از جمله نوشته ی بدون فکر همراه با فین فینمن نشستم گریه کردم.ملاحفه ی سفید و قرمز را دور خودم پیچاندم و گریه کردم.حتمن که نباید گریه آبکی باشد،گاهی هم گریه ها نامرئی هستند.مثل همان فرشته هایی که وقنی کوچک بودیم،سرمان را گول میمالیدند و میگفتند که مراقب مان هستند...من گریه کردم.نامرئی گریه کردم و نامرئی به خودم دلداری دادم و نامرئی خودم را بغل کردم...من گریه کردم چون همیشه ی خدا داشتم توضیح میدادم که اوف ببخشید،من قصدم ناراحتی شما نبود!مرا میبخشی؟...که همیشه ی خدا داشتم سعی میکردم دل کسی را نلرزانم و صدباره دلم لرزیده شده بود و توی گور ِتنهایی خودم؛خودم را حبس کرده بودم و گریه کرده بودم که چرا،که چرا نباید از کسی ناراحت شوم و چرا،و چرا باید از من ناراحت شوند؟...من دراز کشیدم و نامرئی گریه کردم که دلم میخواست همان موقعی بود که مامان موهایم را شانه میزد و از من قول میگرفت من هم موهایش را شانه بزنم و آن وقت تمام فرشته ها مرئی بودند و تمام خوشی ها مرئی بودن و تمام خنده ها مرئی بودند و هیچ گریه ی مرئی و نامرئی یی وجود نداشت...من آدم رفتن شده ام.آدم سطل آشغال شدن رابطه ها.آدم توضیح دادن تجارب ِ دوست داشتن ها و کانکت شدن های فرسایشی...من پهلو به پهلو غلتیدم.از درد گریه کردم.از دل درد گریه کردم.از گریه های نامرئی ام گریه کردم.از چشمان سرخم گریه کردم.از 21 سالگی ام گریه کردم.از بهارها گریه کردم.از زمستان ها شکوه کردم.از تابستان ها گله کردم.از پاییز ها فروخفتم توی برگ ها...من نشستم گریه کردم و دلم شادی های قبلی را خواست.از زیر آواز زدن در پیاده رو ها که امشب شب مهتابه حبیم رو میخوام.حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...من به پهلوی راست رفتم و گریه کردم که چرا محض رضای خدا شادی ها ثانیه ای ست،که چرا وقتی رد موتور پستچی را باران شست شادی هم درون من خفت...که چرا چهارشنبه توی سالن رقص من خوردم زمین و دیگر نرقصیدم.که شادی ها خفتنی هستند...من به پهلوی جپ غلتیدم و فکر کردم چرا من همیشه سومی بودم،چرا آن شب من از سرما ضعف کرده بودم و هیچکسی نبود.چرا پنجشنبه عصر هیچکسی نبود تا زنگ بزنم و بگویم یک دو سه بیا به ماه نگاه کنیم...آدم ها آمدند توی زندگی ام،مرا،خاطراتم را،تمام احساسم را میکس کردند و نمک زدند و بعد رفتند.و بعد کثافت کاری کردند توی وجودم و بعد انگشت اشاره شان را گرفتند ب سویم و بلند داد کشیدند:این عوضی گذاشت و رفت...حالا آمدم بگویم:من آدم ِدور انداختن شده ام.آدم ِ لجبازی کردن.آدم ِگفتن خفه شو میخواهم صدایت را نشونم.آدم ِ لازم نکرده زر زر مفتت کنی،گفتن.آدم ِ در اولویت قرار دادن خودم.آدم ِ هدر ندادن شارژ گوشی ام برایم اس ام اس زدن:دلم برات تنگ شده/خوبی؟.آدم ِ وا ندادن اینکه آره من مقصرم...خب من اشتباه کردم.من تا اینجای کار اشتباه کردم...من خودم را زیادی فاش کردم...من که آدم پیاده روی های طولانی مدت تنهایی نبودم!من که آدم گریه کردن در مقابل بادها نبودم!من که سرما نمیخوردم!من که کانتکت موبایلم را دیلیت آل نمیکردم...من که........گریه های نامرئی لعنتی ترین های جهان هستند....
*لیلا کرد بچه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط
از وبلاگ دوستم(+)
من آدم ِ نرفتن بودم،آدم ِ ماندن پای ِ خیلی ها،آدم ِ خراب ِ رفاقت،آدم ِ "بند ِ کفشتم،گره بزن،خفه شم"،آدم ِتو جون بخواه.آدم ِ ناراحت نشدن،آدم ِ نادیده گرفتن.آدم ِ دایورت کردن.الان،آدم ِ رفتنم.فقط رفتن و پشت ِسرم را نگاه نکردن،آدم ِ ناراحت شدن،آدم ِ دلگیر شدن از حرف ِ یکی که تا دیروز هیچی نبود!هیچچچچچی!آدمی که فکر میکرد شاید یک اپسیلون صداقتش را برای خودش خرج کنند،آدمی که آنقدر امروز به عقل و شعور و فهمش -در عرض ِ دو ساعت- توهین شد،که چشمش را بست،و سرش را انداخت پایین و راهش را از هرکسی که فکرش را بکنید،جدا کرد!
+حال و روز مرا نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:41  توسط
آدم های دور و نزدیک زندگی ام،میدانند یا شاید هم نمیدانند که من با
سورپرایز شدن مثبت میتوانم حتی بمیرم.شادی ناشی از هیجان آنقدر آدرنالین در مغز من
ترشح میکند که ممکن است شب که خوابیدم دیگر صبح بیدار نشوم و پزشک قانونی علت مرگ
مرا این گونه بنویسد:جان باخته بر اساس شادی بیش از حد دار فانی را وداع گفت!...و
بدی اش در این است که در اینجور مواقع کم و بیش لال میشوم و کاش میتوانستم فیلمی
از اندورنی ام بگیرم تا نشان دهم چطور اجزا و جوارح داخلی ام اعم از کبد و قلب و
روده و دل و قلوه و بقیه ی مخلفات از شادی بصورت دسته جمعی،سرخ پوستی میرقصند و
گومبا گومبایی میکنند که حالت ضعف به من دست میدهد و خب شاید بابت همین مسئله هم
یک روز بمیرم و پزشک قانونی علت مرگ مرا اینگونه شرح دهد:نام برده بر اثر سروصدا و
حالت های خاک برسری و حرکات مستهجن اجزای اندرونی اش گورش را از این دنیا گم کرد و
مرد!...ظهر وقتی کنار بخاری سالن نشسته بودم و مامانم درحال رفتن از خانه بود و هی
تاکید میکرد ساعت 12 و ربع زیر برنج ها را کم کنم وگرنه ممکن است غذا بسوزد و ما
از گشنگی تلف شویم(!!!)هیچ به این فکر نکرده بودم که چقدر من خوشبختم.آنقدر
خوشبختم که یکی از آن سر تهران برایم یک بسته پست کرده و توی نامه ای که نوشته بود
تاکید کرده که این هدیه ی بی مناسبت بخاطر یک اتفاق بزرگ است و آن این است که ما
با هم دوست هستیم...ظهر وقتی مامان در خانه را باز کرد که برود همزمان یک موتور هم
جلوی خانه ایستاد و گفته بود عطیه یک بسته از تهران دارد و مامان که اسمش عطیه
نبود و عطیه دخترش بود بسته را گرفته و دفتر آقای پستچی را امضا کرده و بیخیال
رفتن شده تا ببیند داخل بسته چه چیزی است.و من از پشتِ پنجره،حیاط را میدیدم و
مامانی که دارد برمیگردد داخل خانه.خودم را پرت میکنم بیرون و میگویم:این مال منه
و مامان که مثل من دارد از کنجکاوی(هیچ مامانی فوضول نیست بی تربیتا.مامانا
کنجکاوند)آب دهنش را قورت میدهد هی تاکید میکند زود باش زود باش بازش کن ببینم توش
چیه!!!اول روی بسته را میخوانم.گیرنده:سرکار خانم عطیه میرزاامیری!خنده ام میگیرد
چون اولین بار است اینقدر رسمی کسی مرا صدا میزند...این ها مهم نیست،مهم این است
که فرستنده نیلوفر نیک بنیاد است...بله همین نیکولای خودمان...بقیه اش را اگر علم
پیشرفت کرده بود میتوانستید مطلع شوید.چرا که در ابتدا نوشتم که در اینجور مواقع
باید یک دوربین در اندرونی من کار گذاشته شود تا شاهد دیدن جریانات حرکات مستهجن
دل و قلوه و کبد و ریه و گلبول های سرخ و سفید و غیره ی من باشید...فقط بدانید من
سرخ پوستی رقصیدم بدون آنکه کنار بخاری بشینم و غصه بخورم که توی آن مسابقه عکاسی
هه هیچ رتبه ای نیاوردم...
+نشستم فکر کردم چقدر هدیه هایی که حاصل دسترنج هدیه دهنده هست را
دوست دارم...مثلن نیکولا این هدیه را با حقوق نویسندگی اش توی آن مجله هه برایم من
خریده...سرخ پوستی تر میرقصم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:42  توسط
همین الان
بسته ی پستی
بسته ی پستی
پستچی
صدای موتور اقای پستچی
من دارم میمیرم از خوشی
برام بسته ی پستی اومد
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
نیلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووفر(+)
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:1  توسط
هنوز هم،اما،میتوان روبروی آینه،در خلوت خانه،نشست،به خود نگاه کرد،و از خود پرسید:آیا همان قدر خوبی که سال ها پیش از این بودی؟آیا طهارت ِ کودکی،صفای نوجوانی،شور جوانی،و آن ایمان ِ عظیم را که در دل داشتی،با خود نگه داشته یی؟
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 112
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:48  توسط
|
ما سرمازدگان آرزویی جز شکستن یخ وجود دیگران نداریم...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 104
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:45  توسط
مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی،معجزه
نمیکنیم.مشکل ما این است که همان قدر که ویران میکنیم،نمی سازیم.همان قدر که کهنه میکنیم،تازگی
نمیبخشیم.همان قدر که دور میشویم،باز نمیگردیم.همان قدر که آلوده میکنیم،پاک نمیکنیم.همان
قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش میکنیم،به یاد نمی آوریم.همان قدر
که از رونق می اندازیم،رونق نمیبخشیم.مشکل این است که از همه ی رویاهای ِ خوش ِ آغاز
دور میشویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی ِ بی رحمانه ی زمان است.بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن،باور پیر شدگی روح است و خواجگی عاطفه.عشق چاه ویل را هم پر میکند.
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 103
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:44  توسط
عاشق کم است،سخن عاشقانه فراوان...
محبوبی در کار نیست.اما مطربان ولگرد به آسانی،از خوب ترین محبوبان خویش و غیبت ایشان،فریاد کشان و مویه کنان سخن میگویند.
عسل بانوی من!روزگاریست_چه بد_که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست.و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.
خلوص،حالیا قصه یی فرسوده و عشق را تنها_شاید_طبیبان ِ هرزه در دکان هایشان،به شنیع ترین شکل ممکن،تجربه کنند...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 75
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:16  توسط
هیچ وقت همه چیز درست نمی شود.چون توقعات ما بیشتر میشود و تغییر میکند.هیچ قله یی آخرین قله نیست.رسیدن،غم انگیز است."راه،بهتر از منزلگاه است."برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشیم.اما واقعا برویم...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 64
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:12  توسط
زمانی که کودکی میخندد،باور دارد که تمام دنیا در حال خندیدن است.و زمانی که یک انسانِ ناتوان را خستگی از پای در می آورد،گمان می برد که خستگی،سراسر جهان را از پای در آورده است...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 49
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:1  توسط
نمازی که از روی عادت خوانده شود،نماز نیست.تکرار یک عادت است.نوعی اعتیاد.حرفه یی شدن،پایان قصه ی خواستن است...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 31
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:58  توسط
آذری با آن صدای بی گذشت پرسید:عاشق شده یی؟
گفتم:عشق،نمیدانم چیست.بی تجربه ام.تازه کارم.نمیدانم این طور خواستن،اسمش عشق است یا چیز دیگر.فقط،سخت میخواهمش...
_سخت خواستن میتواند عشق باشد.
_گفته اند "به شرط آنکه سخت بماند و نرم"...
یک عاشقانه ی آرام/نادر ابراهیمی/صفحه ی 28
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:56  توسط
حالا آنقدرها استرس قبول شدن یا نشدن ندارم
مهم این است برایم اس ام اس آمد:
من قبولی را با تو میخواهم عطیه...
دی جی تو از دیار گل های کوهی هستی که ناب و شفاف و پراز عطر ند...
+دعایمان کنید:)
پنجشنبه.24 بهمن 1392 . دانشکده شیمی.کنکور گروه روانشناسی...
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی,
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:49  توسط
میگویند کار در معدن،سخت ترین کار دنیاست.اما هیچکس،در هیچ کجای دنیا
اعلام نمیکند زن بودن،مادر شدن،همسر کسی بودن،دخترانگی،سخت ترین کار دنیاست...چون
برای سردمداران دنیا هیچوقت خونریزی ماهیانه،هول و ترس ماندن در تاریکی بعد از
غروب،لمس شدن در مترو و تاکسی،چشم چرانی های چندشناک،تجاوزهای جنسی پشت باغ
شخصی،کودک آزاری توسط محارم و غیره و غیره اتفاق نیفتاده...چون سردمداران دنیا،کله
گنده های سیاسی،مدیران،مسئولان،نوبل گیرنده ها،رئیس صلح و سازمان ملل و این کوفت و
زهرمارها همه شان مرد هستند...همه شان نر هستند...چون هیچکدامشان موقع سفرهای خود
از لولیدن و گریه ناشی از درد ماهیانه ی هم اتاقی شان از خواب بیدار نشده اند و
ساعت شش صبح توی شهر غریب دنبال داروخانه و آرام بخش و آمپول تقویتی نرفته
اند...چون مردها لازم نیست باحجاب باشند،زیر چادرشان لباس های رنگی شان را مخفی
کنند و زیر روسری شان موهای مجعدی ک وقتی زیر آفتاب میرود صدبرابر خوش رنگ تر
میشوند...مردها هیچوقت استرس بچه دار نشدن،طرد شدن،مقایسه با زن های کمر
باریک،شکسته شدن ناخنی که با مراقب زیاد بلند شده،ریزش موی ناشی از همین استرس ها
را ندارند...زن ها نباید بی موقع عصبانی شوند،نباید بی موقع هوس پیاده روی کنند،بی
موقع نباید بزنند زیر آواز...زن ها نباید مردهای زن دار را دوست داشته باشند،نباید
نسبت به حساسیت شوهرشان حساس باشند.باید پارانوید بودن مردها را ندید بگیرند...زن
ها هنگام عادت ماهیانه نباید غر بزنند،نباید گریه کنند،نباید بوی خون دهند...زن ها
نباید موهای لَخت شان را جلوی هرکسی لُخت کنند...نباید هرجایی لب هایشان را زیادی
سرخ کنند...خودداری مهم ترین ویژگی یک زن است...زن بودن سخت است...خیلی سخت...ولی
زن ماندن هزاربرابر سخت تر...
بخوانید پرسونا را
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:0  توسط
|
دیشب سر سجاده نشسته بودم که پیام داد:
من کتاب سال جمهوری اسلامی رو بردم
بعد چک چک چک اشک های من بود که از خوشحالی روی جانمازم ریخت...
دو روز بود برای استرسی که نمیدانستم چیست و میخواست مرا سورپرایز کند،دعا کرده بودم...
دیشب تا حالا دارم پزش را به همه میدهم و میگویم: این دوست من است....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:15  توسط
باسلام
آیا هنوز سر یک سری چهارراه ها چراغ قرمز هست و سر یکسری دیگر نیست؟
آیا هنوز هستند کسانیکه کور رنگی دارند که با وجود قرمزی چراغ،سرعت ماشین شان را افزوده و بیخیال تصادف گازش را بگیرند و بروند؟
آیا هنوز گ ش ت ارشاد در این کره ی خاکی وجود دارد که حتی جلوی من چادری را بگیرد و گیر دهد چرا ناخن هایت بلند است؟(جدی برام اتفاق افتاده)
آیا رودخانه ی عزیزمان هنوز که هنوز است خشک است؟
آیا مترو هنوز در حال ساخت است؟
آیا گرانی در شهر غوغا میکند؟
شنیده ایم ک بخاطر سبد کالا چند نفری کشته شده اند،این خبر صحت دارد؟
آیا هنوز هم همه ی دخترهای شهر شبیه همدیگرند؟...شال های آویزان/دماغ عملو/موهایی با رنگ غیر طبیعی/چهره هایی ک از شدت آرایش نمیتوان هویت شان را تشخیص داد/و...
آیا هنوز پسرهای شهر با دخترها بر سر قیافه رقابت میکنند؟...ابروهای باریک/دماغ سر بالا/سر موهای رنگ زده شده/شلوارهای فاق کوتاه/
و غیره
با تشکر.دختری که خیلی وقت است از خانه پایش را بیرون نگذاشته...
+حالا کاش درس میخوندم...
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:14  توسط
|
خوب خوبم
انقدر خوب ک اضافه اش از چشمانم میزند بیرون...زیر پتو...توی برف...موقع درس خواندن...موقع خوابیدن...موقع بیدار شدن...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:1  توسط
وقتی من انیمیشن "عصر یخبندان" رو میبینم،اونقدر کالری میسوزونم که بعید میدونم اگه یکساعت برم رو تردمیل اینقدر عرق بریزم و اکشن کار کنم...واسه همین هیچوقت تا آخرشو نمیبینم...والا...
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:39  توسط
داوطلب گرامی با توجه به شرایط جوی،برگزاری آزمون کارشناسی ارشد به هفته ی آینده موکول شد.به اطلاعیه ی سازمان سنجش مراجعه نمایید...
سازمان سنجش...ساعت 17:30 سه شنبه
اینا دسیسه ی غربه
برچسبها:
تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:51  توسط
باور کنید من آدم احمقی هستم.این یک نشانه ی شخصیتی ست.نه میخواهم
شکسته نفسی کنم و نه میخواهم به خودم توهین...هرکسی توی زندگی اش یک نقطه ی سیاه
تاریکی دارد که جز نقطه ضعف های وجودی اش است و خریت من هم جز این نقطه ضعف به
حساب می آید...من خر هستم چون بلندترین تایم ناراحتی ام یک هفته است.هیچوقت
نتوانستم با کسی قهر کنم،هیچوقت نتوانستم به نشانه ی اعتراض داد بزنم،هیچ وقت
نتوانستم موقعی که حرفی در مورد یک نفر بیخ گلویم مانده را بزنم.هیچوقت نتوانستم
برگردم بزنم توی دهن کسی که پشت سرم حرف درآورد که من به برادرش_که حتی اسمش را
بلد نبودم_نظر دارم...باور کنید آدم خری هستم.هیچوقت نتوانستم خودم را برای کسی
بگیرم.نتوانستم وقتی از دست یکی ناراحتم سروسنگین شوم،جواب پیام هایش را یک کلمه
ای بدهم،تحقیرش کنم،حالش را یک جا بگیرم و یا حداقلش برایش لنگ بگیرم تا بخورد
زمین و دلم خنک شود...توی بدترین شرایطی که دلم را شکستند فقط تسبیح گرفتم دستم و
گفتم:الا بذکرالله تطمئن القلوب...آنجایی که ناراحت بودم فقط متهم شدم چون یا با یک
آدم بی منطق ِ حق به جانب روبرو بودم یا سکوت کردم و طرف مقابلم باد در غبغب می
انداخت که بله،حق با من بوده...اینکه خیلی ها به من میگویند رک هستم به این دلیل
است که خودم هستم.هیچوقت سعی نکردم کسی را جایگزین خود وجودی ام کنم.توی مهمانی
هایی که مهمان ها به سختی ایرانی حرف میزدند لهجه ام همان لهجه بود.غذا خوردنم
همان طور بود.خنده هایم همانطور بود...هیچوقت سعی نکردم آدم های کله گنده را بیشتر
از شخصیت شان بالا ببرم.اگر از کسی بدم می آمد همان اول ارتباطم شیرفهم ش میکردم
تا دیگر نچسبد به من...جایی که خنده ام گرفت خندیدم و جایی که گریه ام آمد دستم را
گرفتم جلوی صورتم و گریه کردم.عزت نفس م را حفظ کردم ولی خودم بودم.خود ِ
خودم...هروقت دلم برای کسی لرزیده،گفتم.هروقت کسی ناراحتم کرده،گفتم...اما از یکجا
ببعد وقتی خلقیات مخاطبم دستم آمد،سکوت کردم...به اندازه ی ظرفیتش محبت کردم،در و
دل کردم،از ناراحتی ها و خوشی هایم گفتم.که باز این هم جز خریت هایم بوده وخب من
آدمی نیستم که نقش بازی کنم،نتوانستم توی دلم نفرت باشد و روی لبم خنده...این ها
تعریف از خود نیست ها.یک درصد هم فکر نکنید من آدم خوبی هستم.باور کنید همچین
اخلاقی یعنی خودآزاری.یعنی پل بودن برای عبور بقیه از خود.یعنی سواستفاده ی آدم ها
از شناختن خود ِ وجودی.یعنی بیشعوری محض در عصر تکنولوژی و دروغ و ریا و بی
ثباتی...وقتی آدم همه کاری میکند تا دل کسی را نشکند ولی دائم دلش را میشکنند_حتی
نزدیک ترین هایش_یعنی یک نوع مازوخیستیک است...خب عطیه تو هم یکم خبیث باش.یکم
خودتو بگیر.یکم زهر چشم بگیر.یکم زیاد از حد معمول ناراحت شو.یکم خشک باش.یکم توی
ذوق بزن.وقتی ناراحتی به جای اینکه علت ناراحتی تو بگی،خودتو بگیر و ی جوری در صدد
تلافی کردن باش...آدم باش خب یکم.مثل بقیه باش...
+وقتی تصمیم محض بگیرم یکیو بذارم کنار،خدا هم بیاد بگه مثل قبل شو
باهاش،امکان نداره پا روی تصمیمم بگیرم...اینکه من یکیو از زندگیم پرت میکنم بیرون
به این معنی نیست که ارتباطمو باهاش کات کنم.یعنی از چشمم میفته...آدما برای من سه
دسته ند:اونایی که عمیقن دوستشون دارم.اونایی که بودن در کنارشون رو دوست
دارم.اونایی که کاملن برام بی اهمیت ند...
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:31  توسط
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:25  توسط
وقتی که جاندار یاد میگیرد که
محرک آشنا را نادیده بگیرد به کدام نوع یادگیری دست می یابد؟
جواب:خوگیری یا عادت
+از کتاب روانشناسی عمومی هیلگارد
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:13  توسط
قرار بود بیایم پیشت...قرار بود بیایی پیشم...از قبل گفته بودم
سرماخورده ام...گفته بودم من همیشه در حال سرماخوردنم...از قبل گفته بودی بغلم
میکنی و مرا میبوسی و هیچ نگران واگیر دار شدن سرماخوردگی ام نیستی...از قبل یک
انار نشان کرده بودی و گفته بودی این انار برایت باشد...از بعد از حرفت یک انار
برایت خشکاندم و گفتم موقعی که دیدمت میگذارمش کف دستت...آمدم پیشت...نیامدی
پیشم...یک نامه آمد دستم که نوشتی بودی دُز اتفاقات ناگوار در زندگی ات زیاد
است...گفته بودی و من خوانده بودم...قرار بود توی دوربین نگاه کنیم و بگوییم:سیب
صورتی و چیلیک یک عکس دو نفره...قرار بود مرا ببری کافه و به من چایی بدهی که نه
سرد باشد و نه تلخ...تو اما نیامدی و من بودنت را خواسته بودم...بغض کرده بودم و
دستم زیر چانه ام بود...برایم پیام دادی:عطیه...پیام دادم:جانم؟...پیام دادی:فقط
صدایت کردم،همین...و بوی سیب آمد...تو نبودی ولی بوی سیب آمده بود...لابه لای نامه
ات...لابه لای کتاب زرد رنگ مستور...لابه لای ساکم...لابه لای کیف دستی ام...لابه
لای کتابخانه ی حصیری ام...لابه لای اتاقم...حالا من توی دوربین نگاه نکردم و
بگویم:سیـــــــــب...توی دوربین نگاه کردم و گفتم:انـــــــــــــار...دقت
کن...سیب و انار گفتن جفتش لبخند می آورد...با این تفاوت که وقتی میگویی سیب دندان
ها یت بهم میچسبد و وقتی میگویی انار دندان هایت با هم فاصله ندارند...بگذار زندگی
مان روی روال فاصله نداشتن،بچرخد...من میگویم انار،تو هم بگو انار...تولدت مبارک
سیب صورتی که یک عدد انار دوستت دارد...که جای یک عدد انار خشک شده کف دستت خالی
ست...این لبخند بوی گل میخک میدهد یا بوی انار یا بوی سیب،فرقی ندارد...مهم این
است که برای توست...برای خود خودت...برای روی شادت...مهشاد...

برچسبها:
روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:17  توسط
5 / 11 /92 شنبهمن از سفر برگشتم
سفر از من برنگشت
وداع را باید طولش داد...آدم به راحتی ک نمیتواند دل بکند...ب هر جان کندنی بود طهر ساکم را برداشتم و رفتم راه آهن...
تمام
برچسبها:
باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:0  توسط
4 /11 /92 جمعه
ساعت را ندیدم و خوابم برد.ساعت سه بیدارم کردند و گفتند حرم الان
خلوت است.برویم؟گفتم نه.و بعد از یک ربع صدای بسته شدن در آمد.چند ساعت بعد هم
صدای باز شدن در...ساعت یازده فری بیدارم کرد.گفتم بیا برویم سر خیابان من میخوام
برا یکی یه چیزی بخرم...راه افتادیم و رفتیم...خریدم را کردم و تنها برگشتم
هتل...خوابم برد...من لعنتی فقط خواب بودم.مریضی لعنتی ترم باعث شده بود بیحال
بیافتم یک گوشه و چشمانم بسوزد و بخوابم...ساعت چهار صدای فری را میشنیدم که در
جواب هم اتاقی ام به اینکه:چرا عطیه همش خوابه،من نگرانشم،میگفت:قرصاش خواب
آوره.بدن درد داره...بیدار شدم.ضعف داشتم.یک تکه کیک شکلاتی گذاشتم دهنم و با بغض
گفتم:فری من هیچی هیچی از مزه ی خوراکی ها نمیفهمم...پاشدم لباس هایم را پوشیدم و
گفتم میخوام برم حرم.فری هم لباس پوشید و دنبالم آمد.باد می آمد.باد زیادتر از
هرشب می آمد.داخل صحن رضوی توی صف نماز نشستم.شالم را محکم دم دهانم بسته بودم و
آرام اشک میریختم.فری گفت:عطیه چشمات از آلودگی داره عفونی میشه.سرخ سرخ
شده!گفتم:فری دارم گریه میکنم.و بعد بلند زدم زیر گریه...بعد از نماز رفتم توی
حرم...خوبی حرم به این است کسی کاری به کارت ندارد...همه در حال دعا خواندن یا
گریه کردن اند.گهگاهی هم میشنوی که دارند بلند بلند خواسته هایشان را به زبان می
آوردند...یک جای دنج که بتوانم مسلط به ضریح باشم پیدا کردم.کنار دیوار.چادرم را
کشیدم توی صورتم و زدم زیر گریه...نمیدانستم گریه ام برای چیست.برای کیست...خانمه
کنارم داشت بلندبلند دعا میکرد...ناله میکرد...خوبی حرم به این است درد خودت را
نمیبینی.اصلا یادت میرود توی دلت چه جنگی بوده.ابهت فضا نمیگذارد کم بخواهی...دستم
را گذاشتم روی شانه ی خانم کناری و گفتم:منم دعا کنید لطفن...مثل اینکه تلنگر زده
باشم.صدایش لرزید و دعایم کرد...
آمدم بیرون.زنگ زدم به فری و گفتم بیاید دم اسمال طلا تا برویم
هتل...به دقیقه نکشید که یک قطره باران چکید روی صورتم.سرم را گرفتم بالا و هی
میخندیدم.هی پهن خندیدم.یکدفعه باران تند شد.باران های مشهد آن هم توی صحن دیدنی
ست.همه دست به دست هم میدهند تا فرش های پهن شده توی رواق ها خیس نشوند و شروع
میکنند تند تند جمع کنند...فری هم لابه لای جمعیت تند تند داشت فرش گوله میکرد و
من داد میزدم:باروووووووون.فری بارون...شال گردنش را باز کرد و انداخت روی سرم.گفت
سرماخوردی دیوونه.اینقدر نچرخ.زود باش بریم هتل...مهم نبود آن موقع که خط گوشی ام
برگشته بودم چه پیامی برایم آمده بود و من چقدر توی دلم گریه کردم.به فری
گفتم:امشب شب آخره،بارونم میاد،صفا سیتی راه بندازیم...رفتیم سر مغازه هه و یک ظرف
لبو و یک ظرف شلغم گرفتم،کلی سوتی دادم فری از شدت خجالت از مغازه آمده بود
بیرون...به دی جی پیام دادم امشب آخرین انتخاب واحد دوران کارشناسی را برایم انجام
دهد و بعد مثل مرده ها خوابیدم...
+بخوانید یسنا را در پرسونایمان:)
برچسبها:
باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:0  توسط
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:13  توسط
3 /11 /92
پنجشنبه
روز شلوغی داشتم...شب قبلش با مادام دم متروی پارک ملت وعده کرده
بودم...اگر میخواستم استدیوی رادیومون را ببینم فقط همین امروز وقت داشتم...مهشاد
را هم باید یکجوری میکشاندمش حرم و باهم عکس میگرفتیم...دایی و زندایی هم
میخواستند مرا ببینند...ظهر هم ناهار را باید با فری میخوردیم،غذاخوری امام
رضا...جمعه بازارها تعطیل و شنبه فقط وقت وداع داشتم پس اگر قصد خرید هم داشتم
باید پنجشنبه دست ب کار میشدم...قرص های ضد حساسیت خواب آور بودند و اکثر وقتم را
خواب بودم...
صبح برای نماز از خواب بیدار شدم و با زندایی توی صحن امام خمینی وعده
کردم...جلوی این کارم تیک زدم...نماز صبح را که خواندم،خواب بر چشمانم مستولی شد و
رفتم هتل...نه و نیم ساعتم زنگ زد و گفت بیدار شو...بیدار شدم و رفتم ایستگاه
میدان بسیج تا مترو سواری کنم و برسم به مادام...ایستگاه ها را توی برد مترو
شمردم...تا پارک ملت هشت ایستگاه بود...پارک ملت...خانم هه اعلام کرد و پیاده
شدم...مادام دم در مترو ایستاده بود...اعتراف میکنم خواننده ی وبش نبودم و برایم
جالب بود خواننده ی وبم را ببینم...دوست خوبی بود.بعدتر هم دوستانش به جمع مان
اضافه شدند.برای رشته شان آمده بودند پارک ملت عکاسی.مادام کلی پپسی برایم باز کرد
و گفت من خوب عکس میگیرم و دوستش گوشی را دربست در اختیار من گذاشت.عکس گرفتیم و
من میخندیدم چون مادام با غلطت به دوستانش اعلام میکرد عاشق خندیدن های من
است...پیشنهاد دادم برود مجری شود...خوب حرف میزد.تسلط داشت روی کلمات.مهربان
بود.صاف و صادق بود.کتاب"دیوانه وار"-که تعریفش را از قبل شنیده بودم-را
جلویم گذاشت و گفت یادگاری برای من است...بعد از طرف مهشاد یک نامه و یک کتاب دیگر
داد دستم...مهشاد را نمیدیدم این را توی نامه اش خواندم و خب حق داشتم دلم فرتی
بریزد...مهشاد را ندیدم اما دست خط و هدیه اش را توی دستم داشتم...بعد از کلی عکس
گرفتن و خندیدن سوار مترو شدم و برگشتم...
ظهر با فری دم غذاخوری وعده کرده بودم...مثل آدم هایی که فاتح یک
قله،کاشف یک عمل سخت،شده بودند وارد سالن غذاخوری شدیم...شبیه آدم هایی شده بودم
که تقریبن سه روز متوالی غذا نخورده بودند.یک نفس خوردم...سهم نانم را برداشتم تا
شب بدهم افرا...میز بغلی مان هم پر از نان بود.از اقاهه ی مسئول اجازه گرفتم و یک
تکه نان دیگر برداشتم تا بدهم به یک نفر دیگر...
رفتم صحن انقلاب.نمازم را خواندم.شمبل زنگ زد و کلی خندیدیم...میم
پیام داد و قسمم داد یک شوهر خوب برایش بگیرم و بعد از خواندن پیامش از شدت خندیدن
سرخ شده بودم.هرکسی می آمد توی یادم را دعا کردم و برایش پیام زدم که یادش هستم...
عصر:با فری و بقیه بچه ها توی بازار نزدیک حرم چرخ زدیم و چشمم خرد به
تاکسی های زرد.رفتم پرسیدم تا رادیومون دربست،چقدر؟گفت هفت تومن...سوار شدم.رسیدم
رادیومون...به فری هم هیچ نگفتم...خودم از بیشعوری خودم خجالت کشیدم.برایش پیام
زدم که من آدم جوگیری هستم.تاکسی های زرد مرا وسوسه کرد که بروم استدیو
رادیومون...متاسفانه یا خوشبختانه حسین توکلی هم آنجا بود...خوشبختانه از آن نظر ک
از نزدیک یک آدم معروف میدیدم و متاسفانه اش را نمیدانم!!!
کارشان سخت بود.ماهانه به من پیشنهاد میدادند که توی بلندگو عربده
بکشم و برای مخاطب هایم شعرهای سخت سخت بسرایم(!)خب از شما چه پنهان قبول میکردم!!!ولی
خب توکلی صبور بود.اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول،که زکریائی بعداز کلی
خواندن،میگفت از اول،زمین مشهد را با تمام
زشتی و زیبایی به روی یکدگر ویرانه میکردم!!!والا!از دیگر نتایج من از بازدید از
رادیومونی ها این بود:بچه های رادیومون کاکائوو سس بسیار دوست دارند.خواستید برید
پیش شون حتمن واسشون کاکائو و یک بسته سس قرمز ببرید.سر راهتونم یک بسته نون
فانتزی هم بخرید تا سس خالی دلشون رو نزنه...
شب افرا را برای بار آخر دیدم...خاله ها و مامانش برایم گیلکی حرف زدند
و من را شارژ کردند...
یک پیام زدن به خانم آسمان همانا و بودن خانم آسمان در مشهد هم
همانا...و خب دوستان خانم آسمان هم که جز وبلاگ نویس ها هم بودند همانانا!دعای
کمیل را در جمع دوستان بلاگر خواندیم و بعد عکس و عکس و عکس...بچه ها گفتند:تو ک
تلخ نیسی عطیه.واسه چی اسم وبلاگت اینه؟!
یکدفعه مثل اینکه دزد گرفته باشند اومدند جلوم و هی گفتند:عطیه مثل کی
میخنده؟...هفت هشت نفر دورم را گرفته بودند و میگفتند:بخند...یک ربع مثل دیوانه ها
میخندیدم تا حضار ملتفت بشند من شبیه کی میخندم...شب خوبی بود...خیلی خوب.خیلی
خیلی خوب...بوی یاس هنوز توی دماغم بود...آدرنالین توی مغزم زیادی شده بود ولی
خوابم برد...
+سفرنامه نویسی ام افتضاحه.نه؟
++اگه هنوز مخاطب رادیومون نیستید وقت رو هدر ندید...کارشون واقعن
سخته.زندگی به سبک دینی رو با زبون طنز و شعر و موسیقی و غیره به خوردتون
میدند...خوشمزه ست...
برچسبها:
باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:14  توسط
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:58  توسط
1 /11 /92 سه شنبه
نشستم توی کوپه...صندلی کنار پنجره...کفش هایم را در آوردم و دنبال
هندزفری ام گشتم...نبود...صدای قهقهه ی پسرانه می آمد...قطار راه افتاد...صدای
قهقهه ی پسرانه می آمد...آمدم بیرون.با فری بهم نگاه کردیم و دوزاری مان افتاد ک
تنها کوپه ی دختر در واگن شماره ی هفت هستیم...خنده مان گرفت و عصبی اعتراض
کردیم...با بدبختی جایمان عوض شد و رفتیم داخل واگن 10...نشستم توی کوپه...صندلی
کنار پنجره...کفش هایم را در آوردم و دیگر دنبال هندزفری ام نگشتم...قطار راه رفت
و برایم پیام آمد:"دارم روبروی ایوون طلا دعات میکنم."...شوکه شده بودم
و زنگ زدم و گفتم:"فردا همین موقع کنارت هستم."...خندیده بودیم و من
همینطور با دستمال دماغم را پاک میکردم...در کوپه باز شد و دو دختر وارد شدند...همان دو دختری که از قضا هم اتاقی مان هم شدند...با هم دوست شدیم.شام مان را خوردیم،فیلم
دیدیم و من تخت بالا را باز کردم که بروم بخوابم...خوابم نبرد...سرم سنگین شده بود
و احساس میکردم دارم به یک مریض مبتلا به ماکروسفال مبتلا میشوم...تا صبح بیدار
بودم و هر به دو دقیقه روی تخت مینشستم...نماز صبح را خواندم و از شدت سردرد تهوع
گرفته بودم...
2 /11 /92 چهارشنبه
اذان ظهر را میگفتند که رسیدیم راه آهن مشهد...سوار اتوبوس شدیم و راه
افتادیم سمت هتل...چرخ های ساکم خراب بودند و صدای کشیده شدنشان روی زمین تمام راه
آهن را میلرزاند.ولی من و فری میخندیدم...دستمال از دستم نمی افتاد و من همینطور
دماغم را پاک میکردم...رسیدیم هتل..خواستند که اول ناهار را در رستوران بخوریم و
بعد اتاق مان را تحویل بگیریم...داخل رستوران که شدیم دو آقا وارد شدند و به من و
فری و دو هم اتاقی دیگرمان یکی یک بلیط دادند...چشمانمان گشاد شد و فکم افتاد
پایین...خدای من.هنوز نرسیده امام رضا آمده بود استقبال مان...قربان معرفتش...ژتون
ناهار برای ناهار فردا ظهر بود...مهمانسرای امام رضا...هی آب دهانمان را قورت دادیم و تند تند تشکر
کردیم...رسیدیم داخل اتاق...دماغم چکه میکرد و پریدم داخل حمام.گفتم دوش آب گرم
حالم را بهتر میکند...فری دوست خوبی بود...توی سفر شناختمش و دوستی را در حقم تمام
کرد...وقتی از حمام آمدم بیرون دعوایم کرد که با این حال وخیمم رفته بودم حمام و
نشست موهایم را دانه دانه با حوله خشک کرد...از همان روز صدایش میزدم مامان فری و
بعد قه قه میخندیدم...حالم بد شد...میلرزیدم و تند تند از دماغم آب می آمد...لباس
پوشیدم و آماده شدم که بروم حرم...سلام دادم..اذن دخول خواندم و گفتم:من الان
مشهدم؟باور نمیکنم...راه افتادم ب سمت دارالشفا امام رضا...فری برایم نوبت گرفت و
پله ها را یکی یکی رفتیم بالا...نوبتم شد.تنها رفتم داخل اتاق دکتری ک من از او
دکتر تر بودم!!!دارو و آمپول...با فری رفتیم داروخانه که دارو ها بگیریم که یک
دخترخال خالی وارد داروخانه شد و مرا بغل کرد و تند تند بوسید...گفتم:راحت
میبوسمت.چون دکتر گفت حساسیت است نه سرماخوردگی...خندیدیم و با فری و افرا رفتیم
تزریقات تا من آمپول بزنم...آمپول را زدم و رفتیم داخل صحن...نماز خواندیم و من و
افرا از فری جدا شدیم...آرام قدم برداشتم،پرده را کنار زدم و چشمم افتاد به
ضریح...بوی یاس زد توی دماغم...نور زد توی چشمم...
برچسبها:
باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط
|
یک ساعت است که برمیگردم
تمام راه بغضم را قورت دادم
خاله پروانه بغلم کرد؛بغضم را قورت دادم
مامان بغلم کرد،بغضم را قورت دادم
اتاقم بغلم کرد،بغضم ترکید
+ حالا شما این را بخوانید،تا من برایتان سفرنامه ام را حاضر کنم....
برچسبها:
جایی برای بودن,
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:36  توسط