برای تویی که امشب متولد میشوی


پاییز باشد.ابر باشد.همه جا زرد باشد.دلتنگ باشی.هیچ  کسی برایت نباشد.....پاییز باشد.ابر باشد.غذای کافور زده،کباب مرغ باشد.سلف خلوت باشد.....پاییز باشد.ابر باشد.هوا دلگیر باشد.من دلگیر باشم......پاییز باشد...غذا را نصفه خوردم.تو نبودی آن موقع که.بشینی بغلم.حرف بزنیم.نقد کنیم.هی دستمان را بالا ببریم که ای کاش ارشد هم بتوانیم باهم باشیم.باهم همکار شویم.206 بخری.هاچ بک مشکی بخرم.فرانسه برویم.ایفل را بغل کنم.تو نبودی که.غذا نصفه خورده شد.بعد لیوان سفید پلاستکی یکبار مصرف جلویم را آب میکنم،لیمو ترش بغل کباب نصفه شده را برمیدارم،میریزم توی لیوان.نمکدان کثیف را برمیدارم،نمک میریزم توی لیوان.تو نبودی که.وگرنه دعوا میکردی مرا.که هی خاک برسرت،خاک برسرت نثارم میکردی که اینقدر گنده کاری نکنم.لیوان معجونم را برمیدارم با بغض سرمیکشم.پاییز باشد.ابر باشد.هیچکس نباشد.بغض باشد.لیوان معجون ترش و شور باشد...هیچکس نباشد اما تو دم در منتظر من ایستاده باشی.تو باشی.پاییز باشد.ابر باشد.باران باشد اما.....بعد بگویی:منتظر بودم غذایت را بخوری باهم برویم سرکلاس.پاییز باشد.لبخند باشد.من باشم.تو باشی.جرقه ی دوستی باشد.باران بیاید.باران بیاید...

چمن های خیس دانشکده،پیاده روی های دانشگاه/سی و سه پل/دروازه دولت،مغازه های بین راهمان،همین زاینده رود نیمه خشکمان،آن راهروهای کذایی بیرون و داخل دانشکده،گریه تو از دست من روبروی دانشکده ادبیات،کافه ی دانشکده مهندسی،سایت دانشکده،تریای پزشکی،فرم های سفیدی که توی ازمایشگاه میپوشیدیم و بهم دکتر دکتر میگفتیم،حتی ستاد بوق و غیره هم گواه دوستی صاف و صادق ما هستند...

گریه های در گوشی ام،تمام حرف های مگوی درونم،جیغ و داد هایم،عقده هایم حتی مال تو بود.تویی که گاهی شک میکردم وجود خارجی داری یا نه.بس که فرشته بودی و هستی.و خواهی ماند ایا؟!(یا مثل بقیه ی فرشته های زمینی تو زرد در می ایی؟!)

من هنوز  تصویر چشم های پر از اضطرابت،را یادم هست که پشت در دانشکده ایستاده بودند و به  من التماس میکردند که پیاده شوم از خر شیطان.من اما سرتق تر از ان شده بودم که صدای چشم هایت را بشنوم.بعد تو روزها مرا بغل میکردی و دعوا میکردی و میگفتی:نَـفست تو را مشغول خودش کرد و های های گریه ی من بود که بین اهنگ on the floor جنیفر لوپز گم میشد...

من تا سن نوح هم با تو دوست میماندم نمیشناختمت اگر تابستان 90 باهم آن مشهد را نمیرفتیم.اگر سرزمین موج های آبی نمیرفتیم.اگر من بی اعتنا به غرغرهای تو چاله ی فضایی رامیرفتم...نمیشناختمت اگر بین رختکن ها پیدایت نمیکردم.بعد تو با گریه نگاهم کنی،با خشم روبروی اینه کرم بزنی و بگویی:ببخش بخاطر من نرفتی چاله فضایی!بعد من رسیده و نرسیده بروم حرم و دعا کنم،نماز بخوانم و بگویم:خدایا ممنون که یک فرشته را با من دوست کردی!

حالا بگذار اینجا هم دعوایت کنم:که لعنتی تو چرا داداش نداری که مرا زن داداشت کنی؟!و حالا تو داری میخندی و همان اسم مخصوص مرا که بین خودمان دوتا هست بکار میبری!و میگویی:لعنتی خودتی بیشعور.عجب احمقیه ها.نیگاش کن دیوونه رو.

بعد اگر من یک روزی نویسنده شدم بدان مشوقم تو بودی.اگر یک روز فیلسوف شدم بدان بخاطر لقبی بود که خودت به من دادی.اگر یک روز صبور شدم بدان کمال هم نشینی با تو بوده.اگر یک روز خشمم را خوردم و داد نزدم بدان بخاطر نصیحت های تو بوده.اگر یک روز موفق و خوشبخت شدم همه  اش مال دعاهای خالصانه ی تو بوده.

حالا من چشم هایم را میبندم،دست هایم را میبرم بالا و از خدا میخواهم تو را آن کند،که همه به تو افتخار کنیم.حتی خود خدا دست مریزاد بگوید از خلقت تو.تویی که تا بحال مرا بزرگ کردی،رشد فکری م دادی،دوستم بودی،یک دوست به معنای واقعی کلمه.دوست.دوستت دارم دوست.


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 13:28  توسط