من چاهاردهمین آن سیزده نفرم

ما سیزده نفر ،بودیم که عصر یک روز خیلی سرد،پشت درهای کاخ نیاوران خیت شده بودیم...گفته بودند که دیر آمده ایم و راهمان ندادند...بعد هِلِک هِلِک از سر بالایی ها بالا رفته بودیم...گاهی هم پایین می آمدیم...از نیاوران رفته بودیم توی کامرانیه و از کامرانیه برگشته بودیم توی نیاوران...هوا مثل وقت هایی بود که قرار بود باران تندی ببارد...اما نمی بارید...از سربالایی نیاوران پایین آمده بودیم و خودمان را انداختیم توی یک پارک...همه دور هم جمع شده بودند تا تصمیم بگیرند که چطور کاخ نیاوران را به خاک و خون بکشانند.من اما رفته بودم توی صف تاب سواری...پشت سر بچه های قد و نیم قد ایستاده بودم و خوشحال بودم.خوشحال بودم که بچه ها به من چپ چپ نگاه نمیکردند و موقعی که نوبتم شده بود،نپرسیدند:"خودت میخوای سوار شی؟"...سوار شده بودم و به بچه ها تذکر دادم که ممکن است خیلی دیر پایین بیایم پس لطفا هی این پا و آن پا برای توقف من نداشته باشند.این بار سر تکان ندادند،دهن کجی کردند و محلم ندادند...آنقدر آن روز روی تاب،خودم را هل داده بودم و بازی کردم که سر انگشتانم بی حس شده بود و از اینکه،اولین بازدید عیدم،بازدید از بچگی ِ تخصم بود،خوشحال بودم...باران،تندِ تند شروع به باریدن کرد...

 تهران/فروردین 94


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:58  توسط