و قسم ب زمانیکه در حرمت بسته میشود

یک:خودم را پرت کردم توی اتاق آن آقاهه و شروع کردم ب التماس کردن.از من اصرار بود و از او انکار.میفگت خانوم نمیشه.شما سهمیه ی رفتنت ی بار بوده ک پارسالم رفتی،الان جا برای تو نیست.خیلیا رزو هستن که تا حالا هم نرفتن.برو خانوم.قسمتت نیست....بعد من از اتاق آمدم بیرون و همینطور از چشم هایم اشک بود که می آمد.آنروز رودخانه مان آب داشت.رفتم کنار رودخانه نشستم و با آب ها حرف زدم.سهم دیدن تو یکبار بود؟این چه سهمی ست دیگر.اینکه من برای دیدن تو بخواهم به یک مرد التماس کنم؟اخه اگه رئوفی یکم از این سهم رافتت رو به من بده.یکم به من رحم کن.تو ک دیگه زمینی نیستی که وقتی بفهمی یکی دلتنگت شده خودتو براش بگیری،تو مال آسمونی.پس بیا و رافتت رو به منم بده.بیا منو بغل کن...راه افتادم و از وسط خیابان رد میشدم.وسط خیابان از لا ب لای ماشین ها رد میشدم و گریه میکردم.دلم گرفته بود...

دو:کارم شده بود تا هفته ای که قرار بود بچه ها رو ببرند مشهد،هرروز میرفتم تو اتاق آن آقاهه و میگفتم:آقا نمیشه رو بوفه بشینم؟کف اتوبوس پتو میندازم و میشینم!آقا صندلی نمیخوام فقط منو تا خود مشهد ببرید.غذا هم نمیخوام.فقط منو ی جایی جا بدید.آقاهه ورد زبانش شده بود:نه.آقاهه دلش برایم نمیسوخت.آقاهه معنی دلتنگی را نمیفهمید.اما امان از رافت...امان از مهربانی های خاص...

سه:ساعت چهار بچه ها را میبردند.مامان گفت عطیه تو هم ساکت را ببند و برو دم اتوبوس.شاید ی جوری جات بشه و بری.ساعت دو ساکم را بستم،راه افتادم و رفتم.قرارشان دم گلزار شهدا بود.تا خود مقصد با خودم حرف زدم.یک درصد هم امید رفتن نداشتم...اسم ها را میخواندند و بچه ها یکی یکی سوار میشدند."فتانه.خ"؟نیستش؟فتانه.خ را میشناختم.فامیل خاله اینها بود.زنگ زدم خاله شماره ی فتانه را گرفتم.زنگ زدم فتانه.گفت انتخاب رشته اش ناجور شده و نمیتواند بیاید.گفتم ب جایش بروم.گفت دعایش کنم...سوار اتوبوس شدم...از توی شیشه مامانم را میدیدم که اشک میریخت.که داد میزد و میگفت:دیدی واسه چی همه اینقدر امام رو دوست دارند.واسه اینکه مهربونی ش خاصه.واسه اینکه دل شکسته رو نقد میخره.مامان بهاره هم گریه میکرد.میگفت عطیه تو مهمون خاصی.مهمون دقیقه نودی هستی.برامون دعا...من،مامان،بهاره،مامان بهاره،حتی اون آقاهه  گریه میکردیم.امان از مهربانی های خاص.


چهار:دم باب الجواد باشی و خادم برایت اذن دخول بخواند،دلت گم شده باشد و باران بیاید و گریه نکنی؟!نمیشود.نمیشود...سجده ی شکر رفتم.برای اینکه اگر اینجا دزدی و چشم چرانی و ناامنی و بیماری های روانی زیادی دارد اما لااقل،دست کم تو را کم ندارد امام مهربانی های خاص....

امام مهربانی های خاص،امام جوان ها،امام پیرها،امام ترک ها و لرها و بلوچ ها،امام قرتی ها و مذهبی ها،امام آمریکایی ها و ایرانی ها،امام انگشترهای عقیق،امام خوشی ها و ناخوشی ها،امام پنجره فولادی ها،امام آبخوری های شیک،امام غذاهای خوشمزه،امام هتل درویشی ها و مسافرخانه ی بدون تخت،امام هواپیمایی ها و پیاده پاها،امام نقاره ها،امام نقاره ها،امام نقاره ها،دلم گمشده،دلم شکسته است انگار،دلم تنگ شده.امام طلوع و غروب نقاره ها ما را مهمانی ات دعوت نمیکنی؟


+بخوانید

به پرسونا نفس دهید....


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:53  توسط   |