بذار برا فردا
نصفه شب بود که نوشتم:
نشسته ام و دارم کتاب میخوانم که یکدفعه میبینم،پایین چشمم خیس شده.سریع دست میکشم رویش،پاکش میکنم و نفس عمیق میکشم.میگویم الان نه.الان فرصت ندارم.فردا بیایید.فردا...رفته بودم هوا خوری.سر از سی و سه پل در اوردم.تنها روی یک نیمکت نشسته بودم که جلوی چشم هایم،شبیه کارتن های تلویزیونی،یک هاله ی اشکی آمد...سریع دستم را محکم روی چشمانم کشیدم و گفتم:دیوانه شدید؟!الان؟!جلوی این همه آدم؟!وقتی تنها شدم بیایید...داشتم اس ام اس تایپ میکردم که حس کردم دارم کور میشوم.تق تق خودشان را میکوبیدند به چشمانم.هی داد زدند:بیاییم؟!گفتم شما که اینقدر شخصیت دارید و اجازه میگیرید،لطفن اصلن نیایید.گفتند کرم برمان میدارد.نگذار بو گندو و کرمو شویم.بگذار بیاییم.برای حال خودت هم خوب است...گفتم فردا.فردا بیایید.الان کار دارم...هر روز دارم دست به سرشان میکنم...مثل این کارمندهای اداره ها.هی میپیچانمشان.میگویم فردا.الان کار دارم...دارم اشک اشک هایم را در می آورم...بلاخره یک روز خسته میشوم.میگویم بیار آن پرونده ی لعنتی ات را.پایش را امضا میکنم و اجازه میدهم بیایند.مثل قدیم...
برچسبها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت