داشتم درس میخوندم.چشمم موند رو این پاورقی


از قول یک پزشک امریکایی:

در جامعه ی ما عمیق ترین مشکل مردم،تنهایی و انزواست.

او باور دارد تنها بودن دو نوع دارد:نخست،"عزلت"که می تواند تنهایی کامل،سازنده و مسرت بخشی باشد

و دوم،"تنهایی"که نوعی بی کسی درد آور،مرده و پوچ است و این تنهایی،حتی ممکن است در میان جمعیت نیز روی دهد.

او معتقد است امروز؛در روابط اجتماعی شاهد پدیده ای هستیم با عنوان "مجاورت بدون صمیمیت".

انسان ها در کنار یکدیگرند اما محبت و صمیمیت در میان انها وجود ندارد!


روان شناسی روابط انسانی/رابرت بولتون/ ص 25 و 26


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:49  توسط   | 

امشب همه ی اسمارتیز های دنیا برای توست

مفهوم دوست را زمانی که با تو و بقیه ی بچه های کوچه لِی لِی بازی میکردیم،فهمیدم.فینال مسابقات بادبادک بازی را یادت هست؟من و تو عشق اسمارتیز خوردن بودیم...تو از من یکسال و خرده ای بزرگتر بودی.زمانیکه من اول دبستان بودم تو هم توکلاس کناری م دوم رو میخوندی.سرویس مون هم یکی بود.آقای صادقی رو یادته؟ازون جاییکه من و تو هم اسم بودیم و همیشه سر این موضوع دعوامون میشد،بچه های کوچه یه راهی گذاشتن جلو پامون.تو شدی بزرگه،من شدم کوچیکه.رفیق فابریکت فائزه بود که میشد همسایه روبروی ما و همسایه بغلی تو.جدایی بچه گونه مون زمانی شروع شد که بابات امتحان وکالت قبول شد.نمیتونسم کلاس گذاشتنا،خرجای الکی ت،خرپولیت و... تحمل کنم.یادته تو سرویس اقای صادقی ناغافل برگشتی بهم ی چی گفتی و دلمو شکوندی؟باهم قهر کردیم.ازونجایی که من آدم قهر کردن نیسم عصرش دسته بدمیتونامو برداشتم و اومدم در خونتون...عطیه بیا باهم بدمینتون بازی کنیم...بازی کردیم.با همون لبای کوچیکت که هنوزم کوچیکه بوسیدیم.بزرگ شدیم.جدایی نوجوونیمون ازون جایی شروع شد که تو با شاهین دوست شدی.بچه بودم و تو ازم یک سال وخرده ای بزرگتر.دعوات میکردم.میگفتم این پسره عوضیه.مشروب میخوره.ولش کن.میگفتی دوسم داره...از شاهین جدا شدی.اولین کسی که تو کل کوچه گوشی خرید تو بودی.ازون روز هروقت میدیمت داشتی با گوشیت حرف میزدی.اون روز که اومدم خونتون و حوصلمون سررفته بود و از تو نیازمندی ها شماره ی اون پسره رو که پاترولشو گذاشته بود برا فروش،رو برداشتیم و بهش زنگ زدیم رو یادته؟اسم مستعارت عسل بود...اون روز دم کوهسار رو یادته که رامین به من شماره داد؟فردا شب اومدی خونمون.باز حوصلمون سررفت و زنگ زدیم رامین.اما فقط تو باهاش حرف زدی.تو پارک محله باهاش وعده کردی.دیدیش.بهت گفته بود من اون دوستت رو میخوام.دعواتون شده بود.عاشقش شدی.گریه کردم گفتم ولش کن.این پسره هرزه ست.خود خرت نمیفهمی هروق داری باهاش حرف میزنی سراغ منو میگیره.بازیت داد.ولش کردی.این وسط با فائزه هم فاصله گرفتی.حالا من شده بودم دوست نزدیک تو و فائزه...توبه کردی.دانشگاه قبول شدی.همون رشته ای که میخواسی.دانشجو شدی. با هیچکس دیگه ای نبودی.اولین باری که ابروهاتو برداشتی اومدی در خونمون.گفتی تغییر کردم؟گفتم خوشگل شدی....جوون شدیم.بابای وکیلت مرد.صبح بود.مامان و بابات بیمارستان بودن.تو و عاتی خونه بودید.حمید اومد دم در خونمون.گف از خونتون صدا جیغ میاد.اومدم خونتون.درو کوبوندم.جیغ زدم.صدات کردم.در باز شد.عاتی تو تختش شوکه بود.تو هم تو تختت با موهای همیشه بلندت که دورت جمع شد بود جیغ میزدی.بغلت کردم.گریه کردیم.داد میزدی میگفتی دیگه بابا ندارم.همه میدونستن تو بابایی ترین ادم دنیایی.گریه کردیم.پاشدی لباس بپوشی.اون روز ماشینت 206 بود.میخاسی با 206 ت بری بیمارستان.می افتادی زمین هی.اومدم گرفتمت.داد زدی.گفتی بابامو میخام.گریه کردیم.میگفتی خدا من که توبه کردم پس چرا بابامو گرفتی؟گریه کردیم...عادت کردی به مرگ بابات.اما گاهی صدای گریه تو میشنیدم...فوق لیسانس قبول شدی.خواستگار میمد خونتون.میگفتی نمیخام.خاطرخواه پیدا کردی میگفتی نمیخام.میگفتیم باید بخای.میگفتی نمیخام...بلاخره خواستی هم اسم..امشب،امشبی که شب ارزوهاست دستت قراره بره تو دست مردت و من هنوز نیمدم ببینمت.نیمدم ببوسمت.نیمدم بغلت کنم باهم گریه کنیم.فقط یه پیام دادم:مبارکت باشه دوست بچگی هم اسمم........گه به فناوری


برچسب‌ها: من دیر شده بودم, تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16:6  توسط   | 

مال کیه این بیتی که من عاشقشم؟


"هرکه به من می رسد،بوی قفس می دهد/جز تو که پر می دهی،تا بپرانی مرا"


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:53  توسط  

wineglass


آدم گاهی موجودیت خودش را نمیخواهد،نمیپسندد،خسته اش کرده است شاید...

الان این عطیه بودنم خسته ام کرده.اینکه بشینم شب ها تا ساعت 2 جزوه هایم را پاکنویس کنم،موقع هایی که مامان خانه نیست بیایم نت،صبح های یکشنبه و سه شنبه و چهارشنبه از صبح تا عصر بروم دانشگاه،چهارباغ را وجب به وجب پیاده بیایم،دلم لک بزند که بروم کافه رادیو ولی نروم،توی اتوبوس بشینم و دزدکی ماشین های بغلم را نگاه کنم،به عشقولک بازی دخترهای لوس بخندم و...

باید تابستان بروم شهرکودکانه دوره هایش را بگذرانم و همانجا استخدام شوم...از همان اول هم بگویم بیشتر هوای پسرها را دارم تا دخترها تا اگر میشود کلاس های این کوچولوها را هم تفکیک کنند و من بشوم مربی پسرها...خب راستش من حالم بد میشود از دنیای دخترانه ی لوس و قهرقهروی دخترها...همین الانش اگر یک سری چارچوبایی برا خودم نداشتم شمار دوست های پسرم میرفت روی هزار و شصت و نود و چهار!!! از بس که این دخترها چندش اورند گاهی...

بعد یکی ازین پسرهای کوچک حدود 4 ساله عاشقم شود و هی التماسم کند که زنِ دایی رضایش شوم!!!و من بگم:مثلا عرشیا جان شیطونی نکن خاله.این حرفا برا سن تو خوب نیس.میزنم تو دهنت اگه عصبانی بشما!!!

بعد یه روز ببینم عرشیا با ی پسر دیگه میاد تو شهر کودکانه که بعد از پچ پچ مربیا بفهمم رضا دایی شه.

ی چند روز دیگه رضا بیاد خواستگاریم من بگم نه...بعد فردا صبح عرشیا با گریه بیاد بگه:خاله زندایی من شو وگرنه من اونقدر آلوچه با هسته میخورم که دلم درد بگیره بمیرم...

بعد...

یک:این قصه سر دراز دارد....

دو:کسی جایی سراغ نداره من داستان کوتاه واینا براش بفرسم که چاپ کنه؟مث مجله ای چیزی

سه:راسی جای نشر چشمه تو نمایشگاه کتاب خالی بود.من تو بدو ورودم به شبستان دوزاریم افتاد که امسال نشر چشمه غرفه نداره!

چهار: یه کتاب دارم میخونم اسمش "شفای کودک درون"ِ .با مترجمی"گیتی خوشدل"استادمون گف بخونم...خو تاحالاش خوشم نیمده زیاد ازش!!!

+خودم میدونم عنوان ربطی نداره به پست!!!



برچسب‌ها: این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16:57  توسط   | 

4


یک شب در ایفل



برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:6  توسط  

3

ازینا مال خود خودم باشه.علی الحساب دوتا دندون موشی هم داشته باشه.موهاشم مشکی باشه بهتره: )



برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:4  توسط  

2

شیرجه زدن تو یه استخر شیر!


+عکس پیدا نکردم که بذارم: (


برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:43  توسط  


 مرا در لینک زن بخوانید


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:21  توسط  

رفتم.رفتی.رفت...

حالا یک سال و چند روزی ست که از رفتن تو میگذرد.اصلن بهتر است بگویم از رفتن من میگذرد.درستش نیست که تو را متهم به رفتن کنم.باشد.قبول.من رفتم.بدون خداحافظی.بدون دلیل.بدون آنکه تمام خاطراتت را لابه لای بقچه ای بپیچم و راهم را کج کنم تا به انتهای خیابان اصلی تان برسم،مثل همیشه تاکسی بگیرم و بیایم سر فلکه و آنجا سوار اتوبوس شوم و تا رسیدن به خانه از شیشه ی اتوبوس تو را ببینم که با همان پرشیای سفید همیشه کثیف ت مراقب منی.باشد قبول.من رفتم.آن روزها که اول با هم دوست بودیم تو دائم روز اول دیدارمان را به یادم می اوردی که من بدون سلام با تو سر حرف را باز کرده بودم.همیشه میگفتی سلام کردن بلد نیستی.لابد الان که بدون خداحافظی رفته ام میگویی این بچه نه سلام بلد بود نه خداحافظی.باشد قبول.من رفتم.اما یک بار مرد و مردانه بنشین با خودت بگو چرا من رفتم.که همه دلیل رفتنم تو بودی.که پارسال درست روزی که باید روزت را تبریک میگفتم رفتم و همیشه میگویم چه کادوی دهشتناکی از من گرفتی.باشد قبول من رفتم.رفته ام و الان هیچ کسی دیگر به من نگفته است قلمت عالی ست.باید به من قول دهی یک روز یک کتاب بنویسی.رفته ام و از آن روز هیچ کس فرق خنده ها و شادی های الکی و واقعی مرا ندانسته.اصلن بگذار اعتراف بکنم:که رفتنم چند برابر ماندنم سود داشت و این را به من فهماند برای بودن آدم نباید به کسی وصل باشد.

روزت با تاخیر مبارک خانم پینوکیو


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط   | 


خب من الان دیگه از شدت ذوق رو به موت ام.

فرهاد جعفری نه تنها جواب میل مو داد بلکه وبلاگمم خونده!و برام ارزوی داشتن یه خونه درختی کرده!

خو چیه.نزنید تو ذوق بچه.خو خوشحالم یه نویسنده ی معروف اومده اینجا.بعله


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:44  توسط  

دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد

من از مجازی ها میترسیدم.به قول حرف دیروز می را میترسیدم که خود واقعی شان نباشند همین چیزهایی که میگویند،همین چیزهایی که می نویسند.اصلن سه تا وبلاگ قبلی ام را بخاطر همین مجازی ها حذف کردم.چند تایی از همین مجازی ها مرا سردرد دادند،مرا گریه انداختند،...

اما...در بین همین مجازی ها کسانی امدند در زندگی ام.کسانی که سریع واقعی شان کردم.همان کسانی که وقتی حالم بد است و برایشان اس ام اس میزنم،جواب میدهند:برات الان یه نماز میخونم.و من از همین فاصله ی 5-6 ساعتی اصفهان تا تهران آرامش شان را میگیرم.همین کسانی که مرا یاد خدا می اندازند.اصلن ما حدیث داریم که دوست خوب آن است که تو را یاد خدا بیندازد.اما در هیچ کجای این حدیث نیامده دوست تان مجازی باشد یا حقیقی.از وبلاگ تان با او دوست شده اید یا از صندلی کنار دستی کلاس دانشگاه تان.من دوتا دوست مجازی دارم که مرا یاد خدا می اندازند.که حرف هایشان به آدم انرژی میدهد.آدم را بیشتر به زندگی امیدوار میکند.ادم را بیشتر به لبخند وا میدارند.

من دیروز یکی از همین مجازی ها را از نزدیک دیدم.وسط نمایشگاه کتاب.با روسری سبز.که همان موقع که افتادم توی بغلش تا همین الان که دارم این پست را مینویسم قلبم بوی گل نرگس گرفته!که وقتی حرف میزد با همان لهجه ی تهرانی اش من ساکت میشدم و دستم را زیر چانه ام میگذاشتم و با سرم تمام حرف هایش را تایید میکردم.که این دوست مجازی حقیقی زندگی مرا در بدترین شرایط نجات داد.که همش مرا نهال صدا میکند.که دوستت دارم گفتن هایش صد برابر حقیقی تر از تمام حقیقی هاست.که اولین کلمه ای که زد این بود:خودت با نمک تر از عکستی!و من فقط آرامشی که بهم میداد را در خودم ذخیره میکردم برای امروزی که دیگر حضورش فیزیکی نیست.که بقول خودش:مرده شور هرچه فیزیک است را ببرند.که تا دیروز وجودش شیمیایی بود و من دیروز فیزیکش را هم دیدم.

که می را هم با همانِ لبخندِ آنِ شبِ جلویِ ایستگاهِ مترو اش به جمع ما پیوست.که همه اش لبخند آبی بود و سبز و صورتی

من چقدر خوشحالم که دو دوست حقیقی دارم که یک روزی در همین مجازستان پیدایشان کردم.که همه بودنشان پر از مهربانی و آرامش و خدا ست...


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:27  توسط   | 


ذوق مرگم

برا فرهاد جعفری میل زدم

الان دیدم جوابمو داده

: )


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 15:44  توسط  

go to hell  

سلام اقای همه کاره ی نمایشگاه کتاب.من چند کلمه ای باید با شما صحبت کنم،چند باری شما را به باد ناسزا بگیرم،چند صباحی نفرین تان کنم و... تا بلکه دلم خنک شود.در ضمن من شما را اقا خطاب کردم چون میدانسم خانم های همه کاره این سرزمین خیلی وقت است که عزل شده اند!!!

یک روز پر ارزش من،یک امتحان فاینال زبان من،دو ساعت خواب بعد از ظهر من،چهار ساعت کلاس من بخاطر این بن کذایی کتاب هدر رفت.آقا جان شما که کارتان نظم ندارد بن دادنت به چه کار است؟

من امرزو از ساعت 7 و نیم صبح که رفتم بانک و اسم مرا در لیست انتظار بن نوشتند و شماره ام شد 197 یک سوال ذهنم را قلقلک میدهد که چرا این بند و بساط را همان اینترنتی حل و فصل نمیکنید؟

اقای همه کاره ی نمایشگاه من امروز بخاطر این بن کذایی میدان آزادی را تا انقلاب،انقلاب را تا آزادی دوبار رفتم و امدم.روی سی و سه پل میدویدم.متلک شنیدم.داد رئیس بانک شنیدم.چرا؟چون بن نداشتند و تکلیف ما را مشخص نمیکردند که اخرش این بن را میدهند یا نه.

اقای همه کاره ی نمایشگاه کتاب من بخاطر این بن کذایی امشب راهی نمایشگاهم.همین امشبی که از خستگی رو به ضعفم.همین امشبی که خانه ی مادرجان دعوتیم.همین امشبی که...

کلی برای نمایشگاه نقشه کشیدم.شما با این برنامه ریزی هایتان ذوق و شوق مرا برای امدن به نمایشگاه به صفر رساندید.کلی خوشحال بودم با گندم می ایم و باهم نصفه شب خنده های ریز میکنیم و لواشک میخوریم و ابی گوش میکنیم و نوبتی روی شانه ی هم میخابیم.حالا بخاطر بیشعوری شما من باید شب با حال خسته با سری پر درد تنها بروم.خدا را خوش می اید؟آن هم برای یک بن؟

++کلی چیز تو دلم بود میخاسم بنویسم.اصلن ماجرای امروزو باید مینوشتم.ولی خسته م.باید وسایلمم جمع کنم.برگشتم براتون ازین نمایشگاه کذایی کتاب میگم.از قیمتام میگم.قول میدم:دی

+++کاش من ی 5-6تا نویسنده ی معروف ببینم اونجا


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 20:25  توسط  

کلا ی آدم بی کلک,مــــــــــــــآدر


یه ظرف پر از شیر رو در نظر بگیر که تو ی هوای تاریک تو این ظرف شیر خوابیده باشی.گاهی بیدار میشی.گاهی شنا میکنی.گاهی چشماتو میبندی و به صداهای بیرون گوش میدی.گاهی گرسنه میشی.گاهی هم تشنه.بعد از نه ماه که به محیط خودت عادت کردی یهو میبینی یه نوری چشمتو  میزنه.به زور چشماتو باز میکنی و میبینی کلی چیزای جنبنده ی عجیب غریب کنارته.میترسی.به چشمات فشار میاد و کلی ازش آب میریزه.که بعدن میفهمی اسم این عمل گریه ست.بعد کلی گریه کردن آب میریزند رو بدنت تا دیگه هیچ اثری،ازون دنیایی که نه ماه توش زندگی کردی،نمونه.

حالا دیگه بیشتر تر گریه میکنی.در حال گریه کردنی که میبینی کنار یه نفر گذاشتنت.این یه نفر قیافه ش شبیه همین جنبنده های زمینیه.اما همین که کنارش قرار میگیری آروم میشی.نمیتونی چشماشو ببینی.چون خوابیده.اونقدر این یه نفر آرامش داره که تو هم خوابت میبره.بیدار که میشی میبینی تو بغلشی.چقدر بوی خوب میده این ی نفر.چقدر حال آدمو خوب میکنه این یه نفر.....اولین باری که راه میفتی،موقعی که تعادلتو از دست میدی میفتی تو بغل همین یه نفر...اولین باری که زبون باز میکنی اسم اونو میگی...اولین باری که میخوای بری تو ی محیط بزرگ که اسمش مهدکودک یا پیش دبستانی یا مدرسه ست اونه که دستتو میگیره.اولین نمازتو بغل جانماز اون میخونی...بزرگ که میشی هرچقدر سعی میکنی مثل اون،فرشته بمونی نمیشه.اولین داد زندگی ت رو سر اون میکشی.عاشق که میشی به اولین کسی که میگی اونه.تو بغل اولین کسی که گریه میکنی اونه.تنها اونه که میتونی از تو کیف پولش یواشکی پول برداری بدون اینکه بترسی دعوات کنه.دانشگاه که قبول میشی اون تنها کسیه که اشک شوق میریزه.دانشگاه که میری قدر دست پخت خوشمزه ش میاد دستت.اون اولین کسیه که درد دلتو گوش میده.اون تنها کسیه که قصد انتقام گیری،رقابت،نارو زدن،مسخره کردن،زخم زبون زدن،پشت چشم نازک کردن و خیلی چیزایی که اطرافیات دارند به سرت میارن رو برات نمیکنه...کم کم دستش میلرزه،نفس کم میاره،فراموشی میگیره،بیشتر قرص میخوره تا غذا،گاهی هم میبینی نمازاشو نشستنی میخونه،نصفه شبا که میری آب بخوری صدای گریه هاشو میشنوی...مادر تنها کسیِ که میتونه چند نقش رو بدون هیچ نقصی برات بازی کنه.مادر،پدر،خواهر،رفیق،معلم،حتی بچه.مادر تنها کسیه که همه حرفاتو،همه شکستا تو،همه خم شدنات،همه عاشقیا،همه نامردیا رو از تو چشمات میخونه...وقتی گذاشتنت تو بغلش دیگه از هیچ جنبنده ی زمینی نترسیدی،پیش خودت گفتی این همون جایی بود که خدا بهم وعدشو داده بود...

پ.ن:بخودم قول دادم یه کتاب بنویسم.نه بخاطر اینکه معروف بشم،بخاطر اینه اولش بنویسم:تقدیم به تویی که مرا عطیه کردی.

دستتو میبوسم مامان فاطمه ای که تو شناسنامه ت نسرینه.دستتو میبوسم حتی اگه بوی سبزی خورد کرده ی کوکو بده...


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:12  توسط   | 

+

اسکارلت:ولی من هنوز دوستت دارم.

رت:دیگه این از بدبختی توست!


برباد رفته/مارگات میچل


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:33  توسط  

Quite

حس کتابی رو دارم که هی ورقش زدی

هی زیر و روش کردی

اخرشم پرتش کردی زیر تختت


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:36  توسط   | 

بیایید برای نازنین،دختری که قافیه هایش گم شده دعا کنیم.

دعا کنید.

دعا کنیم که قلب مهربانش برای همیشه خوب شود و گرم تر بتپد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 14:31  توسط  

1


داشتن یه خونه درختی



برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:26  توسط  

بند بازی در شب


یکـ:من همان دختری هسم که حاضرم با تو سوار اتوبوس های درب داغون پایین شهر بشم،تا باهم بریم از کله پزی کثیفِ جنوبی ترین نقطه ی شهر سیراب شیردون بخریم.تو همون کاسه هایی که قبلش تموم مردا با بوی بد تن شون،با دندونای سیاهشون،با زبون کثیف شون کاسه رو لیس زده بودند.حاضرم برم زنگ تموم خونه ها رو بزنم و در برم.بعد با صدای بلند بخندم،بخندم،بخندم...حاضرم ...

تمام شله زردهای نذری عمه را برای خاطر تو هم زدم.


دو:پشتت را به دوربین نکن...بیچاره من...که باید به بهانه ی سیب گفتن عکاس لبخندت را ببینم...


سه:من دل تنگ  کتونی هایم،تیله هایم،چرخ و فلک بازی کردن هایم،نون بربری درازه عطیه داره می بازه   گفتن ها،سیندرلا بازی کردن هایم،ناخن جویدن هایم و خواب های کوکی کودکی ام هسم...


چهار:میخواستم بنویسم دیدم زودتر زیتا نوشته


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:1  توسط   | 

+

کاش یه راهی وجود داشت که آدم خودش میتونس خودشو بچه دار کنه.یعنی اگه میشد یه گوش خودتو که بپیچونی اوول ترشح کنه تو شکمت،یه گوش دیگه تو که بپیچونی اسپرم بپاشه روش،خیلی عالی می شد،نه؟بعدشم عالی میشد اگه بشینی مسابقه ی اسپرماتو تماشا کنی که چطور از سر و کول اوولا بالا می رن.پنجاه تا بچه می اوردم قد و نیم قد...می دادم پرورشگاه بزرگشون کنه...چون اصلا حوصله ی بچه رو ندارم...

کافه پیانو/فرهاد جعفری


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:44  توسط