و آدم اگر دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود ؟*

از جمله نوشته ی بدون فکر همراه با فین فین

من نشستم گریه کردم.ملاحفه ی سفید و قرمز را دور خودم پیچاندم و گریه کردم.حتمن که نباید گریه آبکی باشد،گاهی هم گریه ها نامرئی هستند.مثل همان فرشته هایی که وقنی کوچک بودیم،سرمان را گول میمالیدند و میگفتند که مراقب مان هستند...من گریه کردم.نامرئی گریه کردم و نامرئی به خودم دلداری دادم و نامرئی خودم را بغل کردم...من گریه کردم چون همیشه ی خدا داشتم توضیح میدادم که اوف ببخشید،من قصدم ناراحتی شما نبود!مرا میبخشی؟...که همیشه ی خدا داشتم سعی میکردم دل کسی را نلرزانم و صدباره دلم لرزیده شده بود و توی گور ِتنهایی خودم؛خودم را حبس کرده بودم و گریه کرده بودم که چرا،که چرا نباید از کسی ناراحت شوم و چرا،و چرا باید از من ناراحت شوند؟...من دراز کشیدم و نامرئی گریه کردم که دلم میخواست همان موقعی بود که مامان موهایم را شانه میزد و از من قول میگرفت من هم موهایش را شانه بزنم و آن وقت تمام فرشته ها مرئی بودند و تمام خوشی ها مرئی بودن و تمام خنده ها مرئی بودند و هیچ گریه ی مرئی و نامرئی یی وجود نداشت...من آدم رفتن شده ام.آدم سطل آشغال شدن رابطه ها.آدم توضیح دادن تجارب ِ دوست داشتن ها و کانکت شدن های فرسایشی...من پهلو به پهلو غلتیدم.از درد گریه کردم.از دل درد گریه کردم.از گریه های نامرئی ام گریه کردم.از چشمان سرخم گریه کردم.از 21 سالگی ام گریه کردم.از بهارها گریه کردم.از زمستان ها شکوه کردم.از تابستان ها گله کردم.از پاییز ها فروخفتم توی برگ ها...من نشستم گریه کردم و دلم شادی های قبلی را خواست.از زیر آواز زدن در پیاده رو ها که امشب شب مهتابه حبیم رو میخوام.حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...من به پهلوی راست رفتم و گریه کردم که چرا محض رضای خدا شادی ها ثانیه ای ست،که چرا وقتی رد موتور پستچی را باران شست شادی هم درون من خفت...که چرا چهارشنبه توی سالن رقص من خوردم زمین و دیگر نرقصیدم.که شادی ها خفتنی هستند...من به پهلوی جپ غلتیدم و فکر کردم چرا من همیشه سومی بودم،چرا آن شب من از سرما ضعف کرده بودم و هیچکسی نبود.چرا پنجشنبه عصر هیچکسی نبود تا زنگ بزنم و بگویم یک دو سه بیا به ماه نگاه کنیم...آدم ها آمدند توی زندگی ام،مرا،خاطراتم را،تمام احساسم را میکس کردند و نمک زدند و بعد رفتند.و بعد کثافت کاری کردند توی وجودم و بعد انگشت اشاره شان را گرفتند ب سویم و بلند داد کشیدند:این عوضی گذاشت و رفت...حالا آمدم بگویم:من آدم ِدور انداختن شده ام.آدم ِ لجبازی کردن.آدم ِگفتن خفه شو میخواهم صدایت را نشونم.آدم ِ لازم نکرده زر زر مفتت کنی،گفتن.آدم ِ در اولویت قرار دادن خودم.آدم ِ هدر ندادن شارژ گوشی ام برایم اس ام اس زدن:دلم برات تنگ شده/خوبی؟.آدم ِ وا ندادن اینکه آره من مقصرم...خب من اشتباه کردم.من تا اینجای کار اشتباه کردم...من خودم را زیادی فاش کردم...من که آدم پیاده روی های طولانی مدت تنهایی نبودم!من که آدم گریه کردن در مقابل بادها نبودم!من که سرما نمیخوردم!من که کانتکت موبایلم را دیلیت آل نمیکردم...من که........گریه های نامرئی لعنتی ترین های جهان هستند....

*لیلا کرد بچه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط