دیگر توان دادن امتحان اخر را ندارم
فردا شرش کنده میشود
فردای پس فردا هم مسافرت میزنم به دلم
ع.ن:جزئی از کتابام.زمستان 91

برچسبها: لبخند نارنجی و قرمز
دیگر توان دادن امتحان اخر را ندارم
فردا شرش کنده میشود
فردای پس فردا هم مسافرت میزنم به دلم
ع.ن:جزئی از کتابام.زمستان 91

شب قبلش که گفت میخواهد برای امتحان فردا با ماشین بیاید گفتم با اتوبوس بیا که برگشتن تا یه جایی پیاده برویم.
فردا صبحش که با حال بد و دل درد بدجور از خواب بلند شدم خودم زنگ زدم و گفتم با همون ماشین بیا,سر راهتم منو سوار کن که حالم خیلی بده.
ساعت 1 سوار ماشین شدم.
از بس سروصدا کردیم از صدا هیچ نمیشنیدیم.کمی که اروم گرفتیم گفت:عطیه از پشت ماشین صدا نمیاد؟ گفتم:نه,من نشنیدم
حراست دانشگاه اجازه ی ورود با ماشین را نداد.ما هم انطرف خیابان ماشین را پارک کردیم. روبروی یکی از گلفروشی های معروف اصفهان(در ادامه اسمشم میگم)
من سریع رفتم از اقا گلفروشه که دم در بود یه سوال در مورد کاکتوسام بپرسم.تا برگشتم طرف ماشین خشکشم زد
تایر از شدت کم بادی روی زمین پهن شده بود.و ما هم از شدت شوک فکمون روی زمین پهن شد.
قرار شد تا پایان امتحان بهش فکر نکنیم تا بعد ببینیم چی میشه.
امتحانو دادیم.امتحان نیم ساعته که به اندازه ی یه پست ماجرا داشت.
برگشتیم سر ماشین.دوباره داغ دلمون تازه شد.
رفتیم از اقا گلفروشه دوباره پرسیدیم اینجاها اپاراتی چیزی نیس که این تایر رو درست کنه؟گف نه.این اطراف نیس.کدوم ماشینه؟
ماشینو دید,ی خرده فکر کرد گفت خودم واستون درست میکنم.
زیاد طولش نمیدم.همینو بدونید که اون پسر,با اون موهای معلق در هواش,با اون گردنبند طلاش یه غیرتی داشت که باورم نمیشد هنوز ادمای خوب پیدا میشند.
پنچری رو گرفت.و حتی اجازه نداد ما ازش تشکر کنیم.
ما هم شرمندههههه!!!
نمیدونم چرا,واسه رفع تکلیف,واسه تشکر,واسه اینکه بگیم ما هم شعور داریم,واسه هرچیز دیگه رفتیم ازش گل خریدم.یعنی من خریدم.افسانه هم با سر کج کلی ازش تشکر کرد.
ممنون اقا گلفروش گل فروشی آرا.(اسمشو گفتم تا تبلیغ بشه،مشتری بشید.تو خ هزار جریبه
ع.ن:گلی که خریدم(گل پامچال).زمستان 91
حوصله ی هیچکسی را نداشته باشی
سرت را داخل شال گردنت فرو ببری
چشمت را روی همه چیز ببندی
سردت باشد
تا بتوانی زاینده رود مرده را تحمل کنی
ع.ن:پاییز 91 / سی و سه پل

یعد از خدا
من هنوز هم حافظ تمام وجودت هستم
تا مبادا نگاهی برنجاند
تنت را
بلرزاند
دلت را
ع.ن:پاییز 91 / پشت دانشکده دارو سازی و سایت مرکزی

دنیایی داشتیم برای خودمان
توی ان مانتوهای گشاد،مقنعه های بلند که با خنده خودمان میگفتیم :تا زیر زانوهایمان می اید!
با ان ابروهای پاچه بزی.پشت لب های سبز که هرروز سبزتر میشد.
کفش های اسپرتی که هرروز خاکی میشدند.
گوشی هایی که هرروز توی کمدها،سطل اشغال ها و زیر موزاییک ها پنهان میشدند.
عکس هایی که هرروز با جرات تمام در ملا عام از هم میگرفتیم.
دعواهایی که سر لغو امتحان میکردیم
تحقیرهایی که سر رشته ی ادبیات مان میشدیم.
شورش میکردیم.
حتی چند بار هم اعتصاب کردیم و امتحان ترم روان شناسی مان را ندادیم.
هفته ای یک بار قهر کردن جز لاینفک زندگی مان بود.
در ان بحبوحه رقیب عشقی هم پیدا میکردیم،گریه میکردیم.
اما به محض رسیدن در کلاس ارام میشدیم.اما خوش بودیم.
الان:مانتوهایمان انقدر تنگ است که گاهی بزور نفس میکشیم.
در دانشگاه روسری و کلاه هم سرمان میکنیم.
ابروهایمان از پاچه ی بز به شیطانی تبدیل شده،رژ لب میزنیم و مارک خط چشم به همدیگر معرفی میکنیم.
کفش هایمان را باید پاک کنیم و از خانه بیرون برویم تا مبادا به بی نظمی متهم شویم.
با کسی نیستیم که بخواهیم دو نفری از هم عکس بگیریم.
گوشی مان اگر سرکلاس زنگ بخورد با جسارت تمام از کلاس بیرون میرویم و جواب میدهیم.
هرچه زودتر میخواهیم امتحان را بدهیم تا کمتر همدیگر را ببینیم.
دیگر خودمان خودمان را مسخره میکنیم.
برای من یکی دیگر توان عشق و احساسات و تاپ تاپ کردن قلب,نمانده است اما بقیه هم از الفبای عشق فقط ولنتاینش را میدانند.
به محض رسیدن در کلاس میرویم یک گوشه ی دنج و کیفمان را کنارمان میگداریم تا کسی کنارمان ننشیند.
بزرگتر شدیم ما!
ع.ن:سال 89 /کلاس پیش دانشگاهی ادبیات
اینجا روی این زمین روحم خاک میخورد
+عکس نوشت:بهار 91 / کرمانشاه

که ته میکشد
پنجره
کم کم از تصویر تو
تهی میشود(گروس عبدالملکیان)
+پاییز 91 / پنجره ی کلاس 32 /دانشکده
+روزهایی که غمگینم یک چیز مرا میکشاند به مغازه ی لوازم تحریری سر کوچه
هرچه پول دارم میریزم روی میز و اقای فروشنده جلویم یک مشت ازین ها میریزد
نفس عمیق میکشم و به خانه برمیگیردم
++زمستان 91/روی تختم/تیه های عطیه

هرکسی که ان موقع با ما حرف بزند فقط نگاهمان را از روبرو برمیگردانیم و سرد نگاهش میکنیم و سردتر از ان یک لبخند میزنیم.
بیچاره تو...تویی که یک شب تمام کنار بخاری سالن ما نشستی و فقط دست هایت را مالیدی.میدانم دردت چیست...به اندازه ی سنی که من زندگی کردم تو زندگی انفرادی ات شروع شد.
بیچاره من...منی که سنم به اندازه ی تنهایی خاموش توست.
بیچاره تو...بیچاره ما...
میدانی ... جان،من میفهممت.من هم بی مهری ادم ها را چشیده ام و دیده ام.به سکوتت ادامه بده.
دو:شاید آمدم پیشت.نمیدانم.بستگی به خودت دارد.همه چیز بستگی به تو دارد.
بیا این بار هم با من بساز.بگذار در این کولاک و یخ بندان ببینمت."هاااا"کردن دستانم با نفس های تو عجیب مهربان است،مهربان.
سه:"یک نفر باید باشد که خودمان را به بودنمان وصل کند"(می را)
من سرگردان تر از همیشه سرگردانم.
تمام راه دانشگاه را پیاده می ایم.پاهایم که ذوق ذوق میکند سرم را بالا می اورم.
ادم ها همانند.من این وسط بین اینها چه میکنم؟چه میخواهم؟
تاکسی؟دربست؟
به اتاقم پناه میبرم