توی این کثافت دونی ِ دنیا،وسط این همه آدم های تشنه ی دیدن آزار دیگران،بین استرس شدن یا نشدن،بودن یا نبودن،با داشتن کلی هراس و غیره و غیره و هر ناخوشی ِ دیگری که همزمان دور کره ی زمین میچرخنند،اتفاق هایی می افتد که تو را به آدم هایی میرساند که میفهمی،خوش شانسی مختص به سیندرلا نبود و هفت کوتوله صرفن هفت کوله ی گوش دراز نیستند.آدم هایی هستند که شاید هیچ وقت نبینی شان ،اما گاهی بدون آنکه بدانند خودت متوجه میشوی یا نه،تو را خوشحال میکنند...
+خیلی اتفاقی رفتم توی این وبلاگ،دیدم ی قسمتی از مصاحبه ی لینک زن باهام رو گذاشته و...کامنتا رو که باز کردم چشمم افتاد به این:

برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:8  توسط
|
کلی براش حرف زدم.بعد اخر سر گفتم:"ببین چقدر عوضیه.چطور گنجایش به دوش کشیدن این همه بد ذاتی رو داره؟"...همینطور که داشت مایع کیک ش رو هم میزد گفت:"تو عوضی تری که میشینی به عوضی بودن عوضیا فکر میکنی.پاشو برو رنگ موی منو درست کن میخوام جلوی سرمو رنگ کنم..."
با یه جمله،در عین گرفتن حالم،حالم رو خوب ِ خوب کرد...
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:34  توسط
|
ى جا هم گفته بودم رو دست منصور ضابطيان بلند ميشم
فکر کنم دارم ب هدفم ميرسم...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:29  توسط
|
حالم شبيه زنى ست ک براى پرنده هايش حکم مادر داشته
صبح در قفس را باز کرده تا برايشان اب و دانه بگذارد
در قفس که باز مى شود,پرنده ها پر مى زنند و مى روند.و مى روند.مى روند.
و من زنى هستم که نميدانم بايد طبيعت پرواز و فرارشان را بپذيرم يا من بعد بگذارم پرنده هاى بعدى خانه ام از گرسنگى و تشنگى بميرند ولى نروند...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:4  توسط
|
قرار است شب بروم جایی ک هیچ کس نیست و اگر هست مرا نمیشناسد و اگر میشناسد کم میشناسد
خسته ام از ادما
میخاهم یک شب و روز گم شوم
میروم کنج یک خانه ی پر نور
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:37  توسط
|
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8:33  توسط
|
از نوشته های قدیمی:
برایش نوشتم:"یهویی نخواب"و زدم زیر گریه...اشک هایی که از صبح باید می آمد و نیامده بود بازهم نیامد و من نامرئی داشتم گریه میکردم.با صدایی نامرئی تر...یک روز باید دستش را بگیرم و بگویم: من از یهویی ها میترسم...یهویی آمدن ها و ماندن ها...یهویی رفتن ها و فراموش شدن ها...یهویی بد شدن ها...یهویی سرد شدن ها...یهویی نبودن ها...یهویی مردن ها...یهویی مردن ها...باید بگویم آدم هایی را که دوستشان دارم،یک روز را برای تصور مرگ شان میگذارم...اینقدر خوب است...اولش شوک میشوی.بعد فرو میروی توی نقش خیالی ات.خودت را کنار نبودنش تصور میکنی و گریه پشت گریه...بعد کم کم کمی از ترست برای یهویی رفتنش میریزد...صبح تا ظهر مدت کمی بود برای اینکه فکر کنم که مُرده.که نیست...اما فکر کردم.صبح تا ظهر مدت زیادی بود برای یهویی نبودنش...برای همین،سر سفره،کنار جزوه ها،روبروی تلویزیون،وقتی با مامان حرف میزدم،حتی زمانیکه نماز میخواندم داشتم فکر میکردم او مرده...بعد به جای گریه یک چیز مثلثی توی دلم،وسط گلویم رشد کرد...دایره نبود.مثلث بود که سه زاویه اش را فرو میبرد و خونی ام میکرد...تصور مرگ آدم هایی که دوستشان دارید،خوب است؛بشرطی که گریه کنید.برای تصور نبودشان سوگواری کنید.آنگاه بعد از ان همه سوگواری همه چیز تمام میشود و بلکه شما تخلیه هم بشوید و شاد باشید...اگر اشک نریختید،اگر مثلثی توی دلتان و گلویتان تشکیل شد تا آخر عمر چیزی همراهتان است...سنگینی نبود کسی که هست...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:19  توسط
|
سیب:
هفته ی پیش،دو نفری با هم روی نیمکت های پارک ملت نشسته بودیم و از همه چیز حرف زدیم.برایش از بیماری ها گفتم،از سلینجر و ناتور دشتش گفتیم،گفت آدم ها ضعیف ند و برای ضعف مان آه کشیدیم.از آدم های علافی که توی ایستگاه اتوبوس بی هدف مینشینند حرف زدیم.خندیده بود و گفته بود عاشق هوای بهاری ست و سرش را بالا برد و لبخندش را به تمام درخت هایی که بالا سرمان بودند نشان داد...بعد حسرت آدمهایی را خوردیم که تمام آن ساعت هایی که ما روی صندلی ولو شده بودیم،آنها دور پارک دویده بودند و عرق کرده بودند و داشتند فیت میشدند....
عروس:
ولو شده بودیم روی صندلی های بستنی فروشه...بعد از استخاره کردن برای خوردن،رای به آب هویج بستنی افتاد...دویده بود برایمان حساب کرده بود و گفته بود:شیرینی عروسی ام است.این بار مهمان من هستید...بعد ذوق کرده بودیم و هورا هورا کردیم که چه دلیلی بهتر از این...آب هویج بستنی ِ عروسی...در مسیر برگشت بحث کردند که دفعه ی دیگر شیرینی ِ عروسی ِ کدام مان را میخوریم...گفته بودند،من...گفته بودم حالا که اینطور است،من آخرین عروس جمع هستم.همیشه همینطور است،هرچیزی که فکرش را میکنی اولی ست،آخری میشود...حالا منتظریم ببینیم خلاف حرف من ثابت میشود؟!!!!!
ماهی:
قرار ساعت نه بود و او ده آمد.پیام داده بود سورپرایز دارد و دیر می رسد...رسید و فکر کردم چقدر سال است که او را میشناسم.چقدر دیده ام اش و ندیده ام.کشیدمش توی بغلم و گفتم دیر کرد دارد اما می بخشمش.سورپرایزش کتاب بود و دی وی دی های پر از انیمیشن.سورپرایزترش جعبه ی دی وی دی ها بود که عکس خودم رویشان بود...غر زده بود که از من عکس ندارد و این دوتا عکس را هم،حاصل سرچ اسمم در اینترنت است...کنار عکس هایم هم نوشته بود:"برای دل اناری ترین عطیه ی دنیا".همین ها کافی بود که بفهمم او شبیه نوشته هایش است...میدانید گاهی آدم ها،از آنچه در وبلاگ هایشان هستند،مهربان ترند...داشتن وبلاگ این امکان را به تو میدهد که با روحیات ُ خلقیات ِ بلاگرها آشنا شوی...اما به محض اینکه از پشت مانیتور در می آیی و توی بغلت فشارشان میدهی و با آنها حرف میزنی میفهمی که مهربانی شان آنقدر زیاد است که درون هیچ صفحه ای جا نمی شود و ماهی هم جز همین آدم هاست...میتواند ساعت ها برایت حرف بزند و تو را خسته نکند و در عوض پر از رنگ شوی...
تئاتریَن:
اینکه بستنی دوست نداری وحشتناک است اما اینکه بستنی خورت کردم،جای شادی و جشن و رقص نور دارد...دیوانه وار بستنی دوست داشته باش چرا که معتقدم بستنی میتواند آدم ها را شاد کند...به امید روزی که خودت پیشنهاد بستنی خوری بدهی و به امیدترتر روزی که اسمت روی جلد مجله ی تئاتر برود...
مشهد/بیست و هفت/یک/نود و چاهار
برچسبها:
باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:3  توسط
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:45  توسط
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:45  توسط
|
اگر مرد به دنیا آمدی،از این بیم نخواهی داشت که در خم یک کوچه ی تاریک به تو تجاوز شود.برای اینکه در اولین نگاه تو را بپذیرند به صورت زیبا نیاز نداری.و برای پنهان کردن هوشت محتاج اندام موزون نیستی.با هرکس که بخواهی،هستی بدون اینکه مجبور به تحمل قضاوت های بدخواهانه باشی،به تو نخواهند گفت که گناه،روزی پدید آمد که تو سیبی از درخت برچیدی.کمتر خودت را خسته و درمانده خواهی کرد.می توانی بی آنکه مسخره ات کنند،نافرمانی کنی.می توانی بدون اینکه یک شب با احساس فرو افتادن در گرداب بمانی دوست بداری،بدون این که در آخر کار دشنام بشنوی از خودت دفاع کنی...طبعا الزام های دیگر و بی عدالتی های دیگری را تحمل خواهی کرد. زندگی برای یک مرد هم همچنان آسان نیست،حرفم را باور کن.چون که اندامت قوی تر خواهد بود،بارهای سنگین تری بر تو خواهند نهاد.مسئولیت های مستبدانه ای بر تو تحمیل خواهند کرد.چون ریش داری اگر گریه کنی بر تو خواهند خندید،حتی اگر محتاج به محبت باشی.در جنگ به تو دستور خواهند داد که بکشی یا بمیری،و تو را ملزم خواهند کرد که در ظلم و جور ایجاد شده در دوران غار نشینی شری جرم باشی.و با وجود این،یا بهتر بگویم به این خاطر،مرد بودن حادثه ی شگفت انگیزی است...
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/اوریانا فالاچی/ترجمه زویا گوهرین
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:42  توسط
|