و این بارانی که میشود خوردش
از بس که خواستنی ست...
+و خداوند کنکور ارشد را آفرید تا آدم های تنبل گنده ای مثل من هرروز و همه وقت هوس همه چیزی بکنند،جز درس خواندن و بعد فقط الکی استرس بگیرند.طوریکه سردرد امانشان را ببرد(یکی نیس بگه خوبه استرس میگیری و ی تکون یه خودت نمیدی)...باشد که دعاهای مادرم و دیگر عزیزان اثر کرده و رستگار شوم
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 16:55  توسط
ما خوشگل بودن را توی دوگوشی بستن موهایمان میدیدیم و در خوش بینانه
ترین حالت ممکن تابستان ها به انتظار برف زمستانی مینشستیم تا بزرگترین رسالت مان
که درست کردن آدم برفی بود را انجام دهیم...حرف زشت نمیزدیم چون مامان تهدیدمان
کرده بود اگر حرف بدی از دهانمان خارج شد فلفل توی دهانمان میریزد...میوه خوب ها
را برای مهمان ها میگذاشتیم و موقعی که مهمان برایمان می آمد مثل ندیده ها به میوه
هایش نگاه نمیکردیم...کابوس مان انباری تاریک بود و همیشه خودمان را توی مهمانی ها
بچه ی خوبی نشان میدادیم تا شب ما را داخل سیاه چال های انباری نیندازند تا ما از
ترس خودمان را خیس نکنیم...تنها آرزوی مان داشتن دامن کوتاه و یک آتاری اورجینال و
عروسک های مو بلند بلوند بود...بزرگترین تفریح مان در غیاب مامان زدن رژ لبش و فیس
و افاده های جلوی آینه بود...بزرگترین راز زندگی مان بوسیدن پسر همسایه بود و
بزرگترین گندی که زده بودیم شکاندن سینی گل سرخ جهاز مامان...و جدی ترین حرفی ک
شنیده بودیم این بود که خاله به ما گفته بود قرار است عروسش شویم...سخت ترین کاری
که از ما میخواستند خوابیدن راس ساعت 9 شب و ندیدن سریال های خانوادگی بود...ماهی
یکبار،دوماه یکبار،پیتزا میخوردیم و پیش خودمان میگفتیم:خوشمزه تر از این غذا هیچ
چیزی نیست.حتی قرمه سبزی های مامان...وقتی انار میخوردیم استرس داشتیم سرخی
دستانمان پاک نشود و هروقت لبو میخوردیم به یاد رژ لب های مامان لب مان را با آن
سرخ میکردیم...آرزوی مان این بود سرما بخوریم و موقعی که همه مدرسه هستند توی خانه
کارتن کاراگاه گجت را ببینیم...شعر حسنی نگو بلا
بگو ورد زبانمان بود و آهنگ تو ماه آسمونی در شب تارم،وقتی که شب سیاهه
من تورو دارم،تو تک ستاره م من تو رو دارم را با رقص میخواندیم...و بزرگترین
دارایی مان کلکسیون در نوشابه های پپسی بود....................ما خبر نداشتیم
روزی در کلاس باز میشود.استاد وارد میشود و میگوید:درس امروز،مقابله با
خیانت...اختلالات جنسی در قرن 21...آمار تجاوز در سال 2013 به این عدد میرسد...تعداد
خود فروشی زنان افزایش یافته...ما نمیدانستیم توی روزنامه ها مینویسند:مردی که بعد
از تجاوز به کودکان آنها را میسوزاند...ما نمیدانستیم شب ها باید بخاطر کودک
آزاری،قتل بخاطر فحشا،خیانت بخاطر نازایی،طلاق بخاطر نارضایتی جنسی و قانون جنگل و
قانون جنگل مان،و قانون جنگل ها،زیر ملافه مان گریه کنیم...
+ادامه دارد...این دوران کودکی بود...
+این برای من نوشته شده
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت,
من دیر شده بودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:36  توسط
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:31  توسط
و همانا کسی مثل من،که با زبان خوش،حرف حساب،نمینشیند مثل بچه ی آدم درس بخواند را باید کتک جانانه ای زد...باشد که رستگار شده و در کنکور قبول شود....
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:23  توسط

برنده ی جایزه ی نوبل ادبی بشم
برچسبها:
از آرزوهام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:25  توسط
یک چیزی به بیخ گلویم کشیده میشد.مثل اینکه یک نفر یک کاردک بردارد و
هی بکشد روی تنم...روضه خوان روضه میخواند و همه گریه میکردند.همه گریه میکردند و
من نگاهشان میکردم.همه بلند گریه میکردند و من ساکت بودم...رسیدم خانه.خاله گفت
دسته ی عزاداری سرخیابان ساعت 2 راه می افتد برای عزاداری توی بیمارستان
امید(بیمارستان تخصصی سرطان)...همان چیزی که توی گلویم بود،نشست یک گوشه...باید
دنبالشان میرفتم...پسردایی کوچیکه سوال میکرد:عمه جون چرا میرن پیش مریضا؟...-چون
اونا مریضن،سِرم تو دستاشونه و نمیتونن برن روضه برا همین روضه رو میبرن پیش
اونا...-خب نرن روضه مگه چی میشه؟...-خب دوست دارن برند روضه و به امام حسین بگند
زود خوبشون کنه.-اونوخ امام حسین خوبشون میکنه؟-آره عمه جون.امام حسین به خدا میگه
و خدا هم اگه دوست داشت خوبشون میکنه.-اگه خدا دوست نداشت چی؟!-خدا دوست داره عمه
جون.خدا امام حسین رو دوست داره و به حرفش گوش میکنه.-آهان پس امام حسین پارسال
ایلیا رو خوب کرد.-آره.امام حسین خوبش کرد....باید میرفتم.امام حسین باید خوبم
میکرد.من لباس پوشیدم که برم و خاله هم دنبالم آمد...بارن هم آمد.باران دنبالم
آمد.همینطور میچکید روی شیشه ی ماشین و من دستم را از شیشه بیرون بردم و دانه هایش
را محکم از آسمان قاپ میزدم...ما زودتر رسیدیم و دم در منتظر ماندیم تا دسته هم
بیاید.دسته آمد.پسر بچه ی 7 ساله داشت تا پیرمرد 70 ساله.سربند"یا
ابالفضل"بسته بودند.دوربینم را در آوردم و تند تند ازشان عکس میگرفتم.یکدفعه
یک نفر با یک دوربین گنده آمد و گفت:داخل که رفتیم از مریضا عکس نگیر.ناراحت
میشن...شروع کردند به عزاداری.سینه میزدند.اقاهه مداحی میکرد.روضه ی ابالفضل
خواند.از در ورودی راه افتادند به طرف بخش اصلی...طبقه ی همکف،بخش اطفال...روضه ی
علی اصغر خواند.صدای ضجه آمد...روضه اش را عوض کرد.از ابالفضل خواند.ساعت ملاقات
بود.بیمارها از اتاقشان آمده بودند بیرون.سرم دستشان بود.مو نداشتند.ابرو
نداشتند.چشمانشان گود بود.گریه میکردند.نشستم روی پله.سرم را توی دستم گرفتم و
بلند گریه کردم.از ابالفضل میخواند.مریض ها گریه میکردند.از ابالفضل خواند.خاله
گریه میکرد.از ابالفضل خواند مادرها گریه میکردند.گفت ابالفضل باب الحوائج است.همه
گریه میکردند.پرسنل بیمارستان.حراست بیمارستان.بچه هیئتی ها.دختره ک شالش افتاده
بود.پسر بچه هه ک شیمی درمانی کچلش کرده بود.پدره که بچه ی کوچک مریضش را بغل کرده
بود.از ابالفضل خواند و من روی زمین افتادم.اقا عکاسه آمد و گفت:بخش سرطانی
هاست.زمینش کثیف است.اینجا همه چیزش عفونی ست.از زمین بلند شو...یکدفعه یک صدا
آمد.صداهه بلندتر از صدای توی بلندگوی مداح بود.مادر بود.صدای یک مادر بود:تورو به
همین ابالفضل دعا کنید بچه م خوب بشه.فقط 4 سالشه.موهاش ریخته.سرطان
داره...بیمارستان لرزید.رعد وبرق بود یا صدای گریه؟!سینه میزدند.همه سینه
میزند.حتی آن دختربچه هه که رنگش زرد شده بود.همان بچه کوچیکه که دستش سِرم
بود...نشستم روی یک صندلی.صندلی روبروی یک اتاق بود.داشتم میشنیدم.بخدا داشتم
میشنیدم که مادره داشت به دخترش میگفت موی بلند خیلی هم خوب نیست ها.میکروب زود به
زود می آید لابه لایش...فردا موهایت کوتاه میشود و میکروب ها دیر ب دیر می آیند
سراغت...دیدم.بخدا دیدم مادره هی پشتش را به تخت دخترش میکرد و گریه میکرد...مداحه
میگفت بیخود اسم ابالفضل باب الحوائج نیست.و مادره گریه میکرد...در کناری ام را
باز کرد...رفت توی بالکن.باران میزد توی صورتش...بلند داد زد یا ابالفضل
دخترم....دستم بود که روی صورتم بود یا صورتم بود که توی دستم بود را
نمیدانم...فقط گریه میکردم.خیلی بلند...لابه لای چیک چیک باران گریه
میکردیم.همه.خیلی بلند.....
پ.ن:اصلن همه ی روضه ها بکنار...شب عاشورا ک همه بلند میخوانند:مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع هم کنار...
عکس نوشت:روزتاسوعا/آبان 92/درب ورودی بیمارستان امید
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت,
تک ثانیه های زندگی,
عکس هایت در آلبوم من بو گرفته
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:37  توسط
|
اینجا نوشته بودم
ازین ها میخواهم
بعد سه شنبه یک نفر در کیفش را باز کرد و گفت این برای توست.از خودِ خود پاریس آمده...
و یقینن گاهی فرشته ها می آیند و وبلاگ مرا میخوانند...فرشته های انسان نما...همان هایی ک حال آدم را خوب میکنند.حال آدم را خیلی خوب میکنند

برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز,
عکس هایت در آلبوم من بو گرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:35  توسط
من روی تختم نشسته و زانوهایم را بغل کرده بودم و تو شاید روی تختت
خوابیده و اشک هایت را پاک میکردی...داشتی میگفتی باید عاشق شد.عاشق مردهای
ناشناس.عاشق مردهایی که کسی ازشان چیزی نداند.نویسنده نباشند.تصویرگر
نباشند.فوتبالیست و آرتیست نباشند.باید ناشناس باشند تا راحت بتوانی ازشان حرف
بزنی و اشک بریزی.ناشناس باشند تا آدم ها قبولت کنند و بفهمند که آدم گنده ها هم،خیانت
را از برند،میتوانند بد باشند،میتوانند روزها تو را به دادگاه بکشانند و شب ها
اشکی ت کنند...من میگفتم آدم باید راحت اسم کسی که دوستش دارد را ببرد.نباید ورد
زبانش آقاهه باشد.نباید گوشش را روی تمام اسم های مشابه ش کر کند...ما داشتیم
میگفتیم:اووووووووف.عشق.چه حرکت دیوانه واری.چه خطری که نمیگذارد از خطرها
بترسی.چه آتشفشانِ قرمزِ سربه زیرِ مرموزی.تو گفتی:من یک چیز را توی زندگی میدانم
و آن این است که آدم ها فقط یکبار عاشق نمیشوند...و من گفته بودم:باید دوباره عاشق
شویم؟!و تو گفته بودی این بار محتاط تر...بعد به این نتیجه رسیده بودیم:تنها عاشق
شدن میتواند ما را بکُشد.میتواند برای همیشه زندگی مان را وداع بگوید...ما میت های
زنده ای بودیم که با سفر و کیک شکلاتی و لواشک و پیاده روی ونوشتن و عکاسی خودمان را زنده
کرده بودیم و قرار بود یک روز،یک روز خیلی نزدیک دوباره بمیریم.دوباره خودکشی
کنیم.دوباره با خودمان دوئل کنیم...
+بخوانید
برچسبها:
این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:37  توسط
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ساعت 7:50  توسط
وقتی رضا امیرخانی به من ایمیل میزند و من هی گشاد میخندم
هی صدای ذوق کردنم بالا و بالاتر میرود
هی قندهای توی دلم تند تند آب میشود
یعنی من دیوانه ام؟؟؟
+شماره 846 این صفحه را بخوانید...نقد کتاب ِ قیدار رضاامیرخانی از زبان من در پرسونا و بازنشرش در سایت خود رضاامیرخانی
++روایت ناتمام یک فصل معلق را بخوانید
و
یادبان
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:5  توسط
داشت جدول حل میکرد...بزرگترین صحنه ی ِتراژدی ِعاشقانه ی ِ دنیا؟؟؟...رومئو
و ژولیت؟...نه...تایتانیک؟...نه...شاهزاده و گدا؟...نه...هااان فهمیدم
کازابلانکا...نه...برباد رفته نمیشه؟...نه...اولش عین در اومده...عشق و
دروغ؟...نه...صدای درویش از پنجره اومد...یاعلی مددی...تشنه م شده بود...رفتم آب
خوردم...یاد خانم جان افتادم که میگفت بعد آب خوردن باید بگی یا حسین...گفتم یا
حسین...داد زدم ببین عاشورا نمیشه؟...عین.الف.شین.واو.رِ.الف...چرا شد...عاشورا...عاشورا
میشه...صفحه ی جدول خیس شد...صدای درویش از سر کوچه میومد.یاعلی مددی
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:26  توسط
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:26  توسط

معرفی میکنم:پسرم
پسرم معرفی میکنم:بلاگرها و خواننده هایم: )
+چه به داییش هم رفته:))
برچسبها:
از آرزوهام
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:45  توسط
رادیومون
و
کوچنامه
را در ایام دنبال کنید
+التماس دعا
(تا عاشورا تاسوعا اینجا مشکی باشه.خوبه)
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:41  توسط
نویسنده حالش از تمام روابط نخ کش شده اش،تمام آدم های مدعی دوست داشتن،تمام درس های نخوانده و تست های نزده اش،تمام دروغ های شنیده اش،از دلش که آسمانی با بارانی اسیدی بوده،که دریایی با دلفین های خودکشی کننده و ماهی های مرده بوده،متنفر است و فقط سکوت میکند......
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:12  توسط
باران میزد توی شیشه.من فکرم یک جایی بود که گم شد.دهنم مثل هرشب
نمیجنبید.آدامس هایم تمام شده بود.سخت و سفت بودم.قرآن هرشبم را نخواندم.زبانم را
نخواندم.چراغ ها را خاموش کردم.خاموش خاموش.تاریک شده بود.تاریک تاریک.فقط از توی
پنجره ی سقفی اتافم به آسمان سرخ نگاه میکردم.و تنها روشنی اتاقم همین آسمان سرخ
بود.دراز کشیدم.خودم را انداختم روی تخت.تخت صدا میداد و من ساکت بودم.هندزفری را
داخل گوشی کردم.رفتم توی فولدر آهنگ های خوب.آهنگ هایی که حال آدم را خوب
میکند.آهنگ هایی که حال آدم را میفهمد.آهنگ هایی که میداند چه بگوید که تو همراهش
بخوانی و حالت را تایید کند...نامجو خواند.نامجو خوب خواند...رعد و برق زد.رعد و
برق صدایش بلند تر از نامجو بود.هندزفری را از گوشم کشیدم بیرون.گوشم خیس شد.داخل
گوشم خیس شد.محل نذاشتم.بیرون گوشم هم یکم خیس شد.دستم را کشیدم روی خیسی.دستم هم
خیس شد.نور موبایل را گرفتم روی دستم.خون بود.دستم خونی بود.ترسیدم.دستم را
میکشیدم روی گوشم و با نور موبایل میدیدم که خون است.برای یک نفر پیام
دادم:گوشم.از گوشم دارد خون می آید...دویدم توی دستشویی.توی گوشم آب میریختم.دست
خونی ام را شستم.دستمال کشیدم تویش.دستمال خونی شد.یک دستمال کامل خونی شد.هی
کشیدمش توی گوشم و هی به بارانی که توی شیشه میزد نگاه کردم.هی به صدای نفس های
کسانیکه خواب بودند گوش کردم.رفتم زیر باران.بارانی که از اسمان سرخ می امد.سرخ
مثل خون...خون مثل خیسی دست من.باران میزد توی صورتم.خیس شده بودم.سردم شده
بود.رفتم توی اتاقم.گوشی ام را نگاه کرد.پیامی نیامده بود.کسی نگران من نبود.هیچکس
نگران من نبود...نامجو هنوز داشت میخواند.نامجو همینطور میخواند... گر به تو افتدم
نظر،چهره به چهره روبرو،شرح دهم غم تو را ،نکته.به نکته .مو به مو...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:4  توسط
|
ترامادول
Marlboro
براندی
گل گاو زبان
چای اسطوخودوس
چای شمعدانی وحشی
بهارنارنج
دپاکین
ایمی پیرامین
فلوکسیتین
و
....
هیچ کدام ازینها نبودنت را جبران نمیکند...
ترنج های حیاط بدون تو رنج حیات است.
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:53  توسط
من از آدم های خوب میترسم.ازینکه یکدفعه تمام شوند.ازینکه یکدفعه روانی شوند.ازینکه یکدفعه بد شوند.ازینکه یکدفعه بمیرند و من و وجودم را به خود عادت داده باشند...من از آدم خوب ها فرار میکنم.هرچقدر می آیند به من خوبی کنند یکدفعه جاخالی میدهم و خودم را عقب میکشم.چون میترسم.میترسم خوبی شان برای دهنم بزرگ باشد و آنها بفهمند و بگذارند و بروند...میترسم من آنها را خوب دیده باشم و آنها خوب نباشند و من یک روز صبح که چشم باز کردم عینک بزنم و چیزهایی که قبلن نمیدیدم را ببینم...آدم خوب ها برای منی که هنوز نمیدانم کجای دنیایم،برای منی که تمام رابطه هایی که دیگران با من دارند صرفن فقط بخاطر مهربانی ام است(بقول خودشان)نه برای وجود خودم،برای منی که تا بوده زخم کمر داشته ام بجای زخم معده از بس که ناگهانی ضربه خوردم،ترسناک هستند...آدم ها باید یا بد ِبد باشند یا بدِ رو به خوب یا خوبِ رو به بد...خوبی مطلق ترسناک است.خیلی ترسناک...
پ.ن:بودنی که نبودنت را درد نکند،بودن نیست
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:13  توسط
بهم گفت:
وقتی میخندی،لبات کمونی میشه
چشمات میخنده...
ازون ببعد همش میخندم.همش...حتی تو گریه هام
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 17:11  توسط
"من آمده ام،وای وای،من آمده ام" این
پیامی بود که وقتی رسید اصفهان برایم داد..."خوش آمده ای جان جان،خوش آمده
ای" و این جواب من بود... گفتم برای استقبال از آمدنت باید باران ببارد و
دیگر جواب نداد...قرار دیدن را ساعت 2 و نیم چهارشنبه روبروی در اصلی دانشگاه
گذاشتیم...روبروی آینه ی بزرگ دستشویی دانشگاه ایستاده بودم وچرب لب روی لب های خشکیده ام میزدم که زنگ زد و گفت دم
در ایستاده...قبل از اینکه از در خارج شوم،از پشت میله های دانشگاه برایش دست تکان
دادم و از در زدم بیرون.دست دادیم و هنوز دارم غصه میخورم چرا همدیگه را
نبوسیدیم...قرار شد راه برویم.از هرکجا که شده برویم و برویم تا به جلفا
برسیم...هی راه رفتیم و حرف زدیم.یکجاهایی میدیدم که خودم کلی جلو هستم و تهمینه
کلی عقب تر ایستاده،نگو بخاطر تعجب از یکسری حرف ها خشکش زده.یکجاهایی میدیم
تهمنیه ساکت شده و من ایستاده ام.نگو بخاطر هضم حرف هایش درجایم میخکوب شده ام.هی
رفتیم و تهمینه گفت به من خیانت نکرده و دیشب که خودش آمده جلفاگردی کیک شکلاتی
نخورده و من هی میگفتم:دوست فداکار من!که بخاطر من پا روی شکمت گذاشته
ای..."کلیسای بیت الحلم"از همین کلیساهای کوچک خانگی بود.رفتیم
داخلش.تهمینه برایم شمع گرفت.توی کلیسا گشتیم و بسی از آهنگ"اُپرا"یی که
داشت پخش میشد حال کردیم...چشمانمان را بستیم،نیت کردیم و شمع روشن کردیم.و عکس
گرفتیم.و بعد زدیم بیرون تا پیاده رویِ روی سنگفرش ها را ادامه دهیم.فرعی
کنار"کلیسا وانک".چندتا کافه بود.یک کافه نشانم داد و گفت پارسال آمده
تنهایی همنیجا و کلی گریه کرده.رفتیم روبروی کافه هه که پارسال گریه کرده بود.یک
کافه ی شیک که فقط من و تهمینه داخلش حجاب داشتیم.یک کافه ی شیک که حس کرده بودیم
نشسته ایم داخل کافه ساحلی های پاریس.یک کافه ی شیک که همه ارمنی حرف میزدند و ما
فارسی میخندیدیم.تهمینه برای خودش چای جنگلی و برای من"موخیتو"سفارش
داد.من کادویش را دادم و او کلی خوشحال شد.من موخیتو ام را خوردم و کلی کیف کردم.و
کلی گفتم نوشیدنی به خوشمزگی این نیست.هست؟نیست....راه افتادیم به طرف چهارباغ.راه
افتادیم به طرف هتل عباسی.راه افتادیم برویم.زاینده رودمان را که دید غصه دار
شد.رفت توی تیریپ افسردگی...رفتیم شاه عباس و قرار شد تهمینه دوغ و گوشفیل را
امتحان کند.امتحان کرد و دوست داشت...از خودش گفت.از مردها.نشستیم مردها را مسخره
کردیم و غصه شان را خوردیم.از سفرهای ایتالیا و دانمارکش گفت.از خانم های عقده ای
حرف زدیم.ازینکه اگر من ِ چادری بروم سفارت چقدر خانم های ایرانی داخل سفارت مسخره
میکنند....
تهمینه دوست مجازی ِ خبرنگارِ نویسنده ی من که واقعی اش کردم.که اولین
باری که برایش کامنت گذاشتم گفتم چقدر دوست داشتم الان مثل تو باشم تهمینه.گفتم در
گذشته دوست داشتم آینده ام مثل تو باشد...تهمنیه از آن دسته آدم هایی بود زیرپوستی
شاد میشد ولی راحت میخندید.از آن دسته آدم هایی که نفوذ کردن داخلشان سخت بود.از
آن دسته آدم هایی که براحتی حرفش را میزد.از همان رک ها.از آن دسته آدم هایی که
یواشکی ازت عکس میگیرند.از همان هایی که وقتی در خیابان با او قدم میزنی خیالت جمع
است که میشود مِن بعد رویش حساب کنی.تهمنیه سخت بود.یا حرفی را نمیزد یا اگر میزد
تا آخرش میرفت.یک خط قرمز دور خودش داشت که باید حساب شده از این خط قرمز عبور
میکردی.حوصله سربر نبود.میشد یک روز کامل نشست و به حرف هایش گوش کرد.(بخاطر همین من نصف حرفایی ک میخاستم بهش بزنمو تا اومدم خونه براش اس ام اس کردم)دختر احساسی نبود اما مهربان بود.از همان هایی که احساسشان را سنجیده خرج
میکردند...شلوغ بود اما آرام میخندید،آرام اعلام مخالفت میکرد،آرام موافقت
میکرد...مثل خودم عاشق سفر بود.عاشق خوشگذرانی. و امید.امید داشت(داشتیم)به یک روز خوب.به یک روز خیلی خوب.به یک روز خیلی خیلی خیلی خوب
عکس گرفتیم و عکس گرفتیم و گفتیم:اینجا خارج است و بلند میخندیدیم....

+هتل عباسی.ساعت 17:16
++دوستان من اون آبی م:)
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:40  توسط
|
تمام خواسته ی مردها از زن هایشان این است که:
برای آنها آرایش کنند و اجازه دهند که به آرایش زن های دیگر هم نگاه کنند...روی روابط با همکارهای زنشان حساس نشوند و توی کله شان برود که آنها فقط با هم یک همکار معمولی هستند.خیلی معمولی...ازینکه با دختر عمه ها و دختر خاله هایشان شوخی میکنند،دست میدهند ناراحت نشوند و بدانند آنها به چشم خواهر-برادری بهم دیگر نگاه میکنند...زن هایشان نباید(پسر خاله هایشان که جای خود دارد)،حتی با برادرهایشان زیادی شوخی کنند و حتی نباید برادرانشان را خیلی تحویل بگیرند...از خانم همکارشان آشپزی یاد بگیرند و به فکر شکم گنده ی همسرشان نباشند و غذای چرب و چیلی به خوردشان دهند تا حالش را ببرند...زن ها نباید بین هفته با دوستان خود حتی تلفنی صحبت کنند چرا که ممکن است از کانون خانواده غافل شوند و نباید به کوه رفتن های مجردی شوهرانشان گیر دهند چرا که غرغر کردن کار زشتی ست!!!...رانندگی،اسب سواری،پیک نیک،کافه رفتن برای زن ها اکیدن ممنوع است چون گرگ های زیاد در کمین نشسته اند و ممکن است آنها را یکجا بخورند...دوره های زنانه زیادی خاله زنک بازی دارد و ممکن است زن های بدی در آن مهمانی باشند که زنشان را از راه راست،به راه چپ منحرف کنند...زن ها باید شوهرانشان را درک کنند و زیادی لباس نخرند،هوس مسافرت به سرشان نزند،در خریدن کرم ضد افتاب شان صرفه جویی کنند،ارزان ترین رژ لب ها را بزنند تا شوهرشان پول هایش را جمع کند و هر به چند ماه بتواند دوستانش را رستوران دعوت کند...زن ها باید مراقب اندام شان باشند و از بازیگران سریال های شبکه ی جِم یاد بگیرند...اگر شوهرشان سرطان پروستات گرفت و مُرد قول بدهند تا آخر عمر وفادار و بیوه بمانند و اگر خودشان سرطان سینه گرفتند و مجبور شدند نهایتن سینه شان را تخلیه کنند اجازه دهند شوهرشان سرشان هوو بیاورد و شوهرشان را درک کنند که دیگر نمیتواند با یک زن ناقص زندگی کند...و در نهایت زن ها باید تمام و کمال،تا جاییکه مردها میخواهند،تا هر زمانی که مایلند در اختیار شوهرشان باشند و کمی هم خوش پوشی و خوش اندامی را از مریلین مونرو یاد بگیرند و اگر زمانی آن مرد دیگر آن ها را نخواست ناراحت نشوند.روشنفکر باشند و بگذارند خودشان سنتی فکر کنند!!!
آنچه زن ها از مردها میخواهند:
که مردها به اندازه ی یک سر سوزن هم که شده بفهمند تمام زندگی ما زن ها خلاصه نشده در شوهرداری،سیر کردن شکم اهالی خانواده،بچه داری،گردگیری،مواظبت از اندام،از بین بردن موهای زائد،تمیز و خوشبو بودن،و... ما زن ها میخواهیم کمی برای خودمان باشیم.خودِ خود ِ خودمان.همین
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:6  توسط
|
و خدا لیلا حاتمی و شوهرش را آفرید تا به ما ثابت کند در بین بازیگران،میشود بازیگرانی متین هم پیدا کرد...

برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:0  توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 11:4  توسط
اگه اون کامنتی که برام اومده و یارو شمارشو نوشته و پشتش نوشته خدا نکنه چیزی رو گم کنی ک پیدا کردنش سخته،همون کسی باشه که کتابو پیدا کرده،برا خودم متاسفم...تنفرم نسبت ب مردا بیشتر میشه.نسبت به مردم.نسبت ب مردم ک ش و ر م
+این وبلاگ را بخوانید.من از شدت بغض تهوع گرفتم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:6  توسط
یک:دوشمبه را خواندی؟نوشته بودم خوب است.چون خسته میشوم.چون مجال فکر کردن ندارم.چون از شدت خستگی مجال فکر کردن ندارم.سه شنبه ها اما خوبتر است.چون تو را میبینم.همان گاهی هایی که تو را میبینم و هرچه توی دلم است را میگویم،انگار دوباره خدا در من روحش را میدمد.با انرژی تر میشوم.سه شنبه های خوب و رنگی رنگی اسمش را گذاشته ام.راستی تو از کی آمدی وسط زندگی ام که من هرچه دوست دارم،هرچه توی دلم سنگینی میکند،هرچه درد دارم،هرچه خواب میبینم را بدون ترس از بی اعتمادی ها برایت تعریف کنم و تو حتی سکوتت یک اسپری یاسی توی دلم بپاشد؟...من توی رابطه هایم،تک تک شان یک ترس از جدا شدن،ترس از تنها ماندن دارم.اما با تو...بیخود که اسمت را جزیره ی ماهی نذاشته ام...
دو:این حرکت را انجام دادم.امروز.خوب بود.از آن ماجراهایی بود که باید توی دفتر خاطرات شخصی ام بنویسمش...رفتم(رفتیم)که توی کافه جا بگذارم،نشد.رفتم(رفتیم)که توی دانشگاه جا بگذارم،نشد.رفتم(رفتیم)توی پارک جا گذاشتیم...حالا عکسش را میگذارم.ایمیل و آدرس وبم را صفحه ی اولش نوشتم تا هرکسی به دستش میرسد خبرم کند.هنوز که چیزی نیمده.کتابم الان کجاست؟کسی که پیدایش کرده چه واکنشی نشان داده؟
سه:دلم بوی دو جفت دست میدهد که وقتی میبنمشان پوستشان را میکشم.از آن دست هایی که عاشقشان هستم.بعد یکبار هم میخواهم دزدکی بوسشان کنم.
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین,
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 19:12  توسط
|
سرم را به میله ی اتوبوس تکیه داده بودم و به این فکر میکردم که دوشنبه ها خوب است.خیلی خوب.که صبح تاریک از خواب بلند شوی و شب تاریک به خانه بیایی.روزهایی ک پر از خستگی ست،خوب است.خیلی خوب.اجازه نداری به چیزی فکر کنی.خسته ای.مجال فکر نداری.توی سلف نمیتوانی سرت را بگذاری روی میز و بلند فکر کنی.توی راهروی دانشکده خستگی از چشمانت میزند بیرون و توان فکر نداری.سر کلاس هی باید جزوه بنویسی،هی باید هایلایت کنی و فرصت فکر نداری.فرصت پیدا نمیکنی بروی سایت دانشکده و هی تهوع بگیری،هی کینه بگیری،هی موس های گنده را روی میزها بکوبانی...دوشنبه ها خوب است.استاد جوان ِ هی حرف میزند و سرت را درد می آورد.استاد پرحرفه هی تند تند جزوه میگوید و دستت درد میگیرد.استاد خوش خندهه هی از مراجعانش میگوید و تو هی بلند بلند میگویی:خدایا شکرت مانیا ندارم.خدایا شکرت نابینا نیسم.خدایا شکرت افسردگی ندارم...دوشنبه ها آخر وقت سوار ماشین شیما میشوی و سر بزگمهر میپری پایین و تا خود آن فلکه هه را پیاده میروی و سرما را میکشی توی قلبت.برگ ها را له میکنی زیر پایت.چشم هایت را قایم میکنی زیر شال گردنت...راننده اتوبوسه ترمز میکرد.ملت می افتادند وسط اتوبوس و من سرم محکم میخورد به میله.یک دفعه خانم پشت سری م گفت بارون...داشت بارون می آمد و خانومه بچه بغل گفت اولین بارون پاییز.دعا کنید و زیر لب دعا کرد...باران میزد تو شیشه و هیچکس پنجره را باز نکرد.وقتی از اتوبوس پیاده شدم باران بند آمده بود...خودم اما باران شدم.
+پرسونا را بخوانید
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:11  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:1  توسط
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:52  توسط
|
سوار پرادو ام نشده بودم و آهنگ "سامی بیگی"نگذاشته بودم و
سرهر چراغ قرمزی،پشت فرمان ماشین نمیرقصیدم...دسته های تنیسم را ننداخته بودم روی
شانه ام و با کفش های نایک اصلم که دوست پسرم برایم از اتریش اورده بود توی خیابان
نمیرفتم تا برسم به باشگاه و با تمام توان بزنم به توپ های سبز زمین...نرفته بودم
توی آن پاساژه بافت های کریسمسی بخرم،بعد هم از مغازه ی بغلی اش بوت های چرم پوست کرکدیل!!!قرار
دو نفره،سه نفره،دسته جمعی با کسی نداشتم تا برویم توی رستوران گردان آن هتله شام
بخوریم،گل بگیم و گل بشنویم.دل بدیم و قلوه بگیریم...اسکیت پایم نکرده بودم تا با
سرعت نور از کنار ماشین ها رد بشوم،پشت چراغ قرمزها برای ماشین های گذر موقتی ک
اسمشان را بلد نیودم دست بالا کنم،آدامس بیندازم دهانم و تا اخرین حد بادش کنم و
بترکانم و هرجا دلم خواست جیغ بکشم....نرفته بودم توی شهر کتاب از کنار هرکسی رد
میشوم یک کتاب بدهم دستش و بگویم:عالیه این کتاب،خوندیش؟و بعد طرف بگوید نه.و من
باز بگویم:پس براچی الان زنده ای؟و بعد جفتمان بزنیم زیر خنده(دقیقن مثل سه
شنبه)...حتی این هفته با حدیثه وعده نکرده بودیم برویم شب شعر و با تمام توان با
آن خوانندهه بخوانیم:بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم.دیگر تو هم بیگانه
شو چون دیگران با سرنوشتممممممم....حتی کتاب بک عاشقانه ی آرام را نگرفته بودم
دستم و هی بگویم:خب آخرش چی میشه؟!.....باد میزد توی چشمم و این باعث شده بود غدد
اشکی ام به جای تر شدن،خشک شوند.دستم را توی جیب های مانتو ام کرده بودم،تند تند
راه میرفتم،سرم را کرده بودم توی یقه ام.چشم دوخته بودم به گام هایی که برمیداشتم.
و...و به معلق بودنم فکر میکردم...و همینطور میرفتم.فقط میرفتم.
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط
|
1)من چند وقته دنبال
همچین چیزی میگردم...ی ایفل..حتی قلابی ش...کلی منتظر بودم برا تولدم بیارن.اما نیوردن:(
خودم باید دست بکار بشم
2)و خدا را شاکرم که هوا دارد رو به سردی میرود و ملت این ساپورت های گوری خری خزشان را جمع میکنند تا من موقع پیاده روی هایم با دیدنشان حال تهوع نگیرم.باشد که سال دیگر،تابستان،ساپورت های شیک تری مد شود.
3)پاییز 91 / من / دم یکی از نمایندگی های ساعتای مارکدار اصفهان:
آقا این ساعت سواچ ِ چقدره؟ آقاهه:90 تومن
من تو دلم:ولش کن هروقت پول دستم اومد میخرم!!!!
پاییز 92 / من / دم همون ساعت فروشه
آقا این ساعت سواچه چقدره؟ آقاهه:230 تومن
من سرمو تو دیوار میزدم
نتیجه ی اخلاقی:یا پولدار باشید و ساعت قیمت کنید یا مثل بچه ی آدم پیاده روی تون رو بکنید.چیکار دارید قیمت ساعت بپرسید!!!
4)داش بهی و مهربان بانو بهم متعهد شده اند که باید تا آخر عمر باهم بمانند.ما هم دستمان را بالا میبریم و برایشان عشقی با بوی یاس،به زیبایی نور مهتاب،به روشنی خورشید،به شیکی ستاره میخواهیم.
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:48  توسط