جمله ی"ما عمیقا از حادثه ی بوجود آمده،متاسفیم"پررنگ و پررنگ تر میشد...کلمه های انبار شده ی درونم را فریز میکردم تا بلکه روزی پنل ورود به وبلاگم را ببینم و تمامشان را بیاورم روی صفحه ای که چند سال است در آن زندگی میکنم.دوستان خوب پیدا کرده بودم و برایم حکم یک مدرسه را داشت...اما باز هم شیرازی عمیقا از گندی که زده بود تاسف میخورد.همین شد که تصمیم به اسباب کشی گرفتم.حنانه حجم اندوه متورم شده ی درونم را دید.برایم در بیان یک اکانت ساخت و من تا مدتی اینجا مینوشتم(ادرسو تو کامنت اول نوشتم)...نمیدانم چرا اما کلماتم را نمیتوانستم در آنجا آنطور که باید به زبان بیاورم.تا آنجا که میشد به خوانندگانی که میشناختم خبر انتقالم را دادم،اما از کجا تک تک خوانندگان خاموشم را پیدا میکردم؟!از کجا به آنهایی که تنها از طریق کامنت های وبلاگ شان با آنها رابطه داشتم خبر میدادم؟!هرروز به وبلاگ خاک خورده ام نگاه میکردم و به جدول آمار بازدید کنندگان سرک میکشیدم.دلم خوش بود به آن پنجاه نفر از سیصد نفری که هرروز اینجا را باز میکردند تا بلکه به روز شدنم را ببینند...حالا این چند روز که بلاگفا با آغوش آش و لاشش ما را پذیرفته،به این فکر میکنم که ممکن است روزی نه چندان دور،دوباره با صفحه ی عمیقا متاسفیمش روبرو شوم و بعد بفهمم نه تنها ارشیو نوشته های دوساله ام،بلکه تمام نوشته های اینجا به فاک رفته.اما تنها دلخوشی ام تک تک شما چند صد نفری هستید که با بودنتان همیشه دلخوش من بودید و به من فهماندید آدم ها هرچند بد، زمانیکه خود خودشان باشند،میتوانند خیلی خوب باشند.شمایی که با یودنتان،با هدیه های یهویی تان،با یهویی دیدنتان در خیابان،با تبریک هایتان،با دعاهایتان،با تمام مهر و لطف تان،حتی با خاموش بودنتان ،همیشه مهربانی و دلخوشی را به من هدیه کردید.با این حال تمام دلشوری هایم را برای یهویی نبودن وبلاگم را با بودن شما،تعویض میکنم...حالا حال کسی را دارم که با تمام خیانت و بدی که از دوستش دیده،بازگشته ام،تنها به دلایل محکم تری که فقط دلم از آن با خبر است...

 پ.ن:اگر من باز هم با در بسته ی بلاگفا برخوردم توی همان بلاگ مینویسم..ادرسش در کامنت اول


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:5  توسط   |