باید به داف نبودنم حسودی کنم؟
دیشب فکر کردم چرا؟چرا دانشکده ی ما اسمش تغییر کرده به اسم این دختره...چرا همه ی دانشگاه دانشکده ی ما را به همین اسم میشناسند؟
بعد من هی گفتم چرا این رستورانه بغل دانشکده مان هرروز شلوغ تر میشود.چون این دختره غذایش را انجا میخورد....گفتم چرا اینقدر دختره در عرض یکسال اسم ترکانده؟چون کمرش باریک است؟چون موهایش هرهفته رنگش عوض میشود؟چون خط چشم هایش خیلی صاف و تمیز کشیده شده است؟چون ابرو پهن قهوه ای بهش می آید؟چون مانتوهایش هرروز عوض میشود؟کفش مارک میپوشد؟کیف چرم می اندازد؟وقتی میخندد دندان هایش صاف و مرتبش به آدم چشمک میزند؟ناخن هایش مانیکور است؟...
چرا؟واقعن چرا؟
بعد فکر کردم چرا اینقدر ما باید چیزهای دیدنی را بچسبیم و چشممان را ب روی چیزهای فرا دیدنی ببندیم؟
فکر کردم بچه های فنی مهدسی که قرار است روزی مهندسین،و شاید وزرا و شایدتر رییس جمهور این مملکت شوند از ابروهای پهن آرزو خوششان آمده یا لب های رژ زده اش؟
+چکاوک،آدم که نباید اینقدر نامرد باشد.نباید که یکدفعه بگذارد و برود.درست است اینجا مجازی ست اما دلمان که حقیقی ست.چکاوک تو که بیشتر از همه میدانستی من چقدر از نبودن های یکدفعه ای میترسم.چقدر میلرزم.پس چرا؟هان؟
بخوانیدش "خاطرات روسپیان غمگین من"
برچسبها: پلان یک