میخواستم از دختر کنار دستی ام بپرسم که یک شماره از 1 تا 8 به من بگوید.و او مثلن میگفت 7 . میرفتم داخل دستشویی دانشکده،میشمردم تا به هفتمین دستشویی برسم.سیم کارتم را در می آوردم.می انداختم آن وسط.سیفون را میکشیدم.راهم را میکشیدم و میرفتم سایت دانشگاه.صفحه ی مدیریت وب را باز میکردم.آرشیوم را حذف میکردم و بعد میرفتم رستوران ته چین م را سفارش میدادم و میخوردم.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.فقط کمی،کمی گم میشدم.همین...
پ.ن:منِ من این روزها خسته است.باید به حال خودش باشد.آرام آرام باید سیر مرده شدنش،کمرنگ شدنش،گم شدنش،را طی کند.همین.بعد خودم به دادش میرسد و خوبش میکند...
بخوانید رزگار ایزدپناه
و
*گلاره چگینی
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:53  توسط
حالا همه خوابند
حداقل اهل کوچه ی ما
و من تنها
این وقت شب
در خانه
منتظرم جواب یک ازمایشم
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:34  توسط
ما بعد از اینکه آدم های اشتباهی هستیم،آدم هایی یواشکی هم
هستیم...یواشکی از بین کلی آدم رد میشویم و میرویم یک گوشه زانوهایمان را بغل
میکینم و اشک میریزیم...یواشکی غصه ی نداشته هایمان را میخوریم...یواشکی از داشتن
چیزهای کوچک شاد میشویم...یواشکی و از پشت اس ام اس هایمان برای هم آیکن بوس
میگذاریم و وقتی بهم میرسیم یواشکی خودمان را گم و گور میکنیم...یواشکی قسم های
دروغی میخوریم و بعد در دلمان به اینکه طرف حسابمان را خر کرده ایم،میخندیم...ما
یواشکی به آدم هایی که یواشکی ادای آدم خوب ها را در می آورند دل میبندیم و هیچوقت
هم نمیفهمیم که تمام خوب بودن هایشان یک نمایش دروغی یواشکی ست...یواشکی کتاب
میخوانیم تا هی توی سرمان نزنند که از خواندن این خزئبلات چه چیزی دستگیرت شد.یواشکی
با آینه درد و دل میکنیم...یواشکی برای خودمان نامه مینویسیم و میگذاریم لا به لای
کتاب هایمان تا متوجه تنهایی های یواشکی مان نشویم...یکدفعه چشم باز میکنیم و
میبینیم که آرام آرام بصورت یواشکی تنهایمان گذاشته اند...و بعد باز یواشکی از بین
آدم ها رد میشویم تا برویم یک گوشه و یواشکی گریه کنیم و بترسیم ازینکه قرار است
روزی یواشکی بمیریم....
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:59  توسط
|
و تمام پست هایی که ثبت موقت شده اند در وبلاگم
و تمام حرف هایی که چال شده اند در دلم
و تمام نخ های پاره شده
و تمام استکان های نسکافه ی شسته نشده
و تمام اشک های ریخته نشده
و تمام انگشت های دراز شده ی اتهام
و تمام سکوت های خفه شده
و تمام خط های قرمز کشیده شده ب دور خود
و تمام اعتمادهای شکسته شده
و تمام اعتمادهای شکسته شده
و شکسته شده
و شکسته شده
شکسته شده
شکسته
+نقطه نگذاشتم.تمامی های اتمام نشده که نقطه نمیخواهد.وقتی همینطور ادامه دار باشد نمیتوان راهشان را بست
از لیوان ها
به لیوان شکسته فکر می کنی
از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه چیزی که نیست، بهتر است.
علیرضا روشن
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:22  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:12  توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:11  توسط
|
یک چیزی درون من مرده است...و هیچکس نمیداند چی،حتی خود من...
(هم اکنون نیازمند خود خود خدا هستم برای اینکه سرم را بگذارم توی دلش و گریه کنم)
والسلام....
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:52  توسط
مامان زودتر از من فهمیده بود.زودتر از من فهمیده بود که من دیگر آدم
غربال کردن غم هایم نیستم.آدمی نیستم که وقتی دیدم شکست خوردم،خردم کردند عربده
بکشم و گریه کنم،آن هم جلوی کلی آدم...این اخلاقم از کی دست خودم آمد را
نمیدانم.فقط اخرین صحنه های بیخیالی ک توی ذهنم دارم مربوط میشود به آن بهاری که
بعد از آن ماجراهه به جای اینکه غش کنم یا فشارم بیفتد راهم را کشیدم رفتم پشت
دانشکده ی تربیت بدنی،یک گوشه دنج پیدا کردم و هق هق هایم را میان سوت سوت کردن
ورزشگاه کناری،گم کردم...بعد خودم را تکاندم و راه افتادم به طرف سلف.ناهار خوردم
و رفتم امتحانم را دادم.امتحان آزمایشگاه.امتحانم را عالی دادم.بعد مثل اینکه هیچ
اتفاقی نیفتاده باشد راهم را کشیدم و رفتم کافه ترنج بستنی شاتوت خوردم.فردایش
رفتم آرسس و یک ساندویچ عجیب غریب خوردم.رفتم پل خواجو بدون اینکه متوجه اطرافم باشم
پاچه ی شلوارم را بالا زدم و رفتم توی آب.زندگی ام را میکردم بدون اینکه به روزهای
گذشته ام را فکر کنم.اما شب ها.شب ها توی یک روز،توی یک ساعت میماندم و گریه
میکردم.صبح ها.صبح ها عوض میشدم.شب قبل یادم نبود.با بچه ها میخندیدم.پیاده روی
میکردم.جشن تولد میرفتم.با ریحانه میرقصیدم.دانشگاهم را میرفتم.تاکید میکنم که مثل
یک آدم بی دغدغه میخندیدم.دو هفته یکبار به آن کافه هه که آن سال پاتوق مان شده
بود میرفتیم و کپه شکلات و لازانیا و نسکافه میخوردم.اما شب ها.شب ها توی یک روز و
یک ساعت میماندم و گریه میکردم و صبحش آلزایمر گرفته بودم.صبحش خودم را مشغول
میکردم.نمیگذاشتم یک لحظه تنها باشم.فکر اضافی را برای خودم قدغن کرده بودم.پول
خرج میکردم.جوراب و روسری و ادکلن و لباس میخریدم.فیلم میدیدم.با مهسا و شیما و
بقیه ی بچه ها کافه ترنج میرفتم و به پسرهایی ک مسخره مان میکردند ادا در می
اوردم.دائم توی پاساژها افتاده بودم.اما شب ها...شب ها...شب ها آدم بیکار است.شب
ها یک ثانیه ها،یک ساعت ها،یک روزها و حتی یک فصل های خاصی را به یادت می آورد.شب
ها بیخیال خودت میشوی.مراعات خودت را نمیکنی.پشتی را بغل میکنی و گریه...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:37  توسط
|
1)این مانتو تنگ مشکیه و همین پالتو صورتیه رو وقتی میپوشیدم تو گوشم
میگفتند،تو تنم میکردند که عاشق بشم...مانتو زیاد داشتم.واسه همین مشکی تنگه رو
انداختم دور،به محض اینکه فهمیدم داره از سر سیری،از سر ی سری خاطره شاید،یه
مزخرفاتی میگه...پالتو خوب دیگه ندارم.صورتیه رو نگهش داشتم.فقط یه چیزی...خدایا
هوا سرد نشه.بارون بفرست.اما هوای سرد نفرست.این پالتو صورتیه باید نو بمونه.نباید
پوشیده بشه.مزخرف خیلی میگه...
2)اینکه مهراوه شریفی نیا هم وبلاگ من را میخواند کلی باعث چسبندگی بیشتر من به وبلاگم میشود:)
3)یک نفر با این سرچ به وبلاگ من رسیده: "وقتی کسی نیست"...این دردناک نیست؟هست
4)+بخونید
و این را
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:38  توسط
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 8:53  توسط
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:2  توسط
حسودی ام شد...به تمام آن زن های میانسالی که روی صندلی های قرمز آن مراسم موسیقی و شب شعر نشسته بودند و باهم بلند بلند میخندیدند...حسودی ام شد...به ناخن های لاک زده شان که هیچ پریدگی یی نداشت...به هم خوانی هایشان وقتی آواز میخواندند:شمع و پروانه منم.مست میخانه منم و... ...حسودی ام شد که وقتی اسم
زن می آمد جیغ میکشیدند و هورا میگفتند و وقتی اسم
اصفهان می آمد سوت میزدند...حسودی ام شد که قرار شد با تور موسسه سه شنبه همه شان مجردی،بدون شوهرهایشان حتی،بروند قلعه رودخان...حسودی ام شد که چه جسارتی،چه همتی که جمعه شب به جای اینکه نشسته باشند در خانه و دلشان گرفته باشد و هر به چند دقیقه برای شوهرهایشان چایی بیاورند با دوستانشان،اکیپی آمده بودند شب شعر و آنقدر میخندیدند که یادم رفته بود که جمعه ها دلگیرترین عنصر جهان هستی هستند...میانگین سنی شان 40 بود.از چروک های دست هایشان فهمیدم.اما خنده هایشان اکسیر دخترهای تازه به بلوغ رسیده را داشت...منِ ِ در آستانه ی 22 سالگی تا عصر نشسته بودم غصه میخوردم و آنها نشسته بودند ناخن هایشان را لاک میزدند برای شب...
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:2  توسط
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:50  توسط
خوابم نمی برد...شب است...خیلی شب است...صدای ویبره می آید...گوشی ام را بر میدارم...نوشته:بیداری؟ جواب میدهم:فکر کنم....زنگ میزند...میگوید:خواستم قبل از خواب صدایت را بشنوم...میگوید گوشی را بچسبان روی لپت...صدای بوسیدن های خاصش می آید...شب بخیر میگوید...خوابم میبرد...از آن شب هایی ست که کابوس نمی بینم...از آن شب هایی ست که شب نیست..از آن شب های سفید است....
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود,
این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:56  توسط
غلت میزنم توی تخت خوابم...گوشی ام را نگاه میکنم تا ساعت را ببینم...شش صبح است با یک پیام خوانده نشده...
پیام را باز میکنم...نوشته:صبح بخیر/دوستت دارم...ساعت شش صبح است...توی تخت خواب غلت میزنم...میخندم...طویل میخندم...بوی یاس می آید...تا ساعت نه صبح غلت میزنم و به دوستت دارم گفتنش فکر میکنم...صبح خوبی ست...صبح خیلی خوبی ست...
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود,
این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:48  توسط
الف)وقتی مطمئن نیستید یکی چه آدمیه بهش نگید:چقدر تو خوبی!...اگه خوب باشه دیگه به خوبی هاش ادامه نمیده،اگه بد باشه به بدی ش ادامه میده...
ب)وقتی یکی عزیز و جونتون نیست هی راه و بی راه صداش نکنید:عزیزم.تو را بخدا بذار من ی سر قربونت برم!...بعد وقتی یکی از راه برسه که واقعن اون ی نفر عزیزش باشه،هرچی صداش میکنه عزیزم،فکر میکنه اینم ازون عزیزم گفتنای از سر عادته!
ج)این منصور ضابطیان.نه دماغ قلمی قشنگی دارد،نه کله ی پر مویی،نه قیافه ی جذابی...اما انگشتانش.به انگشتانش،به دستانش نگاه کنید.من دیوانه ی دست ها و انگشتانش هستم...
د)و خوشا بحال کسانیکه مثل من موسیقی شان را وسط کار نصفه،نیمه رها نکردند و حالا بلدند در مواقع دل تنگی شان یک صفحه نت را از حفظ بزنند...
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:35  توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 14:9  توسط
دیشب داشتم فکر میکردم چرا این دختره که توی دانشکده مان هست اینقدر خاطر خواه دارد؟که کشته مرده هایش از دانشکده ی فنی مهندسی تا علوم پزشکی هستند...که شیما میگفت از خود بچه های مهندسی شنیده که اسم این دختره ورد زبان پسرها شده...که خودشان را دارند میکشند دختره را به مهمانی ها و کافه هایشان دعوت کنند.
دیشب فکر کردم چرا؟چرا دانشکده ی ما اسمش تغییر کرده به اسم این دختره...چرا همه ی دانشگاه دانشکده ی ما را به همین اسم میشناسند؟
بعد من هی گفتم چرا این رستورانه بغل دانشکده مان هرروز شلوغ تر میشود.چون این دختره غذایش را انجا میخورد....گفتم چرا اینقدر دختره در عرض یکسال اسم ترکانده؟چون کمرش باریک است؟چون موهایش هرهفته رنگش عوض میشود؟چون خط چشم هایش خیلی صاف و تمیز کشیده شده است؟چون ابرو پهن قهوه ای بهش می آید؟چون مانتوهایش هرروز عوض میشود؟کفش مارک میپوشد؟کیف چرم می اندازد؟وقتی میخندد دندان هایش صاف و مرتبش به آدم چشمک میزند؟ناخن هایش مانیکور است؟...
چرا؟واقعن چرا؟
بعد فکر کردم چرا اینقدر ما باید چیزهای دیدنی را بچسبیم و چشممان را ب روی چیزهای فرا دیدنی ببندیم؟
فکر کردم بچه های فنی مهدسی که قرار است روزی مهندسین،و شاید وزرا و شایدتر رییس جمهور این مملکت شوند از ابروهای پهن آرزو خوششان آمده یا لب های رژ زده اش؟
+چکاوک،آدم که نباید اینقدر نامرد باشد.نباید که یکدفعه بگذارد و برود.درست است اینجا مجازی ست اما دلمان که حقیقی ست.چکاوک تو که بیشتر از همه میدانستی من چقدر از نبودن های یکدفعه ای میترسم.چقدر میلرزم.پس چرا؟هان؟
بخوانیدش "خاطرات روسپیان غمگین من"
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:19  توسط
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:9  توسط
وقتی زنگ زدند و ب مامان خبر مرگ "عمو ر "را دادند،تنها بخاطر اینکه مامان بغض کرده بود گریه کردم.
وقتی رفتم خانه اش و همه سرشان را پایین انداخته بودند و آرام گریه میکردند فقط بخاطر عمه و دخترهایش گریه کردم که هیچوقت لباس سیاه ب تنشان ندیده بودم.
وقتی تابوت را گذاشتند وسط خانه و همه افتادند رویش و زاری کردند من بخاطر گریه تمام کسانی که همیشه لبخندشان را دیده بودم گریه کردم.
وقتی رفتیم غسالخانه و من یواشکی همه از در پشتی وارد مرده شور خانه شدم و جسد کفن شده ی "عمو ر" را روی سنگ دیدم،وقتی تابوت های رها شده را دیدم،وقتی آقاهه سرم داد میکشید ک اینجا چکار میکنی،وقتی پرتم کردند بیرون،من گریه نکردم.
وقتی جسد را داخل گور انداختند و همینطور رویش خاک ریختند،خاک ریختند،خاک ریختند من گریه نکردم.
وقتی همه ایستادند به نماز میت خواندن،وقتی همه از شب اول قبر حرف میزدند،وقتی کل جمعیت گریه میکردند،من گریه نکردم.
مثل اینکه یک چیز چسبناکی چسبیده بود بیخ گلویم.نه حرف میزدم و نه گریه میکردم.
اخر شب رفتم توی اتاق،روبروی فاطمه نشستم و برایش از صبح گفتم.گفتم من یواشکی رفتم توی مرده شور خانه.همانجا که بالای درش زده بود:"ورود اطفال و خانم ها ممنوع است"گفتم رفتم داخل و جسد کفن پیچ شده ی "عمو ر" را دیدم.گفتم فاطمه من از مرده نترسیدم ها.گفتم حتی وقتی بچه هم بودم نه از روح میترسیدم،نه از جن...بعد زدم زیر گریه.گفتم نه اینکه از گور بترسم ها.نه اینکه نشسته باشم و غصه ی شب اول قبرم را بخورم ها.نه.من فقط از یک چیز میترسم.تنهایی مردن...
از اینکه وقتی مُردم کسی برایم نماز میت و وحشت نخواند.ازینکه مداحه توی بلندگو داد بزند شهادت دهید آدم خوبی بود و هیچکس نباشد که شهادت دهد.گفتم میترسم من و گور کن تنها باشیم.هیچکس برایم گریه نکند.هیچکس دلش برای نبودنم نسوزد.گفتم میترسم وقتی مُردم کسی نباشد که خودش را روی گورم بیندازد.کسی نباشد برایم قران بخواند...کسی نباشد که بگوید من،کیوی و کاکائو و خیارشور و کلی آت و اشغال دیگه دوست داشتم و برایم این چیزها را خیرات کند.حلوایم را کی میپزد،کی میخورد؟
گفتم از تنهایی زندگی کردن نمیترسم.از تنهایی مردن میترسم....
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط
|
عمل مُردن شبیه بستن و گره زدن بند کفش های دبستان است...اولش بلد نیستی...بعد باورت نمیشود یاد بگیری چون این کار را سخت ترین معمای دنیا میدانی...بعدتر به اجبار یاد میگیری.خیلی زود.خیلی آرام.خیلی حرفه ای حتی...
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط
میدانی نه اینکه خسته
شدم باشم ها،نه اینکه ناشکری کنم،نه اینکه ناله کنم.نه.فقط شارژم دارد تمام
میشود.اصلن بگذار قشنگتر بگویم:دلم بوی یاس نمیدهد...
من بنده ای نیستم که
تو آن بالا به من افتخار کنی.به فرشته هایت بگویی که ضرر نکرده اند در برابر من
سجده کرده اند.به شیطان پز دهی که مرا خلق کرده ای.به جهنمی ها بگویی میتوانستند
مثل من زندگی کنند.نه.من استادهایم را مسخره میکنم.قبل ترها کاریکاتورشان را
میکشیدم و با بچه ها کلی مسخره شان میکردیم.روی تک تک پسرهای دانشکده و گاهن
دخترها اسم گذاشته ام.غیبت که واویلا میکند.شوهر خاله ام ساق پایم را دیده.موهای
سرم را دیده.با بلوز شلوار بیرون میرفتم و نمیدانستم مردان شهرم را دارم ت/ح/ر/ی/ک
میکنم.مامان بابایم را حرص میدهم.داداشم را گاهی تحقیر میکنم.بداخلاقم.قبل ترها با
مردان مغازه دار بگو بخند میکردم.فیلم های خارجی بدون سانسور دیده ام.اوووف گناه
کم ندارم.شلوغ میکنم.داد میزنم.بلند بلند توی شهر میخندم.اما...
خدایا کم کم آدم
شدم.بنده نه ها.آدم...تا بنده شدن خیلی فاصله دارم...بلوز شلوارم را کردم
مانتو.راه افتادم دنبال چادری ها.تحقیق کردم،دویدم دنبالش و مانتو ام را کردم
چادر.تا می آیم غیبت کنم زبانم را گاز میگیرم.به آدم ها بصورت آدم نگاه میکنم.بین
دهاتی و شهری و پایتختی فرق نمیگذارم.فیلم های لپ تاپم را پاک کردم...اما باز گاهی
یادم میرود غیبت نکنم،یادم میرود اسم فلانی مولایی ست نه هویج!یادم میرود نمازم را
موقع اذان بخوانم.هنوز نماز صبح هایم قضا میشود...
اما...شادی ها و
روژان ها و ساینا ها و سحرها را بغل میکنم و دلداری شان میدهم.مجانی یک مدت با بچه
های عقب مانده کار کردم.صدقه میدهم.دیگر حواسم هست که شوهرخاله و شوهر عمه و غیره
نامحرم ند که دستم بهشان نخورد.که زیادی باهاشان شوخی نکنم.سعی میکنم بقول مامانم
سروسنگین باشم.یادت که هست خدا.آن شبی که حالم بد بود.توی آمادگاه آقاهه داشت
ویولون میزد.نشستم بغلش و کلی گریه کردم.اخر سرهم کیفم را زیرورو کردم و دیدم فقط
500 تومن دارم و آن 500 تومن را دادم به او و برایم مهم نبود ساعت 8 شب است و من
بی پول وسط شهرم.؟!یادت هست بچه هه توی اتوبوس جیغ و داد میکرد و آب میخواست،از
اتوبوس پیاده شدم و دویدم برایش اب خریدم؟!یادت هست با زهرا قرار داشتم و نیم ساعت
دیر رسیدم چون وسط خیابان پسر بچه هه که دست فروش بود داشت زار زار گریه میکرد و
مردم بی تفاوت از کنارش رد میشدند،رفتم کنارش نشستم و پرسیدم چرا گریه میکند.که
انگار منتظر بود با کسی حرف بزند و کلی گریه کرد و من کلی دلداری اش دادم و اشک
هایش را پاک کردم؟!اهان خدا.دستم به این پسره هم خورد.اگر ننوشتی جز
گناهانم،بنویس.
یادت هست نصف شب
فلانی به من زنگ زد و کلی گریه کرد.همان شب با اینکه حال خودم خوب نبود آنقدر
برایش حرف زدم تا ارام شد و پشت تلفن خوابش برد؟یادت هست کلی خوراکی خریده بودم و
توی کوچه پسر افغانی گاری به دسته را دیدم و همه ی شکلات هایم را بخشیدم به او؟
باز هم بگویم
خدا؟منت؟!من کی هستم که بخواهم منت بگذارم...اول گناهانم را گفتم تا بگویم من
همچنان بنده ی آش دهن سوزی برایت نیستم...اما کار خوب هم کرده ام.این همه حرف زدم
تا بگویم:این کارهای خوبم را که توی کاغذ اعمالم نوشته ای پاک کن.اما در ازایش...در
ازایش...در ازایش دوستم را خوب کن.توی دلش یاس بریز.میگویند تو خدای نور هستی.توی
دلش نور بریز...معامله ی خوبی ست.نه؟
+ب دعا
معتقید،دعا...وگرنه آرزو کنید...سلامتی را ندارد.سلامتی اش رفته است یکجا قایم
شده.بوی یاس نمیدهد.نور ندارد.مریض است.خیلی مریض است
پرسونا را با سارا بخوانید
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:35  توسط
|
همشهری داستان ایمیل داد و گفت:خانم محترم داستانک یک تجربه ی شما قشنگ بود اما ما ظرفیت چاپ نداشتیم،برای همین گذاشتیمش توی سایت مان!
کلیک کنید و بخوانیدش...
برچسبها:
جایی برای بودن
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:56  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:14  توسط
“آدمها میآیند
زندگی میکنند
میمیرند
و میروند
اما
فاجعهی زندگی تو
آن هنگام آغاز میشود
که آدمی میميرد
اما
نمیرود
میماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته نشین میشود
که تو میمیری در حالی که زندهای
و او زنده میشود در حالی که مرده است
از مزار که بازگشتی
قبرستان را به خانه نیاور”
―آزاده طاهایی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:51  توسط
یک روزی یا شاید یک شبی من احتیاج داشتم یک نفری بود تا تمام این حرف هایی ک من الان ب یک نفر زدم را توی گوشم میگفت تا من کمتر شب ها،پشتی را توی دهنم فرو میبردم و گریه میکردم....همیشه کسی که باید باشد،کسی که باید بیاید یا نیست،یا دیر می آید...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:9  توسط
من دلم تنگ همان شبی ست که ساعت 12 نشسته بودم توی ترمینال آرژانتین
،باد میخورد توی صورتم و مکالمه ی بین راننده ها را گوش میدادم.و هیچ نگران نبودم
که فردا صبح با آن استاد بداخلاقه کلاس داریم و ممکن است اگر غیبت کنم،درسم را حذف
کند...
دلم تنگ همان صبحی ست که نمازم را توی نمازخانه ی ایستگاه متروی
میرداماد خواندم و هی به خانم هه که داشت بچه اش را شیر میداد نگاه میکردم و خانوم
هه هی به من لبخند میزد و وقتی داشتم می آمدم بیرون حس کردم باید بلند خداحافظی
کنم و بلند خداحافظی کردم...
دلم تنگ همان ظهری ست که با فاطمه خودمان را انداخیتم توی آن رستورانه
ی تجریش و هی خوردیم و خوردیم و من به فاطمه میگفتم:خیلی شبیه ش بود و فاطمه
میخندید و میگفت:اونم شبیه تو رو میبینه؟و من بغضم را با لقمه ی میرزا قاسمی ام
فرو دادم و گفتم:نه...
با در به دری دنبال بلیط میگشتم.بلیط تهران-اصفهان قحط شده بود و من
نمیدانستم چرا اینقدر عجله داشتم که خودم را برسانم دانشگاه.و فاطمه
میگفت:بمون،فردا بریم اردک آبی صبونه بخوریم .و من پایم توی یک کفش بود که:نه دانشگاه
دارم.اردک آبی باشد برای بعد...و هیچکس نفهمید من اصرار ب رفتن اصفهان دارم چون
آدم باید فقط توی شهر خودش گریه کند.فقط توی اتاق خودش...
همان شب آخر ساعت 12 نشسته بودم توی آرژانتین و به آسمان خیره شده
بود...س میخواست بیاید مرا ببیند و من ب دروغ گفته بودم اتوبوس
راه افتاده...یک دختر،تنها،نصفه شب،در هوایی که میخواست بارانی شود،بین کلی راننده
و مرد و نامرد نشسته بود و به ستاره ها نگاه میکرد.و میخواست تنها باشد.میخواست
تنها باشد تا تکلیفش را با خودش بداند.یک دختر نشسته بود روی نیمکت که راننده هه
صدایش زد:خانوم اتوبوس داره راه میفته و دختر نترسیده بود ازاینکه فقط چها ر زن
توی اتوبوس به این بزرگی اند و بقیه مرد و نامردند.چون میخواست تنها باشد...
خدایا فلش بک بزن به آبان پارسال.به آبان پارسال ک من پنج روز خودم را
توی غبار تهران گم کردم و فقط فاطمه بود که مرا بین تمام آدم ها میشناخت.فقط فاطمه
بود که مرا برد آجودانیه مهمانی و به هیچکس نگفت:این دختره دارد از یک شکست طولانی
برمیگردد.
این همه حرف زدم تا بگویم دلم تنهایی میخواد.اینکه مثل پارسال الکی
خودم را گم و گور کنم توی تجریش.هی راه بروم.هی راه بروم.هی راه بروم و خوشحال
باشم ازین شهر درندشت فقط تجریش و بازار بزگ و پاسداران و اتوبان صدر و اجودانیه و
میرداماد و میدان محسنی را بلدم...دلم یک تنهایی یک ماهه میخواد و نگران نباشم ازینکه یک نفر مریض است و شاید به بودن من نیاز داشته باشد،یک نفر دوستم دارد و میخواهد من باشم برای همیشه،یک نفر میخواهد من باشم تا برایم از درد توی دلش بگوید...دلم تنهایی میخواهد
برای یک نفر:همون جزیره ی خودمونو میخوام
عنوان:گروس عبدالملکیان
برچسبها:
من دیر شده بودم
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:48  توسط
آخرین باری ک بسته ی پستی داشتم،دبستانی بودم.سوم دبستان یا چهارم
بودم انگار...یک نوشته ی ادبی برای روز مادر برای مسابقه ی صداوسیما فرستادم.صداوسیما
هم معرفت داشت و بااینکه من توی مسابقه برنده نشده بودم اما برایم یک کارت پستال
فرستاده بود.یک کارت پستال خیلی قشنگ که خیلی ادبی و شیک از من بخاطر نوشته ام
تشکر کرده بودند.از مدرسه میمدم که مامان گفت پستچی برایم نامه آورده.قشنگ یادم
هست که مقنعه م را توی حیاط برداشتم و دویدم و نامه ام را دیدم.قشنگ حسم یادم هست
که چند بار از روی نوشته ی تشکر آمیزشان خواندم.قشنگ حرف هایم مامان یادم هست که
با یک شوقی میپرسید:چی نوشته بودی؟که من میگفتم از ته دلم برا تموم مامانای دنیا ی
نوشته،نوشتم....کارت پستاله را هنوز دارمش.جز افتخارات آن دوره از زندگی ام بود که
میگفتم صدا وسیما برایم یک کارت پستال فرستاده...
از بسته ی پستی خاطره ی خوبی دارم.از اینکه یک نفر یکجوری سورپرایز و
هیجانی ام کند آنقدر خوشحال میشوم که تا یک هفته انرژی مثبت دارم،که تا کلی وقت
لبخند عریض میزنم.
توی دانشگاه در حال بدو بدو برای یک کار اداری بودم که مامان پیام
داد:ی بسته ی پستی برات از تهران اومده.مشکوکه:)J
کی برام فرستاده؟همشهری جوان فهمیده دلمو شکونده که داستانمو چاپ
نکرده و برام ی چی پست کرده که از دلم در بیاد؟نه نه.اخه همشهری ادرس خونه مونو
نداره!کی فرستاده؟مررررریم
رسیدم خانه.افتادم رو ی جعبه.با تمام توان ناخن هایم را توی کارتن فرو
میکردم تا پاره شود.کلی روزنامه داخلش بود.میکشیدم بیرون.قلبم تاپ تاپ میزد.کارت
پستال را برداشتم.بازش نکردم.میخواستم ببینم لابه لای این همه روزنامه و پلاستیک
چه چیزی به من چشمک میزند...جیغ زدم.کلی خندیدم.کلی قربان صدقه ات رفتم
مریمی.مریمی دیوونه.مریمی خوش خنده.زنگ زدم بهت.از پشت تلفن فهمیدی دارم از همان
لبخندهایی میزنم که تو یک روز به من گفتی:عاشق این خندیدناتم؟!از همان پشت تلفن از
همان لبخندهایی زدم که تو میگویی:اینجور خندیدنت ب من امید میدهد...تو بهترینی
مریم.
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین,
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:57  توسط
|
الف)تو باید بودی و میدیدی من دوباره یادم آمده ک چجوری بلند
بخندم.باید بودی و میشنیدی صدای خندیدن های مرا توی راهروی دانشکده و بلند سلام
کردن ب استادها و تبریک زورکی گرفتن ازشان برای تولدم...کاش بودی و میدیدی که
استاد شعله وسط دانشکده مرا کنار کشید و پرسید:پس یاد گرفتی چطوری خندیدن را؟و من
و شیما بلند بلند میخندیدیم و میگفتیم بلاخره خدا شفایم داد...کاش بودی و میدیدی
راه افتاده بودم توی دانشگاه و به هرکسی که میرسیدم و میشناختمش پاییز را تبریک
میگفتم.کاش بودی و میفهمیدی آنقدر مورد تایید استادهایم هستم که برایم خواستگار
میفرستند حتی...کاش بودی و میدیدی دیگربجای اینکه از آن راهروی کذایی رد شوم و سرم
را توی کمدها کنم و فین فین و اشک هایم را بالا بکشم دارم یکی در میان ب آدم ها
سلام میکنم و برایشان بوس میفرستم.کاش بودی و میدیدی کادو گرفتم،تبریک شنیدم،بغلم
کردند،بوسیدندم،حالم را پرسیدند و من بلند میگفتم:خوبم.خوب خوبم...همین که نبودی
خوب بود.همین نبودنت خوبی مرا تضمین کرد.لطفن هیچوقت نباش.هیچوقت هیچوقت.حتی توی
خواب هایم...
ب)غول صورتی مرا صورتی صورتی کردی.لپ تاپ را نصف شب وارونه کرده بودم
و میخواندم که برایم چه نوشته ای.غول صورتی تو اولین نفری بودی ک تا بحال برایم
کارت پستال درست کرده بود.برایت سپیده و امید را آرزو کردم...نیلوفر پیامت را
روبروی دانشکده باز کردم.یکدفعه همه جا آبی شد.آبی آسمانی.اینکه بقول خودت من دوست
گیگیلی تو هستم دانستنش برایم بهترین کادو بود.برایت عشق های آبی و به بزرگی آسمان
میخواهم...شیدا دختر شاعر، سروقت بود تبریکت.تبریک های نیمه شبی کلی صفا
دارد.همیشه مثل اسمت باشی.چه اسم مستعارت و چه اسم شناسنامه ای ت...حنانه ای که
الان دی اکتیو شده ای.ک بقول خودت مدتی کرکره ات را پایین کشیده ای.تو خال خالی
ترین دوست رشتی من هستی که قرار است باهم امسال ارشد قبول شویم.و قبول هم
میشویم...چکاوک،لبخندهای عریضت ب من امید میدهد.همیشه بخندی.از ته دل...علی
زکریایی امیدورام آنقدر موفق شوی که خدا برای داشتن بنده ای مثل تو افتخار
کند...ژیسلا دلم میخواهد چند سال دیگر،در آینده ی نزدیک اسمت را،شکلت را توی اخبار
بعنوان نفر اول تا سوم کنکور ببینم.هدیه ات توی دستگاه گوارشم اصلنJ...مریم اینکه زائر امام
رضا ب من تبریک بگوید خوش یمن نیست؟!هست هست.برایت آرامشی همیشگی،مثل آرامش دیدن
حرم امام رضا،را آرزو میکنم...می را تو بهترین دوست منی.بین همه ی آدم ها.میشود تو
را دوست نداشت؟!نمیشود.نمیشود.دریا بودن را برایت از خدا میخواهم...دورا تو دوست
تازه ی من هستی ک برایم هدیه اوردی.صدای عارف قشنگ است.آرامش دارد.هدیه ات بغیر از
شنیدنی بودن،خوردنی هم بود.ممنون.هزار بارو حتی شهرکتاب اصفهان ممنونم.تو تنها کسی
بودی ک اسم و فامیلم را صدا زدی و تبریک گفتی!...همه ی شمایی که به من تبریک
گفتید،همه ی همه تان،شمایی که خواننده ی خاموش بودید و برای تبریک تولدم روشن
شدید،شمایی که کلی کامنت خصوصی برایم دادید و آرزوهای خوب خوب کردید،شمایی که به
من زنگ زدید،پیام دادید،دعایم کردید،توی وبلاگ هایتان برایم تبریک تان را
نوشتید،همه ی همه ی همه تان،مهربانی تان یکجا چند میشود؟تمام مهربانی تان را گوشه
ی امن دلم گذاشتم.از همه تان،ممنونم و اگر اسم تان را ننوشتم مرا ببخشید.زیاد
بودید و من کوچک....
ج)امسال هم به من هدیه بده.یا لطیف امسال هم به من هدیه
بده.میدهی؟بده.بده بده.
د)یک عاشقانه ی آرام از "نادر ابراهیمی"را میخوانم
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 21:50  توسط
|
"امروز ساعت 6 صبح دردم تند شد و به بیمارستان رفتم و بستری شدم...تا ساعت 9 درد زیادی کشیدم تا اینکه بلاخره ساعت 9 و نیم فارغ شدم و دختر کوچولوی قشنگی را بدنیا اوردم...تا ساعت 11 در اتاق زایمان بودم و بعد ب بخش زنان رفتم....(سانسور)
شب در بیمارستان بودم و نگذاشتم کسی پهلویم بایستد...بله این هم از به دنیا آمدن اولین فرزندم..."
این را مامانم نوشته.سال 71.موقعی که من به دنیا آمدم...
حالا من بیست و یک ساله،نشسته ام و خاطرات یک سالگی م را که مامانم برایم نوشته میخوانم.../.
میدانم مبارک است.میدانم.مثل بیست و یک سالگی ام.
+شرحیات این سالی ک بر من گذشت را مینویسم
عکس نوشت:یک مهر سال هفتاد و دو.خودم:)

برچسبها:
روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط
|