فقط تو حال منو خوب میکنی.فقط تو

از پشت سر بیایم

دستم را روی چشم هایت بگیرم

گریه کنم

آب چشمانم بچکد روی دستت

از دمای اشکم مرا بشناسی

صدایم بزنی

صدایم بزنی

صدایم بزنی


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:48  توسط  

پاییز فصل خنده های نارنجی ست.حتی اگر زورکی باشد

اینکه مائده به من اس ام اس میدهد و روزهای باقی مانده تا تولدم را برایم میشمارد...

اینکه سیما دو هفته پیش پیام تبریک فرستاده و میگوید:دلم میخواد اولین نفر باشم ک بهت تبریک میگه....

اینکه مهسا دوست دبیرستانم دیشب ساعت 1 شب پیام داده:رادیو جوان گوش میده مثل قبلنا؟و من جواب میدهم:من عاشق برنامه پنجشنبه شب هایش هستم،بعد میگوید تا آخرش گوش بده،زنگ زدم تولدت رو حسن اسماعیل پور تبریک بگوید(و حسن تبریکش رو نگذارد)...

معنی خوشبختی نمیدهد؟!میدهد،میدهد...

حالا من نشسته ام،دستم را زیر چانه ام گذاشته ام و منتظر پاییزم...

منتظرم پاییز بیاید،تهمینه برای گزارش جشنواره ی کودک بیاید اصفهان و هی بروم پیاده روی و پیاده رو ها با خنده روی سرمان بگذاریم...

منتظرم پاییز بیاید،سوز و سرما بیاید،من پالتوی صورتی ام را بپوشم و شیما هی بگوید:خانوم شیکه ی خودمی و هی دستمان را توی دست هم قلاب کنیم و در گوش هم به همدیگر فحش بدهیم و وسط دانشکده قهقهه بزنیم

منتظرم پاییز بیاید و من این آل ستار ساق دارهای سورمه ای م را بپوشم و آستکی حراست و پسرهای دانشگاه برقصم

منتظرم پاییز بیاید و هروقت دلم گرفت گم شوم توی پارک روبروی دانشکده ی حقوق و هی گریه کنم

منتظرم پاییز بیاید و من شب ها فروغ فرخزاد بخوانم و آخر سر بگویم:دفعه دیگه ک اومدم تهران حتمن سر قبرت میام و ی شمع روشن میکنم

منتظرم پاییز بیاید،باران بیاید،و من و سیما کلاس دو در کنیم و بیایین وسط دانشگاه هی قطره هایش را بگیریم توی مشت مان و آرزو کنیم

منتظرم پاییز بیاد،برود،زمستان شود و من خوشحال باشم،با دمم گردو بشکنم ک پاییز آمد و من مثل آن سال نحسه هر شب و روزش نرفتم دم داروخانه تا فلوکسیتین بگیرم و بعد پشیمان شوم و پیاده روی کنم و اشک بریزم و تف کنم توی سطل های کنار پیاده رو...

منتظرم پاییز بیاید و بخندم به هرکسی ک میگوید:پاییز فصل عاشقی ست!!!




برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:22  توسط   | 


مرا در لینک زن بخوانید

عکس قشنگی برا پستم گذاشته:)


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:2  توسط  

و قسم ب زمانیکه در حرمت بسته میشود

یک:خودم را پرت کردم توی اتاق آن آقاهه و شروع کردم ب التماس کردن.از من اصرار بود و از او انکار.میفگت خانوم نمیشه.شما سهمیه ی رفتنت ی بار بوده ک پارسالم رفتی،الان جا برای تو نیست.خیلیا رزو هستن که تا حالا هم نرفتن.برو خانوم.قسمتت نیست....بعد من از اتاق آمدم بیرون و همینطور از چشم هایم اشک بود که می آمد.آنروز رودخانه مان آب داشت.رفتم کنار رودخانه نشستم و با آب ها حرف زدم.سهم دیدن تو یکبار بود؟این چه سهمی ست دیگر.اینکه من برای دیدن تو بخواهم به یک مرد التماس کنم؟اخه اگه رئوفی یکم از این سهم رافتت رو به من بده.یکم به من رحم کن.تو ک دیگه زمینی نیستی که وقتی بفهمی یکی دلتنگت شده خودتو براش بگیری،تو مال آسمونی.پس بیا و رافتت رو به منم بده.بیا منو بغل کن...راه افتادم و از وسط خیابان رد میشدم.وسط خیابان از لا ب لای ماشین ها رد میشدم و گریه میکردم.دلم گرفته بود...

دو:کارم شده بود تا هفته ای که قرار بود بچه ها رو ببرند مشهد،هرروز میرفتم تو اتاق آن آقاهه و میگفتم:آقا نمیشه رو بوفه بشینم؟کف اتوبوس پتو میندازم و میشینم!آقا صندلی نمیخوام فقط منو تا خود مشهد ببرید.غذا هم نمیخوام.فقط منو ی جایی جا بدید.آقاهه ورد زبانش شده بود:نه.آقاهه دلش برایم نمیسوخت.آقاهه معنی دلتنگی را نمیفهمید.اما امان از رافت...امان از مهربانی های خاص...

سه:ساعت چهار بچه ها را میبردند.مامان گفت عطیه تو هم ساکت را ببند و برو دم اتوبوس.شاید ی جوری جات بشه و بری.ساعت دو ساکم را بستم،راه افتادم و رفتم.قرارشان دم گلزار شهدا بود.تا خود مقصد با خودم حرف زدم.یک درصد هم امید رفتن نداشتم...اسم ها را میخواندند و بچه ها یکی یکی سوار میشدند."فتانه.خ"؟نیستش؟فتانه.خ را میشناختم.فامیل خاله اینها بود.زنگ زدم خاله شماره ی فتانه را گرفتم.زنگ زدم فتانه.گفت انتخاب رشته اش ناجور شده و نمیتواند بیاید.گفتم ب جایش بروم.گفت دعایش کنم...سوار اتوبوس شدم...از توی شیشه مامانم را میدیدم که اشک میریخت.که داد میزد و میگفت:دیدی واسه چی همه اینقدر امام رو دوست دارند.واسه اینکه مهربونی ش خاصه.واسه اینکه دل شکسته رو نقد میخره.مامان بهاره هم گریه میکرد.میگفت عطیه تو مهمون خاصی.مهمون دقیقه نودی هستی.برامون دعا...من،مامان،بهاره،مامان بهاره،حتی اون آقاهه  گریه میکردیم.امان از مهربانی های خاص.


چهار:دم باب الجواد باشی و خادم برایت اذن دخول بخواند،دلت گم شده باشد و باران بیاید و گریه نکنی؟!نمیشود.نمیشود...سجده ی شکر رفتم.برای اینکه اگر اینجا دزدی و چشم چرانی و ناامنی و بیماری های روانی زیادی دارد اما لااقل،دست کم تو را کم ندارد امام مهربانی های خاص....

امام مهربانی های خاص،امام جوان ها،امام پیرها،امام ترک ها و لرها و بلوچ ها،امام قرتی ها و مذهبی ها،امام آمریکایی ها و ایرانی ها،امام انگشترهای عقیق،امام خوشی ها و ناخوشی ها،امام پنجره فولادی ها،امام آبخوری های شیک،امام غذاهای خوشمزه،امام هتل درویشی ها و مسافرخانه ی بدون تخت،امام هواپیمایی ها و پیاده پاها،امام نقاره ها،امام نقاره ها،امام نقاره ها،دلم گمشده،دلم شکسته است انگار،دلم تنگ شده.امام طلوع و غروب نقاره ها ما را مهمانی ات دعوت نمیکنی؟


+بخوانید

به پرسونا نفس دهید....


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:53  توسط   | 

در اوج اوج امید،برای چاپ داستانم،این همشهری داستان بی سلیقه ناامیدم کرد...ینی زد تو برجکم بد جورا:(

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:13  توسط  

و تا هشت روز دیگر آیا من باز متولد میشوم؟

حذف شد...


"و البته شما را ب سختی هایی چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم و مژده و بشارت ازآن سختی ها برای صابران است...آنان که چون ب حادثه سخت و ناگواری دچار شوند صبوری پیش گرفته و گویند ما ب فرمان خدا آمده و بسوی او رجوع خواهیم کرد..."بقره/آیه ی 155 و 156


علی ذکریایی ممنون

ی دنیا



برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:4  توسط   | 

این چند روز ب چشمم زده است

وقت هایی که استرسی میشوم،عصبی میشوم،آشوب میشوم،کفری میشوم،نالان میشوم،... ب جای اینکه ب سرم بزند،ب چشمم میزند...

چشم های نم میشود،بالای پلک چشمم میزند،زیر چشم هایم کبود میشود،صبح ها ک از خواب پا میشوم چشم هایم پف کرده اند،آبریزش چشمی ام بیشتر میشود،آدم ها از چشمم تند تند می افتند،از چشمم می افتند،از چشمم می افتند...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:21  توسط  

از آدم ها دلگیرم که گرم میبوسند و دعوت میکنند/سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند  

دنیا دارد به جایی میرسد که آدم ها حرف هایشان را میخورند اما هی برای خودشان،برای همسایه شان،برای دوستانشان،برای هم کلاسی شان،برای هرکسی که یکجوری یک جایی توی زندگی شان بوده،حرف در می آورند...آدم ها بوسه هایشان،خنده های شیرین شان را آیکن اس ام اس هایشان میکنند و موقع ملاقات های فیزیکی تلخ میخندند و سرد دستت را میگیرند...آدم ها در جواب خنده ها،خنده تحویل میدهند ولی توی دلشان دارند پشت سرهم گریه میکنند...آدم ها از خودشان راضی ند،ازینکه از هم بدزدند،ازینکه فرت و فرت دل بشکنند،ازینکه راه به راه تنهایی بقیه را وسیع کنند،اما از دنیایشان ناراضی ند و نمیدانند خودشان دنیا را دنیا کرده اند...آدم ها یواشکی بی رحمی میکنند،یواشکی بدجنسی میکنند،یواشکی حرام خواری میکنند اما بلند بلند نماز میخوانند،نصیحت میکنند و گاهی بلند بلند آبرو میبرند!...با گام های بلند سینما میروند،تایلند میروند و فیل سواری میکنند،یک نفر خاص زندگی شان را توی کافه ی رویایی خودشان میبرند،اما با گام های کوچک بیمارستان و قبرستان میروند...دیدن دخترک گل فروش سرچهارراه برایشان دردناک است اما شیشه ی ماشین هایشان را تا ته بالا میبرند و صدای ضبط شان را ته بلند میکنند...روی اتفاقات کوچک زندگی شان که مثلا روزی فلانی جلوی چشم شان بستنی خورده و دلشان آب شده،زوم میکنند و یادشان می رود که خودشان روزی صدبار اطرافیانشان  را قتل روانی میکنند...دیگران را قضاوت میکنند اما حتی حاضر نیستند در روز خودشان را،لااقل ظاهرشان را،توی آیینه ببینند...به یکدیگر فرصت نمیدهند اما دائم برای وقت اضافه گرفتن برای خودشان در حال جنگیدنند...آدم ها بغض آلود میگویند:دوستت دارم اما لبخندوار ترکت میکنند و ترکت میکنند...دنیا دارد به جایی میرسد که آدم ها دیگران را روزی صدبار ریکاوری میکنند ولی همیشه پایین خودشان یک امضای رسمی به نشانه ی رضایت دارند...

عنوان:هومن شریفی


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:38  توسط   | 

اینکه آدم یک نفر را دوست داشته باشد،عالی ست...

اینکه آدم از یک نفر متنفر باشد،شاید بد باشد.شاید...

اما اینکه نداند یک نفر را دوست دارد یا نه،مطمئنن بد است.خیلی بد است...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:49  توسط  

کدام شمال آیا؟ (4)

یکشنبه 10/6/92

هی شب از خواب پریدم و این پشه های لعنتی را فحش دادم.هی شب از خواب پریدم و گفتم:خدایا خونم را تلخ میکردی تا خوراک شب نشینی این پشه ها نشوم.هی شب از خواب پریدم و خودم را خاراندم.بعد یکدفعه حدیث که دم در خوابیده بود،مثل جن زده ها از خواب بلند شد و شروع کرد بلند بلند گریه کردن.فکر کردم ارواح خبیث رفته اند داخل بدنش و دارند اذیتش میکنند که دیدم دارد عربده میکشد:بریم ازینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.بریـــــــــــــــــــــــم.پشه ها اژیتم میکنن.(حدیث معتاد نیستا.بچه کوچیکه)ماشاالله که این خواب چه به سر آدم می آورد.هیچ کس از جایش تکان نخورد.همه غرق در خواب بودند.تااینکه مامان بلند شد و رفت حدیث را آرام کرد.بعد هی من شب از خواب پریدم و خودم را خاریدم.(نتیجه ی اخلاقی:فقط خون و گوشت من و حدیث شیرین بود که طعمه ی پشه ها شدیم)

یکشنبه را آستارا بودیم.صبح مامان اینها رفتند بازار تا ماهی بخرند.ما بچه جوون ها هم رفتیم بازار ساحلی تا ببینم چه چیزی در توان اقتصادی مان است،تا بخریم و کیفش را بکنیم.نتیجه ی تقریبن دوساعته ی گشت و گذرامان در آن بازار گرم عرق ریزان و نفس نفس زدن هایمان چی بود؟!من فقط سه جفت جوراب و یک جوراب شلواری خریدم!خوشحال هم بودیم که اینجا چون با ترکیه مسافتی ندارد جنس ها ترک است،اما گرما تا عمق مخ مان رفته بود و ما یادمان نبود چین دارد دنیا را فتح میکند!!!

عصر عمو ما را برد یک جای قشنگ.جنگل تمشک بود.پر بود از درختان تیغ تیغی تمشک.خلوت خلوت بود.تمشک کندیم.خوردیم.کلید ماشین مان گم شد.پسر عمه وسطیه کاراگاه بازی کرد،کلید ماشین پیدا شد.دنبال خورشید گشتیم و وقتی داشت پشت دریا میرفت برایش دست تکان دادم.

شب هی لب دریا بودیم.هی بلالی خوردیم.هی گفتیم چقدر هفته ی بعد دل تنگ دریا میشویم.هی گفتیم چقدر چند شب دیگر دلمان هوای همدیگر را میکند.و بعد دوباره خواندیم:دریاااااا اولین عشق مرا بردی/دنیا دم به دم مرا تو آزردی/دریااااااا سرنوشتم را به یاد آور/دنیاااااااا سرگذشتم را مکن باور

بلند شدم و یک تنه ی تنومند درخت که آنطرف ها افتاده بود را برداشتم و بردم لب لب ساحل.موج میزد جلوی پایم.هی محلش نمیذاشتم،هی می امد خودش را لوس میکرد.دلبری کرد.بعد گفتم دوستش دارم.بعد هی آمد پایم را بوسید و منو بارونی کرد...

نه اینکه آن شب پشه ها مرا نگزیده باشندها،گزیدند اما توجهی نکردم.چون غمگین اتمام سفرمان بودم...

جنگل تمشک:


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:49  توسط   | 

کدام شمال آیا؟ (3)

شنبه 9/6/92

خانه هه که توی خلخال اجاره کردیم راحت بود.آنقدر راحت بود که همه مان تا ساعت 8 صبح یکسره خوابیدیم...ساعت 9 راه افتادیم به سمت اردبیل تا از آنطرف راهی آستارا شویم...تقریبا ساعت 1 ظهر بود که رسیدیم اردبیل.عمو این ها میخواستند بروند آبگرم سرعین و چون من قبلن رفته بودم زیاد مایل به رفتن دوباره نبودم.بعد از حیله ی زنانه ام استفاده کردم و یکریز از سرعین بد گفتم.گفتم کثیف بود.گفتم گران بود.گفتم ...(ادامه دهم میترسم یک سرعینی پیدا شود و مرا حلق آویز کند).آنها هم گفتند نمیرویم.نه اینکه فکر کنید حرف من خریدار داشته است،نه،وقت نبود که آبگرم را هم به سفر اضافه کنند...

اردبیل شهر مردمان خوش لهجه است.که از هر 10 نفرشان فقط دونفرشان درست فارسی حرف میزد و ما گرگیجه میگرفتیم وقتی میخواستیم آدرس دستشویی یا مسجد را ازشان بگیریم...خوشمزه ترین کباب زندگی ام را توی یک رستوران زیرزمینی ساده بین بازار اردبیل،خوردم...و اقامت دوساعته در اردبیل به من ثابت کرد که:اردبیلی ها بعد از ارادت خاصی که به حضرت ابالفضل دارند،دومین فرد مورد علاقه شان"علی دایی"ست!از بس که بین در و دیوار مغازه ها و رستوران ها و خیابان هاشان عکس دایی را زده اند...

تقریبن ساعت 4 ظهر،راه افتادیم به طرف آستارا.جاده ی اردبیل-آستارا یک گردنه ی قشنگ دارد به اسم"حیران".اما به قشنگی گردنه ی خلخال نبود.حیران را قبل ترها دیده بودم.کلی هم عکس گرفته بودم.کلی هم توی گردنه اش بلالی خورده بودم.اما اینبار هم صفای خودش را داشت...وسط گردنه که بودیم فهمیدیم سه ماشین دیگر هنوز اردبیل هستند و پشت ِ سرِ ما نیامده اند.کنار جاده،ایستادیم و رفتیم توی یکی از همین آلاچیق های بین راهی نشستیم.بابا که چشم خواهر،برادرهایش را دور دیده بود سفارش قلیان داد.بعد من و داداشم مثل معتادهایی که از فشار خماری نعشه هستند افتادیم روی قلیان و هی دود خوردیم.و هی فحش از مامان شنیدیم...بعد از کلی معطلی با همسفری هایمان راه افتادیم بطرف آستارا...خوابم برده بود.یکدفعه چشم باز کردم و دیدم مامان صدایم میکند که پاشو وسایلو بیار تو ویلا.ویلا یک قدمی دریا بود.بعد هی شروع کردم جیغ و داد.هی داد زدم:سلــــــــــــــــام دریـــــــــــــــــــــــــا.سلااااااااااااااااااااااااااااااام...

شب پسرعمه ها رفتند سوسیس خریدند و قرار شد بریم لب دریا بخوریم.خوشمزه ترین ساندویچ سوسیس عمرم را آن شب خوردم...بعد هی آهنگ دریا را گذاشتیم و خواندیم:دریاااااااا اولین عشق مرا بردی/دنیاااااااااا دم به دم مرا تو آزردی/دریاااااااااااا  سرنوشتم را به یاد آور/دنیاااااااااا سرگذشتم را مکن باور...هی خواندیم.هی  خوابمان گرفت.هی آرام آرام رفتیم بخوابیم.هی آرام آرام خوابمان برد...

گردنه حیران:




برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:59  توسط   | 

لطفن قرص های ضد شهوت تان را سرموقع بخورید.


ما آدم های بیچاره ای هستیم که فقط دلمان را به تمدن چند هزار ساله مان خوش کردیم و فقط میدویم و میدویم و میدویم و میدویم تا دل آن چیزکی که بین دوپایمان هست را بدست آوریم.و از بس خاک بر سریم نمیتوانیم مثل آدم ها رفتار کنیم و بدبخت حیوان ها که ما از حیوان ها هم حیوان تریم...حالا دلم میخواهد یک بررسی روی تمام مردها-اعم از ایرانی و اروپایی و آمریکایی و سرتاسر نواحی آفریقا و سرخ پوستان و غیره-انجام دهم و ببینم فقط اینجا شهوت پرستی ملموس است یا در کل جهان چنین فاجعه ای رو به افزایش است...

عکس لوگوی وبلاگم،عکس لبخندم است.یک بچه ی شیرخواره هم متوجه این میشود.اگر قصدم چیزی چیزک داری بود آنقدر رژ لب روی لبم میزدم،آنقدر عشوه ای میخندیدم که هرکسی وارد وبم میشد از حال میرفت و دیگر توان کامنت گذاشتن نداشت!...نمیگویم روزانه،اما ماهانه یا شاید دو هفته یک بار افراد مختلفی که از قضا آقا هم هستند می آیند اینجا و آنقدر کامنت های س.ک.س.ی میگذارند که حالم بد میشود.همین دیشب یک مرتیکه آمده و یک چیزهایی سرهم کرده که قسم میخورم معنی هیچکدام از حرف هایش را نفهمیدم...یعنی اینقدر شهوت انعطاف پذیر است که با دیدن یک لبخند،خودش را وا میدهد؟!همان بهتر که گ/ش/ت ا/ر/ش/ا/د بگذارند تا دختران مو رنگ کرده را فلک کنند!باور کنید فلک شدن توسط این برادر و خواهران هزار باره بهتر از نگاه های چندش آور بقیه است...قبول ،کرم از خود ما دخترهاست،باور کنید قبول دارم که ما دخترها بیش از اندازه زیاده رو هستیم ولی مردهای ما تا چه اندازه میتوانند کثیف باشند...

از بس چند روز پشت سرهم به من تجاوز روانی شد کم کم داشتم شک میکردم عیب از خودم است...مثال عینی:هفته ی قبل باید ساعت هشت صبح از خواب پا میشدم تا ساعت نه سرکلاسم باشم.اما دیرتر پاشدم.باید دوبار سوار تاکسی میشدم.مسیر سرکوچه تا فلان فلکه هه را بخوبی طی کردم.تاکسی دومی را که میخواستم سوار شوم،هی معطل شدم که پر شود تا نخواهم عقب بشینم و جلوی تاکسی دیگری سوار شوم.مارگزیده ام.هیچ وقت عقب تاکسی نمیشینم.تاکسی هه پر نشد و من مجبور شدم بروم عقب بشینم.عمق فاجعه وقتی بود که بین یک دختر و یک پسر نشستم...حالا قیافه ام را برایتان توصیف میکنم:نه تنها آرایش نکرده بودم بلکه چشم هایم از شدت کم خوابی پف پفی شده بود.(مختارید چشم های قورباغه را تصور کنید).مقنعه ام کجکی بود چون در حین دویدن سرم کرده بودم.به چادرم هم عطر نزده بودم.و چندش آور تر اینکه موهای پشت لبم یکی در میان در آمده بود...تا وسط های مسیر داشتم از شدت معذب بودن دیوانه میشدم.از وسط به بعدش ازینکه حس میکردم پسر کناری ام دارد بدنم را لمس میکند،بغض کردم.آنقدر حالم بد شده بودکه تمام بدنم میلرزید.خفه شده بودم.نه میتوانستم داد بزنم و نه میتوانستم حرکتی نشان دهم.مثل دختری ک بزور میگیرندش،دست و پایش را میبندند و به او تجاوز میکنند شده بودم...از آن بدتر که راننده هم از توی آینه چشم چرانی اش را میکرد.مفت و مجانی.پیاده شدم.برای پیاده شدنم آن پسرک ملعون هم باید پیاده میشد.تنها کاری که کردم این بود که رفتم توی دلش و با بغض گفتم:خیلی مضخرفی!!!حالا شما فکر میکنید این حرف من به غرورش برخورد؟!عمرن.حتی یک درصد.شاید بیشترکیف کرده بود که صدای دختری که تا حالا داشت با او حال میکرد را هم شنیده...

بعد دلم برای خودمان میسوزد که میرویم سه هزار تومن پول بلیط سینما میدهیم و برای فیلم هیس زارزار گریه میکنیم.انگار اتفاقات فیلم در جزیره ی کوتوله ها افتاده است و ما کلن ازین چیزها هیچ نمیدانیم و حتی برایمان اتفاق نیفتاده...بیایید.بیایید فین فین های ناشی از گریه تان که حاصل دیدن فیلم هیس است را پاک کنید و بشینیم به حال واقعی خودمان زار زار جیغ بزنیم!...

+اگر دیدید کامنتدونی این وب مثل کامنتدونی خیلی وبای دیگه بسته شد بدونید،اذیت میشم وقتی میبینم اینقدر جسارت زیاد شده.و ترجیح میدم کر بشم!

++در صورت ف/ی/ل/ت/ر شدن یه e دیگه به آدرسم اضافه کنید!

بعدن نوشت:عکس کنار وبم حذف شد تا آقایون به گناه نیفتند!


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:30  توسط   | 

بخوانید نقدی از من را در پرسونا


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:32  توسط  

کدام شمال آیا؟ (2)

جمعه 8/6/92

ساعت 7 صبح از خواب بلند شدیم و راه افتادیم بطرف رشت.بین راه یک دهکده ی کوچک دیدیم و توقف زدیم برای خوردن صبحانه.و ما هنوز نمیدانسیتم مقصدمان کجاست!من پایم را کردم در یک کفش و یک ریز و بدون توقف ومکث میگفتم:مرا ببرید ماسوله.ماسوله.ماسوله.له له له...هیچکسی اعلام آمادگی با من نکرد.یا مخالفم بودند یا ممتنع.صبحانه را که خوردیم راه افتادیم به طرف همان مقصد ناکجاآبادمان!بعد یکهو ماشین جلویی مان زد روی ترمز.همینطور ماشین های بعد ما هم ترمز کردند.ناسلامتی 4 ماشین کم نیست ها،برای خودش یک ترافیک جاده ای ست!پسر عمه بزرگه از ماشین پیاده شد و گفت:بریم ماسوله!فقط باید خرج کباب امروز منو بدی!گفتم:باشه.یه دوغم بخور روش،خرجش با من!رفتیم ماسوله.با وساطتت پسر عمه بزرگه و زنش!

اینجا صبحونه خوردیم:

 ماسوله شهر پله پله های عروسکی با بوی گل های شمعدانی بود...همین که راه میرفتیم مغازه هایی میدیدیم که لباس محلی شان را اجاره میدادند تا با آنها عکس بگیریم.خب من تنها هدفم از آمدن به ماسوله پوشیدن همین لباس ها بود.رفتم یک دامن چین دار صورتی با یک بلوز زرد و جلیقه ی مشکی کرایه کردم و آماده شدم برای عکس...یکی،دوتا،سه تا،ده تا،بیست تا عکس گرفتم و همینطور چک چک عرق بود که از تمام بدنم سرازیر بود.بعدش رفتم پیش آقاهه که قرار بود عکس هایم را چاپ کند.شروع کردم به انتخاب عکس هایم.وقتی عکس هایم را دیدم فکم روی زمین کشیده شد.مرتیکه(حالا که دلش میخواد)یک کلام به من نگفته بود عرق روی پیشانی و پشت لبم را پاک کنم.قیافه ام مثل خود دختر دهاتی هایی شده بود که از صبح تا شب دنبال گله هستند.بعد به اندازه ی خون بابایش از من پول گرفت بابت همین عکس های غربتی ام!

ماسوله را دوست داشتم.مثل ابیانه بود.مثل ابیانه بوی خاک میداد،بوی طبیعت بکری میداد که زیاد درگیر چه کنم چه کنم علم و تکنولوزی نشده بود.

ماسوله:

ساعت 1 ظهر خسته،گشنه،گرما زده راه افتادیم به طرف خلخال.بدون شک قشنگترین قسمت سفرمان،گردنه ی خلخال بود.در گردنه ی خلخال میشد خود خود خدا را دید.همین که سرت را از پنجره ی ماشین بیرون می آوردی یک مشت آب توی صورتت می پاشید و خسته نباشید میگفت.جاده پر از مه بود.انگار ایستاده بودی بین یک عالمه ابر.میشد به راحتی دستت را روی ابرها بکشی و یخ کنی از سرمایشان.به واسطه ی همین ابرها و مه بود که آدم هیچکس را نمیدید.اگر هم میدید فقط سه ثانیه بود.خودت بودی و خدایت...حالا اگر یک روز یک بچه ای از من پرسید خدا کجاست،جواب میدهم:خدا توی گردنه ی خلخال است.پیاده روی میکند و برای بنده هایش اسپند دود میکند و با پاشیدن قطره های آب روی پیشانی شان خستگی شان را خنثی میکند...

ساعت سه و نیم ظهر وقتی داشتیم فاتحه مان را که ناشی از گرسنگی بود میخواندیم،تصمیم گرفتیم،لابه لای همین مه ها،توی یکی از همین رستوران های جاده ای ناهار بخوریم.

ساعت 7 رسیدیم خود شهر خلخال.رسیدیم و باران آمد.آسمان خلخال به ما خوش آمد گفت.هی باران آمد.هی باران آمد.و ما هی ذوق کردیم.هی جیغ زدیم.هی سرمان را از پنجره ی ماشین بیرون آوردیم و سرمان را خیس کردیم.هی آسمان خندید و برایمان رعد و برق زد...پسر عمه بزرگه زرنگ بود.تا ما داشتیم کیف باران شهریوری را میکردیم رفته بود و برایمان دوطبقه از یک خانه ی چهار طبقه را اجاره کرده بود...مثل موش های آب کشیده شده وارد خانه هه شدیم.خانه هه پر بود از وسیله.از مایکروویو گرفته تا کاپیوتر شخصی.حتی دفترچه بیمه ی صاحب خانه هم افتاده بود وسط اتاق.و ما هی گفتیم این شمالی ها چقدر باحالند.چقدر همه چیز را راحت میگیرند.چه مردمان خوبی که به ما اعتماد کردند...

شب چشمانمان داشت از خواب میرفت.اما نشستیم به بازی کردن.آنقدر خندیدیم،آنقدر خندیدیم که ناخودآگاه خوابمان هم پرید.هی بازی کردیم و هی جر زدیم.هی جیغ زدیم و هی عمه می آمد ساکتمان میکرد.هی میخندیدم و هی از خودمان فیلم گرفتیم تا فیلم خنده های دسته جمعی مان را داشته باشیم برای روزهای مبادا...هی خندیدیم...من آن شب کابوس ندیدم....

یک نما از گردنه خلخال:


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:52  توسط   | 

کدام شمال آیا؟ (1)

ساعت چند است؟ 15:16...چند ساعت است برگشته ام؟نیم ساعت...چند ساعت در راه بودم؟از شش صبح...چقدر کمرم درد میکند؟خیلی...الان در چه وضعیتی هستم؟بین ساک ها و لباس هایی هستم که بوی نم میدهند...

سفرنامه نویسی کار آسانی نیست.سفرنامه را یا مارکوپولو باید ینویسد یا منصور ضابطیان...اما خب من تا جایی که در توانم باشد و حریم خصوصی و خانوادگی ام حفظ شود برایتان مینویسم.برایتان از سفرم مینویسم/

پنجشنبه 92/6/7 :

قرار بر این بود که بعد از نماز صبح راه بیفتیم اما مقصد نامشخص بود.گفته بودیم میرویم طرف شمال حالا از هرکجا سردر آوردیم شکرخدا میکنیم!روز قبل،روز خوبی برای من نبود.روز شلوغی بود.از صبح کله سحر دویده بودم تا ساعت ده شب.لباس هایی که باید میریختم داخل ساکم چروک بود.جوراب هایم نشسته بود.سردرد داشتم و هرچه به شش صبح فردا فکر میکردم سردردم بدتر میشد...بخت با من بود.شبش فهمیدیم ماشین مان یک نقص زیادی فنی دارد و حتمن باید نمایندگی اش ببریم!قرار 6 صبح برای هم سفری هایمان پابرجا بود اما خبر دادیم ما کمی دیرتر راه می افتیم.این کمی دیرتر ممکن بود فردا صبح باشد یا ظهر همان روز...من صبح پنجشنبه همان ساعت شش از خواب بلند شدم.لباس هایم را اتو کردم.سرم را خوب کردم.حمام رفتم.ساکم را بستم.لباس پوشیدم تا ماشین بوق بخورد و بپرم سوارش شوم...چند ساعت با همین فیگور منتظر نشستم؟!3 ساعت...ساعت 11 راه افتادیم...راه افتادیم به طرف شمال کشور.بعد از یکی دوساعت ماشین سواری در جاده،درست همان موقعی که بدنمان با گرما رفیق شده بود و کمرمان به اذیت شدن عادت کرده بود،دیدیم یک نفر که لباسی شبیه آقا پلیس ها دارد،از دور مثل مرغ پر کنده برای ماشین ما دست و بال میزند.ترمز کردیم و شصت مان خبردار شد که سرعت مان مستحق جریمه شدن است...سرعت چقدر بود؟!160...چقدر جریمه شدیم؟خیلی زیاد!!!بابا بعد از سروکله زدن با برادران نیروی انتظامی-همان برادرانی که شب ها که میخوابیم با دزد ها میجنگند!!!- تا سوار ماشین شد،به مامان گفت خرج اول را یادداشت کن،150 تومن برای جریمه!!!مثل لاکپشتی که قرص ایکس بخورد خودمان را رساندیم با همسفری هایمان.ناهار را در " بوئین زهرا"خوردیم و راه افتادیم برای شمال.شمالی که دقیقن هیچ کدام مان نمیدانستیم کجاست!!!قبل از راه افتادن، عمو آمد بابا را تهدید کرد که تند نرود.بابا گوش کرد؟!گفتم به چشم اما بگوش نشد!!!

شب،تقریبن بعد از اذان رسیدیم به شمال.کدام قسمت شمال؟!رودبار.شهر زیتون...همه رفتند داخل یک مغازه تا زیتون و ترشی سیر بخرند.من در این بین چه میکردم؟!من هم رفتم دنبالشان.منتهی در انتهای مغازه درست روبروی یک ظرف بزرگ آلو جنگلی و آلبالو خشکه وایساده بودم و همینطور از خودم پذیرایی میکردم!وقتی بابا داشت پول زیتون مان را حساب میکردم هوار زدم:پول یک مشت آلبالو خشکه و یک دل دردِ حسابیِ ناشی از خوردن آلو جنگلی هم رو اون زیتونا حساب کنید!

دیروقت نبود اما خوابمان می آمد.رودبار شهر هتل و ویلا نبود...رفتیم از آموزش پرورش محترمشان مدرسه گرفتیم...یک دبستان بود.ازاین دبستان های مختلط.که صبح ها دخترانه است و ظهرها پسرانه.حالا شاید هم برعکس!کلاس ها پر بود.ما کجا خوابیدیم؟وسط نمازخانه شان.چند نفر بودیم؟15 نفر...

خوبی مدرسه هه این بود حمام داشت...رفتیم حمام و تا جایی که توانستیم خودمان را شستیم تا آماده شویم برای هوای شرجی شمال!کجای شمال؟هنوز معلوم نبود...

عکس نوشت:زیتون با رب انار:) رودبار/شهریور 92



برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:2  توسط   | 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

حس کردم باید در جریان قرارتان بدهم و بگویم یک مدتِ نامعلومِ کمی نیستم...

آمدم سفرنامه ام را مینویسم...

برایتان عکس هم میگیرم...

هوای اینجا را داشته باشید.نگذارید روی لبخندم خاک بشیند...

یاعلی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:7  توسط  

برای کسی که اسمم در گوشی اش چپکی است

امروز که فلانی نشست روبروی من و گریه کرد و گفت خیلی بدبخت است،دستش را گرفتم و یک ساعت پشت سر هم حرف زدم.آنقدر حرف زدم و خندیدم که فلانی نفهمید پشت چشمم یک دریای شور است که حاضر است بیاید بیرون و روی مدیترانه را کم کند...انقدر حرف زدم ،آنقدر قانعش کردم که خوشبخت است که مرا بوسید و گفت:مرسی که خوشبختی هایم را شمردی  و ندانست بعد از خداحافظی اش قرار است من دور میدان امام راه بیفتم و از شدت سردرد چشم بسته زیر لبم آواز بخوانم و صدایم بلرزد و بغضم را تکه تکه کنم و با یک تکه لقمه ی بندری بخورم...من آدم شعار های گنده گنده نیستم.حرف هایی که برای آرام کردن یک نفر میزنم تمام حرف هایی ست که یک روز خدا آمد در گوشم زد...

نمیخواهم بنالم.بگویم بدبختم.نه.خیلی هم خوشبختم.خوشبختم که توی هفت سالگی ام محکم خوردم زمین و بعد خدا بلندم کرد و گفت:باید عادت کنی.شرایطت خاص است.باید عادت کنی.من هم کنارت هستم...همان موقع بود که تکه های خرد شده ی آتاری دستی ام را برداشتم و رفتم یک گوشه و برای بار اول توی دلم گریه کردم...

بیست و یک سال طول کشید تا بفهمم نباید به آدم های دروغگو دلداری داد،باید با دروغ اول چمدانت را ببندی و پاورچین پاورچین بروی و پشت کنی به حرف های پشت سرت که به جای کاسه ی آب بدرقه ی راهت هستند...بیست و یک سال طول کشید که فهمیدم اردی بهشت فصل خداحافظی نیست،فصل گلابگیری ست!خرداد فصل عاشقی نیست،فصل امتحان است...بیست و یک سال طول کشید که فهمیدم نباید مثل کش شلوار به کسی گره خورد.فهمیدم یک روزی می آید که همین کش آنقدر کش می اید که پاره میشود.که جر میخورد...که آدم ها همان هایی هستند که به جای اینکه شب ها بیایند و برایمان قصه های شهرزاد را بخوانند،می آیند در کابوس هایمان نقش اول را بازی میکنند...

این همه حرف زدم که بگویم با همه ی این تفاسیر ما آدم های خوشی های کوچکیم.آدم های خوشی های کوچکیم چون من تو را دارم که یک روز دستت را بگیرم و ببرمت باغ غدیر و چانه ام بلرزد و گریه کنم.آدم خوشی کوچک هستی چون آنقدر توی تن صدایت آرامش هست که من بشینم و برایت از غم های کوچکم بدون ترس بگویم...ترس را امتحان کرده ای تا بحال؟بدمصب بدسگی ست.پاچه ات را جوری میگیرد که از سر و قلبت خون میچکد...و تو در اوج تمام ترس های من آمدی و من ترس هایم را پشت در ماشینت جا میگذاشتم و میفهمیدم درون رخشت دنیا عجیب رنگ رنگی ست...

ما آدم های خوشی های کوچکیم.فقط گاهی ،گاهی خسته میشویم.low battery میشویم.بی بنزین میشویم.ولی در این مواقع من به این فکر میکنم هوای داخل دستانت یک سری هورمون هایی داخل دل من ترشح میکند که شاید اسمش آرامشیست است!و تو به این فکر کن اسمت دلم را حفره حفره میکند...

+تمام نقص این پست را بذار گردن سردردم:)



برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:33  توسط  

و قسم به اشک هایی که اگر نبودند،آدمی تحلیل میرفت....


+دعا بلدید،دعایم کنید.بلد نیستید برایم آرزو کنید...آرامش کلیدش را انداخته در پستوی خانه ی قلبم و فرار کرده


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:14  توسط  

یک چتر سوراخ هم بیاور

قرار بود جاده را بگذارم جلوی چشمم و بروم.بروم و مطمئن باشم که در جیب هایم شکلات نیست که موقع رفتن روی زمین بریزند و آدم ها از رد شکلات ها دنباله ام را بگیرند و پیدایم کنند.قرار بود بروم و مطمئن باشم که در جیب هایم پسته نیست که موقع رفتن روی جاده بریزند وآدم ها دنبالم بیایند و هی پسته بخورند و شارژ شوند از افتادن دنبال من...بعد تو گفتی تمام راه ها را می آیی دنبالم.گفتی پیدایم میکنی...و مطمئن باش که من از متروی میرداماد هم میگذرم.میروم بالای همان برج بلنده،توی آن کافه تاریکه،کنار آن پیانوهه،یک ترک میخورم...ببین،میگویم ترک میخورم.ینی تلخ تلخ میخورم.ینی هی اه و ویش نمیکنم از تلخی ش.دماغم نمیخارد از بوی تندش.من ترک میخورم و خودم را لابه لای آدم های تجریش گم میکنم...شاید سر از مصلی هم در آورم.شاید یک سر به شهر کتاب میرداماد هم بزنم.شاید پاسداران هم بیایم...جاده ی پیش روی چشمم طولانی ست دخترک.از هفت خوان سخت تر نیست اما طولانی تر هست.ممکن است از لابه لای آن همه درخت کیوی هم بگذرم.صدای شغال ها را میشنوم...و در این مسیر یاد گنبدهای فیروزه ای شهرم می افتم.یاد همان پارکه می افتم که آن شب گفتم لابه لای باران خوردم زمین...داشتم میگفتم:بوی چوب سوخته می آید.ببین کم کم دارم به شمال نزدیک میشوم.بالاتر میروم.بالای بالا.میخواهی ردم را پیدا کنی؟خودت گفتی می آیی دنبالم.خودت گفتی:اگه از پیشم بذاری و بری همه ی راه رو دنبالت میاما.خودت میگفتی دوستم داری.صد بار گفتی؟ده بار گفتی؟پنج بار؟ااااه.اصلا دفعاتش مهم نیست.مهم این است که گفتی...رد من تیله هایم است.تیله هایم را که میشناسی؟بویش را میدانی؟برایت فرستاده بودم.از همه نوعش فرستاده بودم.رد من تیله هایم است.بیفت دنبالم.بیفت دنبالم و فقط تیله هایم را بو بکش.یک وقت بوی کیوی ها،صدای شغال ها حواست را پرت نکند و تو راهم را گم کنی؟یک وقت صدای سنتور اون اقاهه ی کنار مترو مستت نکند؟یک وقت نروی لابه لای کلیدهای پیانوی کافه هه دنبالم؟...راستی هات داگ توی کوله ات بگذار.گرسنه میشوی،خسته میشوی،ناامید چی؛میشوی؟؟؟؟...تیله هایم تمام شده...من کجا هستم می را؟


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:57  توسط   | 

صدایم بزن،توی حنجره ات عشق میشوم

اسمم معلق است در هوا و منتظر است تو بخوانی اش

+عنوان: زهرا منصف

++عکس نوشت:اردیبهشت 92 / تهران


برچسب‌ها: عکس هایت در آلبوم من بو گرفته
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:42  توسط   | 

که از شدت دست نخوردگی مورچه دورش جمع شود

من برای بابا تعریف نکردم که دوسال هرشب پشتی را جلوی دهانم میگرفتم و زار زار گریه میکردم...نگفته بودم آنروز توی باران تمام راه دانشگاه تا میدان امام را پیاده آمده بودم و توی پارک هشت بهشت خورده بودم زمین و مثل کارتن خواب ها روی زمین ولو شده بودم بعد یکهو شیدا را دیدم،که شیدا میخواست برایم تاکسی بگیرد،که هی داد میزد چی شدی و من جواب نمیدادم و باز مثل کارتن خواب ها راه افتاده بودم رفته بودم و رفته بودم...نگفته بودم بخاطر کارهایی که آن زنه به سرم اورده بود هرشب کابوس میدیدم،فوبی تنهایی گرفته بودم...نگفته بودم به واسطه خنجرهایی که توی کمرم رفته بود تودار تر شده بودم...من به بابا نگفتم وقتی توی راهروی دانشکده راه میروم تمام سلول های تنم میلرزد،نگفته بودم هروقت دارم توی خیابان راه میروم خداخدا میکنم یک نفر جلویم سبز نشود،نگفته بودم آنروز که نیم ساعت دم اتاق دکتر عابدی وایساده بودم،معنی یخ زدن خون در رگ را درک کرده بودم...من به بابا نگفته بودم صحیفه سجادیه باز میکردم و آنقدر لابه لای صفحاتش گریه میکردم که خوابم میبرد...من هیچ وقت به بابا نگفتم میترسم.از آدم ها میترسم،از مردها وحشت دارم.از مردها وحشت دارم.از معلم ادبیات ها بیزارم.از معلم ادبیات ها بیزارم...من به بابا نگفته بودم هرروز که از خانه میزنم بیرون میترسم مثل امتحان آخر ترمم که یکدفعه یک نفر را که نباید میدیدم را دیدم،یک نفر را ببینم که نباید تا آخر عمرم ببینمش...نگفته بودم فقط یکجور آرام میشوم،که مطمئن شوم دیگر خیلی ها را نمیبینم...من هیچ کدام ازاین حرف ها را نه نتها به بابا،که به هیچکس نگفته بودم...که بابا وارد خانه شد...برگشت توی صورتم نگاه کرد و بی مقدمه گفت:مقاله ت را بنویس...پایان نامه ت را بیست ببر...میخوام بفرستمت ازینجا بری...مرد نیستم نفرستمت.......بابا جوگیر شده بود یا واقعا این حرف را زده بود آرامم کرد.آرام شدم که روزی می آید که خاطراتم را میریزم توی همین کشوی پایینی میزم و میروم.چون بار اضافی در هواپیما ممنوع است....

2:36 نیمه شب جمعه



برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:58  توسط   |