برای شمایی که بوی اقاقیا میدهید


نوک انگشتانم داغ شده بودند از بس روی صفحه ی تاچ لپ تاپ آمده و رفته بودند تا نوشته هایم را ثبت موقت کنند.آن موقع معده ام میسوخت.نوک انگشتان دستم میسوخت.دلم میسوخت.یکی یکی نوشته هایم را میگذاشتم در قرنطینه چون میخواستم بچه ام را سقط کنم.یکی یکی ناپدید میشدند.پست آخر را که گذاشتم کنج قرنطینه دیگر بچه ام گریه نکرد.دیگر صدایی نیامد.خاموش شد،خاموش شدم...قبلن گفته بودم،جایی خوانده بودم.زمانه که سخت میگیرد باید شروع کنیم به کندن و حذف کردن بخشی از چیزهای وجودی مان.چیدن موها،گرفتن ناخن ها،کندن خاطرات و... .خب وبلاگ هم بخشی از وجود ما وبلاگ نویس هاست.خودم را کندم از وجودش.بچه ام را خفه کردم.خاموش شد،خاموش شدم..بعد خودم را انداختم روی تخت ِ آخرین ِ اتاقِ خانه مان.پنکه سقفی اش را روشن کردم و زل زدم به آن.محیط مثل بازداشگاه ها در فیلم ها شده بود.یک نفر توی گوشم داد میزد:دختره ی نفهم ننوشتن راهش نبود.یک آدم حقیقی نفهمی کرده بود.الان کلی آدم مجازی از تو خواستند در خانه ات را به رویشان نبندی،بچه ات گریه کرد که خفه اش نکنی.خاموش شد،خاموش شدم...یک نفر وارد اتاق شد.نعره های مرا داخل اتاقم شنیده بود.یک نفر وارد اتاق شد و میدانست که آن موقع من غمگین ترین آدم دنیا هستم.غمگین ترین ادم دنیا بودم چون دیگر نعره نمیزدم،دیگر چک چک چک اشک نمیریخیتم،فقط زل زده بودم به پنکه سقفی اتاق.یک نفر وارد اتاق شد وآهنگ شاد گذاشته بود و میرقصید.میرقصید و میخواست مرا در آن لحظه شادترین آدم روی زمین کند.اما...خاموش شد،خاموش شدم...اگر بچه ی درونتان را خاموش کردید،بی شک میمیرید یا به یک والد جانی تبدیل میشوید.خواب دیدم جانی شده بودم.میدویدم دنبال یک بچه تا خفه اش کنم.تا خاموشش کنم.خاموش شد،خاموش شدم...از خواب پریدم.مودم هنوز در اتاقم بود(قراره مودم بره تو اتاق عرفان).روشنش کردم.نفس مصنوعی دستان به دهان(برخلاف دهان به دهان)به کلماتم دادم.کشیدمشان از قرنطینه بیرون.بچه ام خندید.روشن شد،روشن شدم...اصلا،اصلا باید برای شما مجازی ها نوشت.از غم ها و لذت ها را برای شما گفت.شمایی که نه برای چشم و ابروی مشکی دست دوستی به ما داده اید،نه برای پول و مقام بابایمان،نه برای معدل الف بودنمان،نه برای قیافه ی داف و هیکل ماهواره ای مان!!!شما صرفن برای خود خود خود ما می آیید اینجا.تسکین مان میدهید،با ما میخندید،با ما میگریید،دست هایتان را تا آخرین حد ممکن میبرید بالا و دعایمان میکنید و... .اصلا،اصلا باید شما مجازی ها را دوست داشت.که وقتی کامنت هایتان را خواندم،چک چک چک،اشک ریختم از بس صداقت آبی تان را گرفتم.رفتن من به بیست چهار ساعت نکشیده بود که بیشتر از بیست و چهار کامنت،پیامک،پست اختصاصی،زنگ و...گرفتم که:عطیه برگرد.که تویی که برای نوشتنی اگر ننویسی میمیری.خاموش میشوی.جانی میشوی.اصلا،اصلا باید با همه ی آدم های دنیا،مجازی بود،دور از دسترس بود تا اینگونه مخلص دوستت داشته باشند...

+من آدم رفتن نیستم.اما:هروقت،هروقت خیلی خیلی جای پام بوی گند داد میرم.هروقت،هروقت موندنم مایه ی عذاب خودم وبقیه بود میرم.آروم آروم.مثل خیلی جاهای دنیای حقیقی.اما اینجا بوی خوب میاد فعلن...چاکرتونم


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 18:47  توسط   | 

بیست چهار ساعت هم نشد


شما مرا دیوانه خطاب کنید.شما مرا لوس ننر خطاب کنید.شما مختارید مرا احمق سست عنصر خطاب کنید.

اما نتوانستم نباشم.درست وقتی حدس زدم شما خواب هستید و یا مشغول کارهای روزمره تانید،آرام آرام آمدم اینجا و تمام نوشته هایم را برگرداندم.

وقتی هـ دوچشم برایم مینویسد که از رفتنم ناراحت است،وقتی آوین زنگ میزند و میخواهد برگردم،وقتی می را شوکه میشود از خبر رفتنم،وقتی آسمان با ناراحتی میگوید:دستم بد بود برا ساختن قالب که تا ساختمش تو رفتی!وقتی دخترخاله ام مات و مبهوت نگاهم میکند که دارم تمام اینجا را میبرم در قرنطینه،وقتی شب کابوس میبینم،وقتی ساعت 11 شب برای آسمان و آوین و هـ دوچشم اس ام اس میدهم که دل تنگ وبلاگ و اهالی اش هستم و...

معنی ش چیست؟

مگر میشود کسی که بند بند دلش به نوشتن وصل است ننویسد،آتش بزند کلماتش را،خودکشی روحی کند؟!

من برگشتم و حالا اعتراف میکنم که خلم.که رفتن درست نیست.که مسئله چیز دیگری...

همه تون رو دوست دارم


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت 9:39  توسط   | 


بخوانید

من

را در پرسونا


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 15:25  توسط  

برای تویی که امشب متولد میشوی


پاییز باشد.ابر باشد.همه جا زرد باشد.دلتنگ باشی.هیچ  کسی برایت نباشد.....پاییز باشد.ابر باشد.غذای کافور زده،کباب مرغ باشد.سلف خلوت باشد.....پاییز باشد.ابر باشد.هوا دلگیر باشد.من دلگیر باشم......پاییز باشد...غذا را نصفه خوردم.تو نبودی آن موقع که.بشینی بغلم.حرف بزنیم.نقد کنیم.هی دستمان را بالا ببریم که ای کاش ارشد هم بتوانیم باهم باشیم.باهم همکار شویم.206 بخری.هاچ بک مشکی بخرم.فرانسه برویم.ایفل را بغل کنم.تو نبودی که.غذا نصفه خورده شد.بعد لیوان سفید پلاستکی یکبار مصرف جلویم را آب میکنم،لیمو ترش بغل کباب نصفه شده را برمیدارم،میریزم توی لیوان.نمکدان کثیف را برمیدارم،نمک میریزم توی لیوان.تو نبودی که.وگرنه دعوا میکردی مرا.که هی خاک برسرت،خاک برسرت نثارم میکردی که اینقدر گنده کاری نکنم.لیوان معجونم را برمیدارم با بغض سرمیکشم.پاییز باشد.ابر باشد.هیچکس نباشد.بغض باشد.لیوان معجون ترش و شور باشد...هیچکس نباشد اما تو دم در منتظر من ایستاده باشی.تو باشی.پاییز باشد.ابر باشد.باران باشد اما.....بعد بگویی:منتظر بودم غذایت را بخوری باهم برویم سرکلاس.پاییز باشد.لبخند باشد.من باشم.تو باشی.جرقه ی دوستی باشد.باران بیاید.باران بیاید...

چمن های خیس دانشکده،پیاده روی های دانشگاه/سی و سه پل/دروازه دولت،مغازه های بین راهمان،همین زاینده رود نیمه خشکمان،آن راهروهای کذایی بیرون و داخل دانشکده،گریه تو از دست من روبروی دانشکده ادبیات،کافه ی دانشکده مهندسی،سایت دانشکده،تریای پزشکی،فرم های سفیدی که توی ازمایشگاه میپوشیدیم و بهم دکتر دکتر میگفتیم،حتی ستاد بوق و غیره هم گواه دوستی صاف و صادق ما هستند...

گریه های در گوشی ام،تمام حرف های مگوی درونم،جیغ و داد هایم،عقده هایم حتی مال تو بود.تویی که گاهی شک میکردم وجود خارجی داری یا نه.بس که فرشته بودی و هستی.و خواهی ماند ایا؟!(یا مثل بقیه ی فرشته های زمینی تو زرد در می ایی؟!)

من هنوز  تصویر چشم های پر از اضطرابت،را یادم هست که پشت در دانشکده ایستاده بودند و به  من التماس میکردند که پیاده شوم از خر شیطان.من اما سرتق تر از ان شده بودم که صدای چشم هایت را بشنوم.بعد تو روزها مرا بغل میکردی و دعوا میکردی و میگفتی:نَـفست تو را مشغول خودش کرد و های های گریه ی من بود که بین اهنگ on the floor جنیفر لوپز گم میشد...

من تا سن نوح هم با تو دوست میماندم نمیشناختمت اگر تابستان 90 باهم آن مشهد را نمیرفتیم.اگر سرزمین موج های آبی نمیرفتیم.اگر من بی اعتنا به غرغرهای تو چاله ی فضایی رامیرفتم...نمیشناختمت اگر بین رختکن ها پیدایت نمیکردم.بعد تو با گریه نگاهم کنی،با خشم روبروی اینه کرم بزنی و بگویی:ببخش بخاطر من نرفتی چاله فضایی!بعد من رسیده و نرسیده بروم حرم و دعا کنم،نماز بخوانم و بگویم:خدایا ممنون که یک فرشته را با من دوست کردی!

حالا بگذار اینجا هم دعوایت کنم:که لعنتی تو چرا داداش نداری که مرا زن داداشت کنی؟!و حالا تو داری میخندی و همان اسم مخصوص مرا که بین خودمان دوتا هست بکار میبری!و میگویی:لعنتی خودتی بیشعور.عجب احمقیه ها.نیگاش کن دیوونه رو.

بعد اگر من یک روزی نویسنده شدم بدان مشوقم تو بودی.اگر یک روز فیلسوف شدم بدان بخاطر لقبی بود که خودت به من دادی.اگر یک روز صبور شدم بدان کمال هم نشینی با تو بوده.اگر یک روز خشمم را خوردم و داد نزدم بدان بخاطر نصیحت های تو بوده.اگر یک روز موفق و خوشبخت شدم همه  اش مال دعاهای خالصانه ی تو بوده.

حالا من چشم هایم را میبندم،دست هایم را میبرم بالا و از خدا میخواهم تو را آن کند،که همه به تو افتخار کنیم.حتی خود خدا دست مریزاد بگوید از خلقت تو.تویی که تا بحال مرا بزرگ کردی،رشد فکری م دادی،دوستم بودی،یک دوست به معنای واقعی کلمه.دوست.دوستت دارم دوست.


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:28  توسط  

برهنگی فاجعه ی عصر ماست!



کتاب "فرهنگ برهنگی،برهنگی فرهنگی"را پایین تختم تمام کردم.وقتی سوم دبیرستان بودم.بعد کتاب را آرام بستم و یک چیزی مثل سنگ راه گلویم را بست.بغض بود یا کینه نمیدانم.اما راه گلویم را بست.کتاب نه در مورد عشق پسر جوان به دختر جوان تر بود،و نه در مورد مرگ یک دختر زیبا که کل شهر را گرفتار عشق خود کرده بود...نه در مورد خیانت پسرک بوالهوس بود و نه در مورد عشق بازی دخترک با معشوقه اش...این راه سنگی که میان گلوی من سد شده بود بخاطر خودمان بود.بخاطر اینکه چه بودیم،چه شدیم.چه بودیم،چه کردنمان.چه بودیم،چه بدتر شدیم...داستان در مورد ما جماعت صاحب ذوق،صاحب مسلک،صاحب قریحه،صاحب عشق،صاحب دین و علم و جوانمردی بود که چه آسان ویرانه شدیم...

یک قوانینی در زندگی انسانها وجود دارد.که اگر این قوانین دست بخورد،اگر این قوانین را کم یا زیاد کنند دیگر وجهه ی انسانی بودنش جایش را میدهد به وجهه ی حیوانی بودن...میشود قوانین حیوانی...میشود قانون جنگل...میشود بدبختی...اثراتش میشود همان هایی که در پست پایین گفتم...اثراتش میشود فوران شدن بیماری های جنسی-روحی-روانی...اثراتش میشود مُد شدن عریانی...میشود مجرد ماندن هزار دختر و پسر جوان که سال هاست از سن ازدواج شان گذشته...

راستی از کی عریانی مُد شد؟!

دوستم داخل کلینکش یک کیسی داشت که دختر بچه ای پنج ساله بود.فاجعه است بگویم بیماری دختربچه،خودارضایی افراطی بود؟!فاجعه است بگویم بچه از بس عشق بازی پدرومادرش را دیده بود،از بس فیلم های س/ک/س/ی دیده بود به مرز جنون رسیده بود؟!مقاله ی دوستم را بگویم که در مورد خودارضایی کودکان پسر دبستانی بود؟!بگویم میانگین خودارضایی در دبیرستان ها چقدر بود؟!فاجعه است بگویم آمار همجنس بازی در خوابگاه ها و حتی در دبیرستان ها چقدراست؟!چند کیس شنیده باشم که توسط محارم بهشان تجاوز شده باشد خوب است؟!

وقتی عریانی مُد شود،وقتی عریانی ارزش شود،وقتی در جامعه روتین شود،تر و خشک باهم میسوزند.این هم جز قانون جنگل است که ترها به پاس بودن خشک ها میسوزند.که استادمان میگفت هفته ای نیست یک کیس بیماری جنسی نبیند.که نتیجه اش این میشود که تمام این عریانی ها هجوم می آورند به مغزمان و یکدفعه چشم باز میکنیم و میبینم دنیا پرشده از تجاوز،خشونت،مجردی،س/ک/س،فحشا،خودفروشی،دزدی،قاچاق آدم،قاچاق اعضای بدن...که دنیا پر میشود از اشک های سرخ..دنیا پر میشود از ضجه های بی صدا...که دنیا میشود جنگل...

کتاب کوری را پایین همین تخت تمام کردم...وقتی سال اول دانشگاه بودم. بعد کتاب را آرام بستم و یک چیزی مثل سنگ راه گلویم را بست.میدانم بغض بود...

+بعد ما با چه رویی میگوییم"اللهم عجل لولیک الفرج"نمیدانم!

+عنوان:از چارلی چاپلین


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:50  توسط   | 

آدمیت مرده بود،گرچه آدم زنده بود


راستی چه شد که ما اینقدر بد شدیم؟!که مهمان برنامه ی ماه عسل پسربچه ای ست که یکی از انگشتان دستش را آدم دزدهایی که دزدیده بودندش،بریده بودند...درحالیکه نه بچه مایه دار بوده،نه بچه پلیس بوده،نه بچه ی قاضی و وکیل و دادستان بوده،و نه حتی دختربچه بوده که بخاطر وضعیت جنسی اش از آن سواستفاده کنند...

راستی برای چه ما اینقدر هوای نفس پرست شدیم؟!که من وسط شلوغی غرفه ی افق(نمایشگاه کتاب)حس میکنم بهم ت/ج/ا/و/ز شده...و بلافاصله بعد از اینکه میرسم خونه اینقدر توی حمام با بغض و نفرت خودم رو کیسه میکشم که انگار جای دستای اون مرتیکه هنوز پشت کمرم مونده...

راستی چرا ما مال حرام خور شدیم؟!که بابا قداره میبیند و مامان جیغ میکشد و پول های توی ماشین هَـپولی میشوند!!!

راستی چرا حریم ها را شکستیم؟!که ما می آییم وسط خانه.وسط سالن میبینیم اتاق خواب بهم ریخته.تمام لباس ها روی زمین است،و به هیچ چیز رحم نکردند.حتی آن ادکلن گرانی که بابا از دوبی آورده بود...

راستی ما اینقدر بدیم؟!؟!که من وقتی ساعت پنج عصر میرسم سر کوچه ی اصلی از شدت ترس زنگ میزنم به عرفان که بیاید دنبالم و مرا تا یک کوچه همراهی کند،که من وقتی ساعت چهار عصر میخواهم بروم کلاس از شدت ترس، بدن لرزه بگیرم و تا سوار شدن اتوبوس چند دور تسبیح صلوات بفرستم.که من وقتی از پشت سر صدای موتور میشنوم، هی آب دهانم را قورت دهم و هی"الا بذکرالله تطمئن القلوب"بخوانم...

راستی ما ازکی اینقدر درنده شدیم؟!که وقتی دم در خانه ی همسایه،یا بهتر بگویم داخل خانه ی همسایه مان ایستاده ام،آن مرتیکه با موتور نیاید بزند پشتم و من تا چند ساعت زبانم بند بیاید و آقا پلیس های مهربان وقتی می آیند به من نگویند که میخواستی شماره اش را یادداشت کنی تا ما بتوانیم دستگیرش کنیم و بعد دختر همسایه عربده بکشد و من تلخ بخندم...

راستی ما از کی اینقدر حیوان و پست شدیم؟!که وقتی با گندم از خانه ی مان می آییم سر کوچه،آن کثافت موتورسوار آ/ل/ت ش را به ما نشان میدهد و ما گوشه ی کوچه استفراغ میکنیم...

راستی از کی آدمیت مرد؟!از کی ما به برادر خود رحم نکردیم؟!از کی ما هی برای آن آلت جنسی مان نفس کشیدیم؟!از کی ما مثل مور و ملخ نان دزدی خوردیم؟!از کی اشک های ناشی از دست درازی کردن بهمان را مخفی کردیم؟!از کی آمار تجاوز،خودکشی،آدم کشی،ربودگی رفت بالا؟!از کی اسلحه در آوردیم و میان جمع دختر مردم را کشتیم؟!از کی بخاطر س/ی/ا/س/ت/ بازی با هم دشمن شدیم؟!از کی؟!از کی؟!از کی؟!

+هی آقاهه میخواهی ف/ی/ل/ت/ر/م کنی،بکن...اما اول جواب سوال هایم را بده...


عنوان پست:فریدون مشیری:از همان روزی که دست حضرت قابیل،گشت الوده به خون حضرت هابیل،آدمیت مرده بود،گرچه آدم زنده بود........


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ساعت 1:38  توسط   | 

برای توی اسمانی

شارژش تمام شده بود.مثل خودم که شارژم گاهی تمام میشود.اما او خاموش شد.مثل من که گاهی خاموش میشوم.چند ساعت بعد روشنش کردم.مثل منی که گاهی دیگران روشنم میکنند.که گاهی تویه آسمانی روشنم میکنی.چند ساعت بعد پیام چند ساعت قبل تو آمد...رمز مدیریت وبم را میخواستی.گفته بودی نپرسم چرا.شارژ سیم کارتی هم نداشتم.مثل خودم که گاهی هیچ چیزی ندارم جز یک استیل...از گوشی مامان رمز مدیریت را برایت فرستادم و هی دعا میکردم که نکند یک نفر کامنت بدی گذاشته باشد و باک آبرویم برود...بعد تو هی گفتی رمزم اشتباه است...مثل خودم که گاهی اشتباهی میشوم...من هی برایت رمز فرستادم...تو هی فحش به بلاگفا دادی که میگوید رمزت اشتباه است...حالا آمدم ببینم چرا میگوید رمز اشتباه است...دیدم بوی خوبی از وبم می آید...دیدم استیل ش نو شده...دیدم همینجور لبخند کنار وبم دارد به من میخندد...بعد دلم خودت را خواست با همان روسری سبزت که هی بغلت کنم و هی ببوسمت.هی بغلت کنم هی ببوسمت...

هی توی آسمانی همیشه بوی آبی آسمانی داده ای...

بابت این هدیه ات هزار تا لبخند سبز برایت...


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز, تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:43  توسط  

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟؟؟


میپرسد چرا بااینکه زن ها لطیف تر هستند،با اینکه زن ها حس های محسوس تری دارند،بااینکه زن ها ملیحانه تر میتوانند از بودن هایشان،از نداشته هایشان،از انتظاراتشان بگویند،با این وجود مردها بیشتر در شاعری مطرح ند؟!مگر نه اینکه زن ها قشنگتر حرف میزنند،راحتتر میتوانند حرف هایشان را به کرسی بنشانند؟!مگر نه اینکه زن ها پر از زنانگی اند و شعر هم باید پر از لطافت زن بودن باشد؟!میپرسد چرا تعداد زن های شاعر کمتر است یا اگر هم زیادترند،کمتر از مردان مطرح ند؟!

خب آقا جان سوال شما جواب دارد.بیا بنشین تابرایت بگویم:

خدا بیامرز فروغ فرخزاد شاعر بود.آن هم از نوع زنش.شاعری بود که تمام زنانگی هایش را نوشت.تمام رنج ها،تمام بودن های مردی که باید می بود ولی نبود،تمام عشقی که باید باشد ولی نبود،تمام هم خوابگی هایی که خط میخوردند،تمام زیبایی هایی که یک زن از زندگی اش میخواست ولی نداشت،تمام خاطراتی که زن ها در لحظه ی جواب دادن به نکیر و منکر هم از یادشان نمیرود و دوره اش میکنند،تمام امیدهایی که فرت و فرت به تیر ناامیدی خوردند و...همه ی ان ها را نوشت.اما اخر چی شد؟!

جواب تمام این زنانگی ها یک چیز شد آن هم اتهام به ف/ا/ح/ش/گ/ی...

ما شاعر بودن نخواستیم.ما عاشق بودن نخواستیم.ما معروف بودن نخواستیم...

تمام این دنیا با تمام اسم و رسمش برای شما مردها.تمام مخترعین و منتخبین شما...فقط لطفا نه زنانگی های ما را به سخره بگیرید،نه انگشت اشاره تان را با لب های کج به سوی ما هدف کنید...


عنوان پست:فروغ فرخزاد عزیز


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 1:35  توسط   | 

آخرشم همین یه تیکه رو میندازن دور

حس اون قسمت نخ رو دارم

که وقتی داخل سوزنش میکنن

گره ش میزنن...

حس همین تیکه از نخ رو دارم

(حالا گیرم رنگ نخ بنفش باشه)


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:31  توسط   | 

نیازمندم

باید خدا را پیدا کنم

بغلش کنم

و دائم انگشت اشاره اش را ببوسم

(نقطه)


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:16  توسط   | 

بعد همان یک نفر گفت تو واقعا رفتی


ما نشسته بودیم روی چمن های خیس و جنیفر لوپز گوش میدادیم که تو آمدی...ما امتحان روانشناسی اجتماعی داشتیم که تو آمدی...من رفته بودم از روی پانل نمره ی روانشناسی رشدم را ببینم که تو آمدی...من توی بغل شیما گریه میکردم که تو آمدی...من مانتوی نو پوشیده بودم و پشت دانشکده ادای مانکن های فشن تی وی را در می آوردم که تو آمدی...داشتند توی سایت بلند بلند میگفتند که برای امتحان آمار می آیند خانه ی ما که تو آمدی...داشتیم میخواندیم:امشب شب مهتابه حبیبم را میخوام،حبیبم اگر خوابه،طبیبم را میخوام،که تو آمدی...با ماشین ویراژ میدادیم که تو آمدی...عکس میگرفتیم که تو آمدی...از بین عکس ما رد شدی ولی عکست نیفتاد ولی هی می آمدی...من کوله ام را انداخته بودم که تو آمدی...من دست و صورتم را شستم و تو آمدی...بعد همینطور تو آمدی..همینطور تو آمدی...من یکدفعه چشم باز کردم دیدم هرچقدر تو آمدی ، من رفته بودم...بعد از این همه آمدنت یک نفر به من گفت:تو الکی بوده ای.من گریه کردم که تو الکی بودی...من افسردگی گرفتم که این آمدن هایت الکی بود...من دفترهایم را خط خطی کردم که تو قلابی بودی...من خودم را پاک میکردم از این همه آمدنت...من خر بودم که نمیدانستم هر آمدنی،رفتنی ابدی دارد...ما نشسته بودیم روی چمن های خیس و جنیفر لوپز گوش میدادیم که تو رفتی...


برچسب‌ها: این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:37  توسط   | 

مانده ام چه کنم؟

همیشه رد پای یک،سوم شخص مفردی در تمام رابطه ها،مسافرت ها،خندیدن ها،دوست داشتن ها،سورپرایز شدن ها،خاطره ها،عکس ها،خوشبختی ها،بدبختی ها و همه ی بودن های دونفره ی من با یک نفر دیگر،بوده...از همان وقتی که در بچگی با دوستم وسط کوچه لی لی بازی میکردیم،یک نفر _از آسمان هم شده بود_میپرید وسط و میشد نفر سوم بازی ما...از همان وقتی که اول دبستان با زهرا دوست شدم و بعد شریفه هم کم کَمک به جمع دو نفره ی ما اضافه شد...از همان وقتی که من و مامان شده بودیم یک روح در یک بدن یکدفعه عرفان به دنیا امد...از همان وقتی که در راهنمایی با سارا دوست شدم و بعد فهمیدم سارا با فائزه بودن را بیشتر ترجیح میدهد تا با من بودن را...همان موقعی که با مائده توی جمع خانوادگی رفیق بودم،یک عدد مهسا نامی که دختر عموی مائده بود،یا زهرا که دختر دایی اش بود،می امد توی جمع و من میشدم نخودی...سوم راهنمایی که بودم یکی از بچه های مدرسه دوستدارم شد.یک ماه بعد زینب برایش کادو خرید و طرف برای همیشه  رفت با زینب...دبیرستان که با فلانی بودم یکدفعه چشم باز کردم و دیدم فرحناز هم شده دوست سوم ما...بعدها با گندم دوست شدم.حد دوستی مان فراتر رفت.شدیم رفیق.من خوشحال بودم.میخندیدم که هیچ کسی تا الانش وارد دوستی ما  نشده.وارد رفاقت ما نشده.اما شد.دوستی ما به سال نکشید که نفر سوم وارد شد.دانشگاه که رفتم،با افسانه حسرت یک اردوی دو نفره داشتیم.بعد نقشه کشیدیم و یواشکیِ فلانی اسم مان را برای مشهد نوشتیم.دلمان نیامد که به س نگوییم.فردا صبح،اسم"س"پایین اسم ما،توی لیست نوشته شد...فلان آقاهه ی دانشگاه از من خواستگاری کرد...اسمش را درفیس بوک بین فِرند های کلی از دخترهای دانشگاهمان پیدا کردم...چندی بعدش فلان نفر به گفته ی خودش عاشقم شد.توی پیج عضویت یکی از شبکه ها نوشته بود من عاشق دو نفرم:.... و حامد بهداد!!!... همیشه رد پای یک،سوم شخص مفردی در تمام رابطه ها،مسافرت ها،خندیدن ها،دوست داشتن ها،سورپرایز شدن ها،خاطره ها،عکس ها،خوشبختی ها،بدبختی ها و همه ی بودن های دونفره ی من با یک نفر دیگر،بوده...


+عنوان از یکی از شعرهای گروس عبدالملکیان

++خوشحالم که مریم بعد چند ماه برگشت



برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:49  توسط   | 

پیشنهاد کتاب004


نصف ماه رفته.من تازه دیروز همشهری داستان خریدم!!!



برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:48  توسط  

+

الیوم مملکت ما از دیار کفر پلیدتر است.دست کم در کفرستان به قاعده ای آزادی هست،که هرکسی آنطور که خواست،زنده گی کند،اما این جا اجبار است که آن طور که دیگران میخواهند،زنده گی کنیم!آدم باید آنطور زنده گی کند که خدا میخواهد.اما اگر نشد،آنطور که خودش میخواهد،به ز آنطور است که دیگران میخواهند...

من او/رضاامیرخانی/ص 286


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:40  توسط  


اجازه؟

اینجانب دلم میخاد کتاب من او را باز کنم

یکی از صفحاتی که فقط مه تا ب و علی حضور دارند را بیارم

بوی یاس بیاد

سرمو بکنم تو کتاب

زار زار گریه کنم...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:19  توسط  

هیپ هیپ هورا /ما دخترا: )


من فمینیست بودم.از همان بچگی.اصلا شاید کم سن ترین فرد مدافع حقوق زنان من بودم.که توی پنج،شش سالگی با مسیح و محمد توی کوچه دعوا میکردم و جیغ میزدم سرشان که شعار های پسرانه میدهند و توی سر ما دخترها میزنند.بعد در جواب"دخترا بادبادکن دست بزنیم میترکند"هایشان شعرهای هجوی میسرودم که کف میکردند(به دلیل کهولت سن و سوراخ شدن لایه ی اوزن یادم نیست الان!!!)

اولین شلوار گل گلی این مرزو بوم را من پوشیدم!بعد می آمدم توی کوچه با کلی فیس و افاده جلوی مسیح و بقیه ی پسرها قر میدادم و دخترانگی م را به رخ شان میکشیدم.و با کلی آب و تاب تعریف میکردم که شما پسرا بغیر جین آبی و مشکی هیچی نمیتونین بپوشید!حالا فهمیدید بادبادکید!!!و حرف های رکیک دیگر!

بعد کم کم که موهای صورتم فزونی یافت همه دوزاری شان افتاد که من ابروهایم وسط دارد!کم کم شدم دختر قجری...باز خوشحال بودم و می آمدم توی کوچه داد میزدم:هی بادبادکا من یه دختر قجری ام.دخترا میتونن قجری بشن اما پسرا نمیتونن،بادبادکا!!!

در سال کمتر از 365 لاک نمیخریدم.که به حسابی میشود،روزی یک لاک!

حالا که شده ام دختر خانم پول دستم بیاید میروم روسری های رنگ رنگی میخرم و آنقدر خوشحالم که انگار عضو بانک جهانی شده ام!

اما مثل قدیم نمیتوانم راحت برقصم،کمتر میروم سر کیف آرایش مامان تا آن رژلب جگری اش را آستکی بزنم،کمتر درگیر زبون درازی های دخترانه هستم و...!اما باز هم اعتقاد دارم مسیح و محمد و هر کس دیگری که برای ما دختر ها شعر بخواند بادبادک است!

...ما دخترها تنها موجوداتی هستیم که در عین دختر بودن میتوانیم مرد باشیم!

++این پست برای ی عدد مهسا ست در اعتراضش به پست پایینی : ))


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز, تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:54  توسط   | 

مرزی میان دختر و پسر بودنم


هیچ وقت رژ لب قرمز جگری نداشتم.همان دوتا دونه رژلب صورتی کم رنگی را هم که دارم،همه جا نمیزنم.هرجایی هم که بزنم آنقدر با احتیاط میزنم که هیچ ردی از هیچ چیز خارجی روی لب هایم نمی ماند...هیچ وقت نرفتم با دوستانم سر اون مغازه لوازم آرایشی معروفه که تو خیابون شریعتیه،کرم های خارجی اصل گران بخرم و روی لک های صورتم بزنم،تا صورتم از دور بدرخشد!!!رژ گونه؟زهی خیال باطل.این آت و آشغال ها به من نیامده...ریمل؟!توی گوشم خواندند:مژه هایت نیاز به ریمل ندارد.یک وقت ریمل نزنی،گند زده شود روی مژه هایت ها!...من رقص بلد نیستم.فقط بلدم مثل عقب مانده ها دستاهایم را توی هوا تکان بدهم و بلند بلند به خودم بخندم.برای همین هیچکس ریسک نمیکند مرا در مجلسش بلند کند تا برایش برقصم!...هاهاهاها!نمره ام در دلبری کردن،در حرف های عاشقانه زدن،در قربان صدقه های بی وقفه،صفر است،صفر...اگر یکی از پسرهای حقه باز دانشگاه یا شهر کتاب یا خیابان و همسایه وغیره عاشقم شود،مثل خود احمق ها حرفش را باور میکنم و مثل خود غربتی ها سریعن عاشق ترش میشوم...اگر استاد فلانی یا اقای بهمانی تو راهروی دانشکده به من بخورد و تمام جزوه هایم پخش زمین شود(شبیه فیلما دقیقن)مثل دیوانه ها دست پاچه میشوم و شروع میکنم به عذر خواهی کردن از طرف،نه اینکه فکر کنید چشم غره میروم و خود طرف می آید جزوه هایم را جمع میکند و فردا لابه لای کلاسورم شماره اش را پیدا میکنم ها(شبیه فیلما باز)نه،از طرف چهار تا فحش آبدار هم نشنونم خیلی است...ساعت مچی یکی بیشتر ندارم.همین صفحه صورتی کاسیو.همین که بندش فلزی ست.همین که با همه ی لباس هایم میپوشم.نه اینکه فکر کنید هزارتا ساعت دارم و با هر لباسی جورش میکنم و به دست میبندم.نه،من حتی کاسیوِبند فلزیِ اسپرتم را با مجلسی ترین لباسم دست میکنم...روز ولنتاین،روز دانشجو،روز کوفت،روز زهرمار،یک کادو هم نمیگیرم.کادو؟تبریک هم نمیشنوم...شما فکر میکنید آینه ی اتاقم برای من حکم چه چیز را دارد؟در روز بجای اینکه بایستم جلویش و دائم قربان صدقه ی بینی عملی ام،ابروهای شیطانی ام،لب های پروتز شده ام،بروم  آنقدر شکلک های جور واجور در می اورم که مرا بدون شک در بزرگترین سیرک ایتالیا دعوت میکنند!من از تمام دخترانگی هایم فقط یک موبایل صورتی صفحه تاچ پر از خش دارم.کاکتوس هایی دارم که برایم حکم بچه هایم را دارند.پول دستم بیاید میروم و فقط روسری های رنگ رنگی میخرم.من فقط از دخترانگی ام لباس های گشاد خانگی،لاک های خشک روی میزم،ورساچی هرگز نخریده ام،و یک دنیا خنده ی بلند پسرانه دارم!!!


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ساعت 1:58  توسط   | 

+

علی:

آقای درویش مصطفا...دل آدم مثل اناره...درســـــــــــــــــــت...باید چلاندش...درســــــــــــــــــــت...حکما شیره اش مطبوعه...درســــــــــــــــــــــــــــت...(بغضش گرفت.به خونابه های روی دیوار نگاه کرد)اما..اما دل آدم را که میترکانند،دیگر شیره نیست،خونابه است...باز هم مطبوعه؟؟؟....

من او/رضاامیرخانی/ص 244


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:29  توسط  

+

درویش مصطفی:

حکما کور به تر میبیند.چرا؟چون چشمش به کار دیگران نیست،چشمش به کار خودش است.چشمش به معرفت خودش است...یاعلی مددی

من او/رضاامیرخانی/ص 158


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:26  توسط  

+

حیوان ضاحک...این که میگویند حیوان ناطق,عوضی است.خیالت مورچه ها باهم حرف نمی زنند؟ندیده ای وقتی توی صف به هم میرسند،دوساعت می ایستند و حال و احوال میکنند؟پایانه های عصبی و گیرنده های شیمیایی!حرف مفت است.می ایستند و حال و احوال میکنند.آن ها هم نطق دارند...آدم و حیوان فقط در خندیدن توفیر میکنند.آدم ها_اگر آدم باشند_میفهمند که باید به همه چیز خندید.انماالحیوه الدنیا لعب و لهو...به همه چیز بایست خندید...

من او/رضاامیرخانی/ص 117


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:23  توسط  

عطسه هایی که برای من حکم اکسیر را داشتند

تو عطسه کردی و من لبخند زدم.مامان بزرگ همیشه میگفت:هروقت عطسه کنی،سه روز به عمرت اضافه میشه.تو عطسه میکردی و من لبخند میزدم...تو به آلرژی داشتنت ناسزا میگفتی،من در دل بهار را با تمام گرد و خاک هایش میپرستیدم.تو عطسه میکردی و اخم میکردی.تو عطسه میکردی و لبخند بود که روی لب های من می آمد.تا آن وقتی که من پیشت بودم 105 روز به عمرت اضافه شده بود.خشمگین بلند شدی رفتی.لبخند بود که روی لب هایم بود...همینطور پیش برود،روزی 35 عطسه،روزی 105 روز اضافه به بودن هایت میشود.لبخند با من میماند حداقل تا وقتی آلرژی با تو بماند...

 

 



برچسب‌ها: این فقط یک هذیان است
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:34  توسط   | 

6

هیپنیوتیزم بشم


برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:34  توسط  

+

کریم هق هق کنان گفت:

علی جان رفاقت هم حدی داره...

آرام سرم را تکان دادم و گفتم:

تنها چیزی که حد نداره رفاقته!

من او/رضاامیرخانی/ص 105


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:54  توسط  

+

درویش مصطفی:

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر میشود،دل است.دل آدمی زاد،باید مثل انار چلاندش،تا شیره اش در بیاید...حکما شیره اش هم مطبوعه؟!

من او/رضاامیر خانی/ص 98


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:52  توسط  

+

باب جون:تو برای چه رو میگیری؟

مریم:خب برای اینکه نا محرم نبیندم...

باب جون:هان باریک الله.اشتباهت همین جاست.رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست.والا من هم میدانم،نا محرم لولو که نیست.جخ پاری وقت ها مثل همین کریم،خودیه..نه!رو گرفتن برای این است که خدا گفته.خدا هم مثل رفیق آدمه.یک رفیق به ادم چیزی بگوید،لوطی گری میگوید بایستی انجام داد.

مریم:این درست است که خدا گفته اما حکمتش همان است که گفتم.برای فرار از....

باب جون حرف مریم را برید و گفت:

حکمتش را ول کن.این جایش به من و تو دخلی ندارد.وقتی رفیق ادم چیزی از ادم خواست،لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی.اگر حکمتش را بدانی برای حکمت داده ای.نه به خاطر لوطی گری.جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی.آن وقت چه؟انجام نمیدهی؟


من او/رضاامیر خانی/ص 81


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:48  توسط   | 

+

خدا نیافریده کاری  را که دروغ تویش راه نداشته باشد.البته نه اینکه نیافریده...آفریده،ولی کم.مثلا گریه.گریه زیاد دیده ام.از گریه ی نوزاد تا گریه ی بعد از مرگ متوفا.هرگریه ای یک جور است.ولی همه ی گریه ها از یک نظر مثل هم هستند.گریه ی دروغی نداریم.نمی شود کسی دروغی گریه کند.از نوزاد بگیر تا ادم بزرگ.این درست است که هر گریه یک جور است،اما گریه دروغی هیچ جوری نمیشود.اصلش دروغ گفتنی ست...

من او/رضا امیرخانی/ص 49


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:42  توسط   | 

+

درویش:جوان!دل شکسته کاش سرش میشکست ولی دلش نمی شکست...

من او/رضا امیرخانی/ص 46


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:38  توسط  

پیشنهاد کتاب003


من برا بار دومه این کتابو میخونم

شمام بخونید و لذت ببرید ازینکه سواد دارید...


من او
نوشته رضا امیرخانی
نشر سوره ی مهر

برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:8  توسط  

پیشنهاد کتاب002

آدمیزاد تنها به خودش وفادار است و بس...



نمایشنامه آنتیگون
اثر ژان آنوی
مترجم احمد پرهیزی
نشر نی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:51  توسط  

5

ایتالیا

ایتالیا

ایتالیا

عکس ازینجا


برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:45  توسط  

مطالب قديمي‌تر