از نوشته های بدون فکر:
خیلی بی مقدمه گفت:"تو آداب اجتماعیت خیلی قویه ها"پرسیدم چرا؟!گفت مثلن یه نمونه ش اینکه با بیشتر بچه های بلاگر رابطه داری!گفتم"چه ربطی داره."بعدم رفتم بالای منبر که:ببین!از نظر من ارتباط داشتن با دوست بودن خیلی فرق داره.من با خیلیا رابطه دارم اما باهاشون دوست نیستم.با خیلی ها رابطه دارم،شاید رابطه ی نزدیک،اما روشون حساب نمیکنم.یعنی بودنشون خوبه،اما نبودنشون هم روم تاثیر مخرب نداره یا حداقل زیاد ناراحتم نمیکنه.مثلن اگه شرایطی به وجود بیاد که سیم کارتم رو عوض کنم برام مهم نیست که طرف شماره ی جدیدم رو داشته باشه یا نه.و حتی تر برعکس...با خیلیا دوستم اما زیاد رابطه ی چسبناکی باهاشون ندارم.شاید ماهی یکبار،دو ماه یکبار یه سراغی از هم بگیریم،اما حداقلش اینه که میدونم موقعی که صداشون کنم،هستند.وقتایی که حوصله ی خودمو ندارم،حوصله ی اونا را دارم.میتونم وقتای ناخوشی باهاشون برم کوه...حتی اگه آدم کتابخونی نباشند میتونم در مورد کتابایی که خوندم براشون حرف بزنم و مطمئن باشم که این بحثا براشون حوصله سر بر نیست...یا میتونم بگم امروز حوصلشونو ندارم،بدون اینکه مطمئن باشم،یه روزی تلافی میکنند...گفتم:"چیزی که باعث میشه بهشون بگم دوست،اینه که توقع ندارند و این باعث شده منم متوقع نباشم.موقع دلخوری با حرف زدن مشکلاتمون رو برطرف میکنیم.حتی اگه کنارهم نباشیم میدونیم خیلی جاها میتونیم رو بودن و یا حتی توی غیاب همدیگه،روی هم حساب کنیم...آخر سرم گفتم:ببین!دوستی،کادو و ماچ دادن نیست.دیدن دم به دقیقه ای نیست.فرت و فرت پیام دادن نیست.چرکه انداختن اینکه کی زودتر پیام داده و حالتو پرسیده نیست.انتظار داشتن برای اینکه همیشه و همه جا در دسترست باشه،نیست...دوستی از نظر من یعنی هر دفعه ای که باهاش هستی،یه چیزی بهت اضافه بشه و موقعی که از دستش میدی حس کنی که راکد شدی.متوقف شدی تو خودت.دوست باید حکم یه پیامبر رو برات داشته باشه...حالا برو حساب کن با چند نفر دوستی،با چند نفر صرفن فقط یه رابطه داری...
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:16  توسط
یک شب در اوج یک جدال خونین،نیروهایم را به سمت تپه ی بلندی بردم...در آن بالا به یک باره ستاره ها را دیدم و به ناگاه به کوچکی و حقارت خودم پی بردم...در آن لحظه یادم آمد که سال هاست هیچ ستاره را ندیده بودم...دیدم که نیمه ای از زندگی ام را باخته ام...نیمه ای که باید به جهان و ستاره و ماه بیندیشد...من تنها عمرم را صرف فکر کردن به جنگ و خون کرده بودم.سرم را به سنگی کوبیدم و نعره زدم.واژه ی جهان کلمه ی پوچ و گنگی ست که هیچ معنایی نمیدهد...
آخرین انار دنیا/بختیار علی/ترجمه آرش سنجابی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:22  توسط
نور زندگی در صندوقچه ای در بسته زندانی است.تازه شاید آن هم در صندوق دیگری محبوس باشد...باید حقیقت زندگی را از دل تاریکی در بیاوری.باید پوسته هایش را بشکافی و درش بیاوری...
آخرین انار دنیا/بختیار علی/ترجمه آرش سنجابی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:21  توسط
شهامت نترسیدن نیست...مقاومت در برابر ترس هاست...
آخرین انار دنیا/بختیار علی/ترجمه آرش سنجابی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:20  توسط
زمان به من یاد داد انتظار بی فایده است...این که یاد بگیری انتظار نکشی،بالاترین چیز است...آخر انسان موجود انتظار است...لبریز انتظار...سال ها به انتظار می ماند و هیچ...تا قیامت...اما خوب...انتظار نکشیدن برابر است با ویرانی...با هیچ...
آخرین انار دنیا/بختیار علی/ترجمه آرش سنجابی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:19  توسط
این که داستان سریاس را میشنوم و غمگین نمی شوم علتش آن است که مفهوم غم در وجودم تغییر کرده.غم دیگر آن احساس کوتاهی ناراحتی برای خودم و دیگران نبود...غم قسمتی از دنیا بود!
آخرین انار دنیا/بختیار علی/ترجمه آرش سنجابی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:18  توسط
اتوبوس های مسیر،انقلاب تا پل بزرگمهر،هرچقدر هم درب داغان و پکیده باشند،هرچقدر که صندلی های سفت و کثیفی داشته باشند،هرچقدر راننده هایی عصبی و اخمو پشت رل شان نشسته باشد،هرچقدر هم دیر به دیر بیایند،هرچقدر کرایه شان زیادتر از مسیر باشد،باز هم یک مزیتی دارند که به تمام غر زدن های راننده و کثیفی صندلی ها و منتظر در آفتاب ماندنش می ارزند...آن هم این است که در تمامی مسیر چشمت به رودخانه ای میخورد که دارد نفس میشکد و برایت دست تکان میدهد...برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:25  توسط
گوشی روی تخت افتاده بود...کف اتاق پر بود از برگه هایی که باید میرفت توی سطل آشغال...توی سطل آشغال پر بود از چیزهایی که یک زمانی دوستشان داشتم و به منزله ی افرادی بودند که آنها را به من داده بودند...همه چیز را باید پاک میکردم...خاطره ها،فاصله ها،یادها،یادگاری ها،حتی اعتقاد ها.اعتقاد به ماندن ها.اعتقاد به سکوت ها.اعتقاد به درست شدن خود به خودی مسئله ها...همه چیز داشت آرام آرام و بی سر و صدا پاک میشد...و من آرام آرام،آرام میشدم...لا به لای تمام اسباب اثاثیه های کف اتاق خودم را پرت کردم روی تخت...گوشی ام را برداشتم و برایش نوشتم:"بیا فردا با هم حرف بزنیم."بعد زدم زیر گریه...گریه هم تنه اش را زد به من...برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط
گفتم:"من فقط...ی زندگی طبیعی میخوام"
مومرز چشم هایش را ریز کرد و نگاهم کرد:"طبیعی دیگه چیه؟.همیشه همه چیز داره عوض میشه.یعنی آدم ها چطوری میفهمن که زندگی شون طبیعیه یا نه."
کمی فکر کردم و گفتم:"طبیعی...وقتیه که می تونی بگی بعد چه اتفاقی می افته.نه دقیقا چه اتفاقی،چون احتمالن کسی نمیدونه.اما طبیعی یعنی اینکه بتونی روی یه چیزایی حساب کنی.چیزای خوب.همه رو کنار هم داشته باشی.فقط برای اینکه باید اینطور باشه"
دیدم دارم با دست هایم یک دایره درست میکنم،انگار که داشتم به یک دنیای کوچک میچسبیدم:"همه اش منتظرم برای ما این اتفاق بیفته.اما ظاهرن ما هیچ وقت به زندگی طبیعی نمی رسیم."
در انتظار یک زندگی طبیعی/لسلی کانر/ترجمه فرح بهبهانی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:24  توسط
نصفه شب بود که نوشتم:
نشسته ام و دارم کتاب میخوانم که یکدفعه میبینم،پایین چشمم خیس شده.سریع دست میکشم رویش،پاکش میکنم و نفس عمیق میکشم.میگویم الان نه.الان فرصت ندارم.فردا بیایید.فردا...رفته بودم هوا خوری.سر از سی و سه پل در اوردم.تنها روی یک نیمکت نشسته بودم که جلوی چشم هایم،شبیه کارتن های تلویزیونی،یک هاله ی اشکی آمد...سریع دستم را محکم روی چشمانم کشیدم و گفتم:دیوانه شدید؟!الان؟!جلوی این همه آدم؟!وقتی تنها شدم بیایید...داشتم اس ام اس تایپ میکردم که حس کردم دارم کور میشوم.تق تق خودشان را میکوبیدند به چشمانم.هی داد زدند:بیاییم؟!گفتم شما که اینقدر شخصیت دارید و اجازه میگیرید،لطفن اصلن نیایید.گفتند کرم برمان میدارد.نگذار بو گندو و کرمو شویم.بگذار بیاییم.برای حال خودت هم خوب است...گفتم فردا.فردا بیایید.الان کار دارم...هر روز دارم دست به سرشان میکنم...مثل این کارمندهای اداره ها.هی میپیچانمشان.میگویم فردا.الان کار دارم...دارم اشک اشک هایم را در می آورم...بلاخره یک روز خسته میشوم.میگویم بیار آن پرونده ی لعنتی ات را.پایش را امضا میکنم و اجازه میدهم بیایند.مثل قدیم...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:36  توسط