این ادم بزگ ها خیلی عجیب ند
دنیایی داشتیم برای خودمان
توی ان مانتوهای گشاد،مقنعه های بلند که با خنده خودمان میگفتیم :تا زیر زانوهایمان می اید!
با ان ابروهای پاچه بزی.پشت لب های سبز که هرروز سبزتر میشد.
کفش های اسپرتی که هرروز خاکی میشدند.
گوشی هایی که هرروز توی کمدها،سطل اشغال ها و زیر موزاییک ها پنهان میشدند.
عکس هایی که هرروز با جرات تمام در ملا عام از هم میگرفتیم.
دعواهایی که سر لغو امتحان میکردیم
تحقیرهایی که سر رشته ی ادبیات مان میشدیم.
شورش میکردیم.
حتی چند بار هم اعتصاب کردیم و امتحان ترم روان شناسی مان را ندادیم.
هفته ای یک بار قهر کردن جز لاینفک زندگی مان بود.
در ان بحبوحه رقیب عشقی هم پیدا میکردیم،گریه میکردیم.
اما به محض رسیدن در کلاس ارام میشدیم.اما خوش بودیم.
الان:مانتوهایمان انقدر تنگ است که گاهی بزور نفس میکشیم.
در دانشگاه روسری و کلاه هم سرمان میکنیم.
ابروهایمان از پاچه ی بز به شیطانی تبدیل شده،رژ لب میزنیم و مارک خط چشم به همدیگر معرفی میکنیم.
کفش هایمان را باید پاک کنیم و از خانه بیرون برویم تا مبادا به بی نظمی متهم شویم.
با کسی نیستیم که بخواهیم دو نفری از هم عکس بگیریم.
گوشی مان اگر سرکلاس زنگ بخورد با جسارت تمام از کلاس بیرون میرویم و جواب میدهیم.
هرچه زودتر میخواهیم امتحان را بدهیم تا کمتر همدیگر را ببینیم.
دیگر خودمان خودمان را مسخره میکنیم.
برای من یکی دیگر توان عشق و احساسات و تاپ تاپ کردن قلب,نمانده است اما بقیه هم از الفبای عشق فقط ولنتاینش را میدانند.
به محض رسیدن در کلاس میرویم یک گوشه ی دنج و کیفمان را کنارمان میگداریم تا کسی کنارمان ننشیند.
بزرگتر شدیم ما!
ع.ن:سال 89 /کلاس پیش دانشگاهی ادبیات
برچسبها: من دیر شده بودم