همان بهتر که آبرومندانه خودش مرد.اصلا به
نظر من تمام مردان و زنانی که بخاطر نیاز جنسی شان،زندگی شان را نابود میکنند،را
باید کشت.باید وسط میدان شهر یک گیوتین بزرگ بیاورند و همینطور سرشان را بزنند.ای
بابا اخر حیوانیت هم حد و اندازه ای دارد.حالا گیرم که در زندگی تان عشق و علاقه
کشک است،این که دلیل نمیشود سر زنت هوو بیاوری برای اینکه نمیتواند شب
ها...استغفرالله(آیکن لب گزیدن)...یک نفر نبود که بهش بگوید:جناب اقای فلانی خانم
تان از بس برای شما بچه پس انداخته بود دچار آن مرض شد و باعث شد عمل کند که این
عمل هم باعث شد زیاد به شما حال ندهد...استغفرالله(آیکن لب گزیدن)...یک نفر نبود
بگوید حالا که زنت مریض است،حالا که بچه آخریت هم سن بابای من است(!!!)راه افتاده
ای این ور و اون ور که چی؟!که زن بگیری!!!خب حالا گیرم که زن گرفتی...حالا گیرم که
یک زن خر شد و به تو اوکی داد،پس فردا اگر یک غریبه می آمد و به تو میگفت:آخر پیری
زن گرفتنت به چه بود،چه جوابی میدادی؟!!میگفتی:زن گرفتم که برام زنیت کنه؟!که شب
ها"نه"توی کارش نباشد!!!استغفرالله(آیکن از لبم خون اومدن از بس
گزیدمش)...همان بهتر که شبی که از جلسه خواستگاری آمدی،در خواب سکته کردی و
مردی...اصلا این تقاص دل شکسته ی زنت بود که اینطور با شکم گنده ات خوابیدی،و صبح
ش دیگر بیدار نشدی...همان بهتر که آبرومندانه خودش مرد...
الهی قد جُرتُ علی نفسی فی النّظر ِ لها ! فلها الویـل ! إن لم تغفـرلها ...
خدایا من در توجهم به نفس خود بر خویش ستم کردم ، پس ای وای بر نفس من اگر تو او را نیامرزی ....
(مناجات شعبانیه)
پ.ن:این مردم ایران چه دلی از عزا در
اوردند.یه شب به افتخار ریاست جمهوری میزنن از خونه بیرون و دَنس میکنن،یه شبم به
بهونه برد تیم ملی میان بیرون و میترکونن.آفرین.کلن ملت ما رو ساختن برا خوشی!!!!
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:33  توسط
|
من از جمله ارزوهایی که دارم و داشتم و خواهم داشت این است که به درجه ای برسم که از من مصاحبه کنند.این ناشی از خود کم بینی نیست.ناشی از موثر بودن است.
حالا اگر میخواهید مرا ببینید یا گوشه ای از تفکراتم را بخوانید بروید لینک زن،و مصاحبه ام را بخوانید: )
خواستید همانجا کامنت بگذارید: )
برچسبها:
جایی برای بودن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 13:10  توسط
سلام اقایِ دکترِ حقوق خوانده یِ انگلیس
تحصیل کرده!
از دیروز شما به عنوان رئیس جمهور منتخب
مردمی ایرن تعیین شدید و مردم بعد از چهار سال یا شاید هم بیشتر خندیدند.خب این
خنده ناشی از امید است.میبینید اقای رئیس جمهور،امید. واژه
ای که چند سالی میشود تار عنکبوت به خود گرفته است.حتی شما سری به ثبت احوال هم
بزنید متوجه میشوید که خیلی وقت است که کسی اسم پسرش را امید نگذاشته است.اینکه
چطور شد که این ناامیدی رخنه کرد در خون ما جماعت ایرانی بماند.من وبلاگم را دوست
دارم و دلم نمیخواهد ف/ی/ل/ت/ر شود.
بله جناب دکتر داشتم میگفتم.حالا که قرار
است چهار سال شما برای ما سروری کنید مردم دارند میخندند،مردم حالا لباس شاد بنفش
به تن میکنند.الحق و الانصاف هم بنفش رنگ قشنگی ست و باید به سلیقه تان احسنت گفت.ولی
شما بیایید مردانگی را در کمال مردی تان بجا آورید و این لباس های بنفش ما را
تبدیل به لباس عزای سیاه نکنید...بخدا این مردمی که من میشناسم نه میخواهند یک شبه
اینجا تبدیل به سوئیس شود و نه خواهان این ند که از شدت کاهش تورم هرشب نان و کباب
بخورند.این
نسل جوانانی که خودم هم مثل آن ها هستم نه سودای رئیس شدن دارند و نه تب
مدیریت...ما نسل جوان،ما زن ها،ما ایرانی ها،ما مردم قشر متوسط جامعه میخواهیم دیده
شویم.میخواهیم لابه لای قیمت دلار و طلا پنهان مان نکنید.میخواهیم در بازارها
بخندیم نه اینکه با دیدن اتیکت قیمت ها سنگ کوب شویم.میخواهیم در دانشگاه راحت
نشریه بزنیم بدون اینکه شب ها کابوس مسئولین محترم ح/ر/ا/س/ت را ببینیم...ما
میخواهیم بفنش بپوشیم،شال سبز بیندازیم،بدون اینکه هول و استرس ا/و/ی/ن داشته
باشیم.ما میخواهیم نیازمندی هایمان پر از اگهی استخدام شود بدون زدن این تیتر:با
چهل سال سابقه ی کار!!!!...ما دلمان میخواهد در مصاحبه ی استخدام وآزمون دکترامان
صادق باشیم و بعد به صداقت مان امتیاز بدهند.
ما اصلا نمیخواهیم راحت برویم داخل این
فیس بوق خراب شده،اصلا رنج و سختی ف/ی/ل/ت/ر/ی/ن/گ ها را با جان و دل میخریم،اصلا
آیه نیامده که ما حتمن عضو پر و پا قرص این شبکه باشیم که،فقط ما میخواهیم کمی این
سرعت نت مان بالا باشد،ما میخواهیم هر شب با هول اینکه فردا صبح یاهو هم ف/ی/ل/ت/ر
میشود نخوابیم...
اقای روحانی ِروحانی مردُمردانه مگر همه
چیز ما ملی ست که حالا ناغافل اینترنت مان هم ملی شود.؟؟!!!ما چوب همین بستنی مهین
هایمان هم واراداتی ست.
آقا من اصلا قصد جسارت ندارم ها،اصلا دست
شما و تمام مسئولان ماقبل شما را میبوسم.من غلط بکنم توهین بکنم.اصلا من خودم بچه
ی جنگم...ولی بیا مردانگی کن و نگذار بچه ها ی بعد از ما قربانی جنگ نرم شوند...
ما نه ماهواره میخواهیم نه اینترنت آسان و
بقول ما جوان ها،اُپن!ما فقط میخواهیم پدران کارمند و کارگر و دبیر و روزنامه فروش
و راننده مان از شدت شرمندگی ما و مادرانمان شب ها دیر به خانه نیایند تا چشم شان
به چشم مان نیفتد و صبح های خروس خوان بدون صبحانه از خانه بیرون نزنند و هرماه
اضافه کار نایستند و موقع پول تو جیبی خواستن حرف تو حرف نیاورند...
ما نه میخواهیم وارادات الکل به کشورمان
راحت شود و نه میخواهیم راه به راه بورسیه مان جور شود تا فرار مغزها بشویم.ما
میخواهیم رشته ی مورد علاقه مان را
بخوانیم بدون اینکه به ما بگویند:این رشته شغل ندارد،این رشته آینده ندارد،این
رشته داوطلب دختر یا داوطلب پسر نمیگیرد!!!
جناب حسن روحانی لطفن اصلاحات و فرمایشات
تان هم مثل اسم تان باشد...حسن...
والسلام.
یک دانشجوی در به در ترم هفتی که خدایی
نکرده جزء مرفهین بی درد جامعه نیست!!!
بیست و ششم خرداد ماه یک هزار و سیصد و
نود و دو
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 14:41  توسط
|
اگر تنهایی زن بوی اشک
میدهد،تنهایی مرد همیشه بوی خون میدهد...
قیدار/رضا امیرخانی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:51  توسط
رفتم شهر کودکانه.یکشنبه ی هفته ی پیش.با مدیر صحبت کردم.همینکه رشته
ام را گفتم،گفت از الان میتونی کار کنی!!!نه،اشتباه نکنید،مم/لکت دچار ازدیاد
مشاغل نشده که اینقدر زود به من کار دادند.قرار شد من بصورت کارورزی سی جلسه آنجا
بصورت مجانی کار کنم و بعد از سی جلسه قرار داد ببندیم...قبول کردم.بعد از معرفی و
این چیزا شدم خاله ی بیست تا بچه.که همینجور هر طوری میشد بهم میگفتن:خاله،خاله ...دو جلسه رفتم.نه از محل مهد خوشم اومد،نه از سِمتی که
داشتم.انصراف دادم...اما الان چند روزه صدای خاله گفتناشون تو گوشمه...خاله امیر حسین منو زد...خاله،ساره با من قهره...خاله آب میخام...خاله پس کی زنگ خوراکی میشه،گشنمه...خاله(با جیغ)امیر منو میزنه...خاله
به من اون مداده که از همه بزرگتره رو بده...
+حالا میفهمم معلمایی که تو دبستان و مهد و امادگی بهمون میگفتن:ما
همه ی شماها رو به ی اندازه دوست داریم،چه دروغ بیخودی بهمون میگفتن...من تو بدو
ورودم عاشق ی پسر بچه ی تقربین 5 ساله شدم.که اولین نفری بود که بهش تغذیه و آب
میدادم.هرچی مداد رنگی خوب بود به اون میدادم.موقع نقاشی کشیدن بالای سر اون بودم.تنها
کسی بود که همینطور میبوسیدمش.مداد مشکی بزرگا مال اون بود.....خب الانم فقط دلم
برا اون تنگ شده!
پ.ن:رفتم بلاخره ر ا ی دادم.
برچسبها:
لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:2  توسط
|
زیاد تو زندگیم خطا کرده ام،خیلی بیشتر از تو،برای همین با ادم خطاکار راحت ترم.آدمی که یک بار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد،مطمئن تر است از ادمی که تا به حال پاش نلغزیده....این حرف سنگین است...خودم هم میدانم.خطانکرده،تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آکبند در امد،فلزش معلوم میشود.اما فلز خطاکار رو است،روشن است...مثل این کف دست،کج و معوج خط ش پیداست.از ادم بی خطا میترسم،از ادم دو خطا دوری میکنم،اما پای ادم تک خطا می ایستم.....
قیدار/رضا امیرخانی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط
من همیشه به تصمیم اول احترام میگذارم.تصمیم اولی که به ذهنت میزند،با همه ی جان گرفته میشود.تصمیم دوم،با عقل. و تصمیم سوم با ترس...از تصمیم اول که رد شدی،باقی مزه ای ندارد...من به این وعظ مثل کلام خود خدا اعتقاد دارم.فقط به یک چیز در عالم موعظه ت میکنم،تصمیم اول را که گرفتی،باید بلند شوی و بروی زیر یک خم ش را بگیری...تنها یا با دیگران توفیر نمیکند.باید بلند شوی و فن بزنی...بی چون و چرا...بعد از فن زدن،مینشینی و به ش فکر میکنی و دور و برش را صاف میکنی...
قیدار/رضا امیرخانی
برچسبها:
کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:57  توسط
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:48  توسط
آدم ها نباید دفتری به اسم خاطرات داشته باشند.نباید همیشه یک دوربین
دستشان باشد و به اسم ثبت وقایع تند تند عکس بگیرند.نباید حرف های کتبی که سال ها
پیش سرکلاس با بغل دستی شان مینوشتند را نگه دارند.نباید برای هم کارت پستال
بخرند.نباید روزمرگی شان را بنویسند.نباید توی وبلاگشان از گذشته بنویسند و مثل من
برچسب"من دیر بودم"به انها بزنند.دبیرستانی که شدند نباید دفتر نظر سنجی
درست کنند.دانشجو که شدند نباید یک سالنامه بردارند و خاطرات ترمی شان را
بنویسند.هدیه که میگیرند نباید مثل من،پشت کاغذ کادو،خاطره ی آن روزِ هدیه گرفتن
شان را بنویسند.نباید به روزهایشان رنگ بدهند و با همان رنگ از روزشان بگویند.آدم
ها نباید حافظه ی بلند مدت خاطرات شخصی شان فعال باشد.باید بگذرند.باید بگذارند و
بگذرند.ایستادن،راکد بودن و ماندن در یک چیز آدم را پیر میکند...
حالا که داشتم جعبه ی دفترهایم را درست میکردم،نشستم تمام شان را ورق
زدم.یکی از سرگرمی های مورد علاقه ی دوران تین ایجری ام،درست کردن دفتر نظرسنجی
بود.ورق ورقش که میزدم رسیدم به این سوال:جالب ترین کاری که از من دیدی؟!
و جواب هار ا که خواندم معلق شدم در خاطرات 5،6 سال پیشم که شریفه
گفته بود:روزی که حاضر نشدی خ.ص را ببوسی.که سمانه گفته بود:وقتی زینب موقع خوردن
نوشابه خندیده بود و تمام نوشابه های دهنش به من پاشیده شده بود.که نکیسا گفته
بودی وقتی سارینا را در حد مرگ وسط کلاس مان زده بودم!که مرضیه گفته بود:اینکه سعی
نمیکنم خودم را پنهان کنم... برایشان سوال طرح کرده بودم:تلخ ترین و
شیرین ترین خاطره تان با من؟؟!!!...که مهسا گفته بود:کلاس زبانایی که باهم میرفتیم.شریفه
گفته بود:سفر شلمچه...هاجر:سفر مشهد...سمانه:اون شبی که تو مشهد از شدت خنده
خودمون رو خیس کردیم!......نشستم و خواندم تمام خاطراتشان را با من.بعد هی
خندیدم.بعد هی بغض کردم.بعد هی دلم تنگ شان شد.....
+بخوانید
برچسبها:
من دیر شده بودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:17  توسط
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:47  توسط
آ:
آدما را میشه از طرز تقلب دادن شون هم شناخت.عده
ای هستند که وقتی ازشون میپرسی سوال فلانی چند میشه،خودش یاد غلطاش میفته و شروع
میکنه تند تند ازت کمک خواستن.تا بهش نگی،بهت نمیگه.
یه
سری اند که وقتی ازشون میپرسی سوال فلان،یه نگاهی به سواله میکنه بعد با یه نگاه
مظلوم بهت میگه:نمیدونم.و تو مطمئنی که این سوالو جواب داده حتی!
بعضیا
وقتی بهشون نگاه میکنی ازت میپرسند:چه سوالی؟میگی فلان سوال.یه نگاه به سوال میکنن
و با شرمندگی میگند:نمیدونم و تو مطمئنی که واقعا نمیدونه.
یه
سری هم تقلب دادن براشون جز افتخارات بزرگشون محسوب میشه.بهت تقلب میدند.بعد از
جلسه جوری میاند برا بقیه ماجرا تقلب دادن شون رو تعریف میکنن که هرکی ندیده باشه
فکر میکنه تو،توی دست چندتا از گنده لاتای شهر(استعاره از اساتید!) گیر افتادی و اون
طی یک عملیات گانگستربازی اومده نجاتت داده!
بعضیا
هم هرچقدر بغل شون خودتو بکشی،از شدت پیس پیس کردن به نفس نفس زدن بیفتی،انگار نه
انگار.دریغ از یه نیم نگاه.
اما
یه عده ی خیلی خیلی خیلی کم هستند که وقتی ازشون میپرسی فلان سوال چی میشه وجواب
رو نمیدونن،وسط حوزه ی امتحانی از هر دری وارد میشند تا جواب اون سوال رو برات
پیدا کنند.با هزار بدبختی جوابو از یکی دیگه میگیرند،با هر ترفندی(اعم از
سرفه،سوت،تکون دادن دست،پیس پیس کردن،تک زدن رو گوشیت،ضربه زدن با پا،ضرب گرفتن با
خودکار،گاهی تلپاتی حتی و...)تو رو متوجه خودشون میکنن تا سوالی که بلد نبودی رو
بهت بگند.
د:
اگه
قراره فیلم زندگی آدما اینقدر زود جلو بره،اگه قراره اینقدر زود همه چیزو رد
کنیم،اگه قراره فیلم تکراری هرروزه مون بدون هیچ پیام بازرگانی باحال باشه،لطفا
فیلمو برسونید به آخر.میخوام ببینم این فیلم تراژدی-کمدی قراره به کجا برسه.
ه:
حالا
از فردا وقتشه:کتابایی که از نمایشگاه کتاب خریدمو بخونم،برا ارشدم یه برنامه
بنویسم،برم دنبال کارام برای کار تو شهر کودکانه،فیلم ببینم،میدون نقش جهان
برم،پیاده روی،استخر،خونه عمه،خونه همسایه ها،شاه عباس،بازار صفوی،مسافرت،آمادگاه
گردی،کتابفروشی گردی و...شده دیگه اول مهر.
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:41  توسط
|
باید در اسرع وقت بروم کانون فیلم و عکس
دانشگاه مان،همان دختره که یکی از مسئولان آنجا بود را پیدا کنم و بگویم اشتباه شده،پشت
فرم عضویت من بنویس:کارگردان مورد علاقه:فریدون جیرانی.
بعد باید فریدون جیرانی را از یکجا پیدا
کنم و بگویم اقای کارگردان مرا ببخش.من آن روز جوگیر شدم،یا نه اصلن حال و حوصله نداشتم،کلاسم
هم دیر شده بود،که در جواب همان دختره که صدایم زد:خانم فلانی،پشت فرمت ننوشتی کارگردان
مورد علاقه ت کیه، داد زدم:هرکی رو میخوای بنویس بغیر از فریدون جیرانی.
خب در آن لحظه فقط من اسم جیرانی را به
یاد آوردم ولی نمیدانم چه شد که آن وقت مغزم فرمان نداد که باید جیرانی را دوست داشته
باشی!اما الان بعد از حاتمی کیا،جیرانی دومین کارگردان مورد علاقه ی من است.
این چند وقت که"مرگ تدریجی یک رویا"را
شبکه ی بیخود آی فیلم پخش میکند من هم همراهی اش میکنم.بعد موقع تماشا هر به چند دقیقه
میگویم:چه قشنگ!
خب قشنگ است.خیلی قشنگ است که به قشنگی تفاوت خانواده های سنتی-مذهبی
و خانواده هایی که گمان میکنند مدرنیته هستند را به نمایش میگذارد.که نشان میدهد
در عین مذهبی و سنتی بودن میشود مدرن بود،میشود منطقی بود،میشود تحصیل کرده بود.اینکه
نشان میدهد خوردن قهوه و الکل و داشتن سگ و گربه و گوش کردن به موسیقی های بتهوون و موزارت
و... نشانه ی روشن فکری،تجدد،فرهنگ،اصیل بودن نیست.اینکه مرد ایرانی آنقدرها هم که
در گوش ما کرده اند بد است،بد نیست.اینکه لندن رفتن نمیتواند ما را به تمام
آرزوهایمان برساند.اینکه رویاهای گنده گنده مان را الکی الکی نمیرانیم.اینکه
نویسنده باشیم اما احمق نباشیم!
حالا همه ی اینها را قبول ندارید بروید فیلم"من مادر هستم"ش
را ببینید.آن را ببینید میفهمید که جیرانی زیاد هم موضوعات را گنده نشان نمیدهد.فقط واقعیات را برایمان ملموس
تر میکند.همین
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:15  توسط
|
اینکه دانشکده ی آدم
دراز باشد،بد است.آدم گم میکند آن هایی را که میخواهد!کاش دانشکده یمان مربعی
بود.مثل دانشکده معارف،زبان،اقتصاد...
اینکه دانشکده ی آدم
کوچک باشد خیلی بد است.آدم پیدا میکند همانی را که یکسال پیش گم کرده بود.کاش
دانشکده یمان بزرگ بود و گِرد.مثل دانشکده ادبیات،پزشکی،فنی یا حتی مثل دانشکده
شیمی...
اینکه دانشکده ی آدم
پله داشته باشد خیلی خیلی بد است.موقع پایین آمدن از آن چیزهایی میبینی که نباید
ببینی.کاش دانشکده مان پله نداشت.مثل دانشکده ی علوم...
اینکه اتاق استاد
هایمان ته راهروی طویل دانشکده باشد،بدتر از بد است.آدم ماتش میبرد به خیلی چیزها.آدم
لبش سفید میشود.آدم تا مرز خون دماغ شدن میرود.کاش اتاق اساتیدمان روی پشت بام بود
تا وقتی آنچه که قرار نبود،قرار شد،خودت را از همان بالا پرت کنی پایین.مثل
هیچکدام از دانشکده های این دانشگاه...
+اینکه ترک ها
خوانندگی میکنند بهترین اتفاق دنیاست...که وقتی غمگینی گوش کنی به حرف هایی که
نمیفهمی چیست،اما شک نکنی که چیزی جز حقیقت نمی گویند...
پ.ن:من دو جا از خودم
متنفر میشم:وقتایی که جلو یه کسی گریم میگیره.وقتی مثل احمقا خودمو نشون میدم.وقتی
خرکی احساساتی میشم(خودم میدونم الان سه تا نوشتم)
برچسبها:
لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:7  توسط
|
تو از آن دسته آدم
هایی که من با جرات میتوانم به همه نشانت دهم و بگویم:این دوست پسر من است.بعد همه
با حیرت و انگشت به دهانی بگویند:این که دختر است!و من با نیش باز بگویم:بله دختر
است،با تمام ظرفت های دخترانه و با تمام خشانت ها و مرام های پسرانه...
تمام دوستی من و تو
از آنجایی شروع شد که تو با آن قد درازت سوار آن دوچرخه ی کوتاه میشدی و من با کلی
مظلوم نمایی میگفتم:به منم میدی ی دور با دوچرخه ت بزنم؟و از آنجایی که لوطی گری
در خونت بود،میدادی...
اون کالاسکه قرمزه
مثل روز روشن یادمه.معلوم نبود مربوط به کدوم دوره از زمان ماقبل از تاریخه.ولی تو
عشق میکردی باهاش.میشستی توش و مسیح هُلت میداد.گفتم مسیح،تا یادم نرفته اینو
بگم:که من هیچوقت نمیبخشمش.بخاطر اینکه تا چند سال پیش وقتی منو میدید دست میذاشت
رو نقطه جوش من و بهم میگفت:مامانت تو رو دوست نداره!مامانت مال منه!و من با تمام
توانم جیغ میکشیدم و او با تمام بدجنسی و در کمال پرروگی از جیغ زدن من چنان حالی
میکرد که صدای خنده اش تا توی کوره اجر پزیه میرفت!!گفتم کوره آجر پزی،یاد قدیما
افتادم که برف میمد.زمین پایین کوچه پر برف میشد.میرفتیم توش و برف بازی
میکردیم.آخر سرم آدم برفی درست میکردیم و همیشه نیمه کاره میذاشتیمش...تو هم جزء
تیم بادبادک بازی تابستونه بودی.تو و عطیه و فائزه همیشه بادبادکاتون میرفت بالا
ولی من هرکاری میکردیم بادبادکم رو زمین میموند...اولین باری که اومدم پیشت و راز
بی سر و ته عاشقونه ی بچگیم گفتمو،یادمه...انگاری تو همین فصل بهار بود.منم
راهنمایی بودم.از پیاده روی میمدم که سر چهارراه با ی چی برخورد کرده بودم که باک
بهمم ریخته بود.ازونجایی که اولین خونه ی کوچه،خونه ی شماست،پریدم رو زنگ خونتونو
بهت گفتم بپر پایین.کلی برات حرف زدم تو هم اخر سر گفتی:منم تجربه کردم این
حالتو.بعد برام تعریف کردی و...از همون روز فهمیدم تو نگاهت ی انرژی هست که میتونه
آرومم کنه...اون روزی که پشت دانشکده داروسازی نشسته بودم و گریه میکردم بهت پیام
دادم.چیز خاصی نگفتی،ولی آروم شدم.آخر سرم بهم پیام دادی:داشتن تو لیاقت
میخواد.لیاقتتو نداشت.آروم شدم...تو دختر همسایه ی شیک کوچه ی مایی که من همیشه
داشته هاتو ستایش کردم.اینکه هنوز دهنت بوی شیر میداد ولی رانندگی میکردی.اینکه
دفاع شخصی بلدی و من همیشه دلم میخواد وقتی باهات میرم بیرون چند تا از اراذل
بهمون حمله کنند و تو بزنی شون.اینکه هیچ وقت از بلند خندیدن اِبایی نداشتی(و من
دیوانه ی خندیدنای بلندتم).اینکه جز اولینایی بودی که تو پلاس و فیس عضو شدی.اینکه
همیشه ی همیشه اعتقادات را نگه داشتی.اینه طرز فکر خاصی داری و ازینکه تو تولدت ی
عده برقصند و ی عده ناراحت بشن،کنار میای.اینکه بلدی پیانو بزنی،کوه میری،بزرگترین
دوستِ فیلم بین منی.اینکه تو خیابون میبینمت که تیپ پسرونه زدی و شوک میشم که چقدر
شبیه پسرایی.اینکه همیشه آهنگ پیشوازات برام کلی انرژی میاره.اینکه بعد از پیچیدن
تو کوچه مون،دیدن پنجره ی اتاقت برام از بزرگترین تفریحای قشنگه دنیاست!اینکه وقتی
باهاتم احساس میکنم کسی هست که هوامو داره،اینکه تو هم مثل من بزرگترین غلط زندگی
ت اینه که رفتی رشته نظری و مث من پشیمونی که چرا هنرستانی نشدی.و بزرگتر از
همه:اینکه معرفتت از مرام و معرفت فردین هم بیشتره: )
وقتی آدمایی مثل تو رو دارم کمتر میتونم زر زر تنهایی کنم: )
بیست و سه سالگی ت
مبارک عرفانه ی خوش خنده م/
برچسبها:
روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:5  توسط
و من آدم بد تمام قصه هایم:
برای یک نفر که خودش
میداند این متن برای اوست:
من هیچوقت آدم توضیح
دادن نبودم.بدون توضیح با یک نفر برای همیشه خدافظی کردم.بدون توضیح دعوا
میکردم.بدون توضیح میخندم.بدون توضیح داد میکشم.بدون توضیح حتی گریه میکنم.بدون
توضیح سکوت میکنم،به مدت طولانی و بخاطر همین است که دائما همه ی اطرافیانم معنی سکوت هایم را عُنق بودنم ترجمه
میکنند. سخت است.خیلی سخت است که هیچ وقت ِهیچ وقت نتوانی دلایلی را ترجمه،توضیح و
یا شرح دهی.گریه میکنم،ناراحت میشوم،میخندم،جیغ و داد مکینم و همه ی اینها را نشان
میدهم به طرف مقابلم اما مقابلش مانور نمیدهم که چرا و برای چه.شاید بخاطر همین
است که وقتی از یک چیز سرازیر میشوم مینویسمش.اگر از یک نفر طوفانی باشم برایش
نامه میدهم.خب میخواهم اعتراف کنم که نقطه ضعف من این است که وقتی مقابل یک نفر می
ایستم نمیتوانم تمام آنچه در دل و ذهنم دارم را برایش بازگو کنم.نقطه ضعف من این
است که فراموشی میگیرم در مقابل تمام اعتراض هایم.نقطه ضعفم این است که حتی وقتی
میخواهم توضیح دهم،توجیح میشنوم و وقتی توجیح میشنوم لال
میشوم...استاد"ن"هم این را فهمید.وقتی برای یک گردهمایی چهار نفره از من
دعوت کرد که جز آن چهار نفر باشم و در حزب مخالف صحبت کنم،گفتم : من نیستم
استاد.وقتی گفت:تو سر و زبان حرف زدن داری.گفتم:من سر و زبان توضیح دادن
ندارم.گفتم:استاد این هم میتواند یک اختلال باشد که من وقتی در مقابل توجیح منطقی
یا غیر منطقی کسی قرار میگیرم ساکت میشوم و تمام حرف هایم،تمام اعتراض هایم را
سرکوب میکنم...من آدم توضیح دادن نیستم برای همین خودم هم کم کم دارد باورم میشود
که آدم بدی هستم چون هیچوقت در مقابل خشم و دادم تمام حرفم را نزدم.به خاطر همین
است که همه فکر میکنند آدم خوشبختی هستم که همیشه تمام حرف ها و اعتراض هایم را
میگویم ولی نمیداندد سخت ترین چیز این است که نتوانی علت تمام استرس ها،تمام گریه
ها،تمام خنده ها و فریاد کشیدن هایت را بازگو کنی.سخت است وقتی متهم به نامردی و
بی معرفتی و نارو زدن و بیشعوری و کثافت کاری قرار میگیرم نمیتوانم بگویم خب من هم
حق داشتم.باید این کار ها را میکردم اما در مقابل همه ی این چیزها تا می آیم دلیلم
را بگویم با شنیدن اولین کلمه ی توجیح و اعتراض و ... ساکت میشوم و بخاطر همین است
که در تمام قهرها و دعواها و ناراحتی های زندگی ام حق را به طرف مقابلم واگذار
کرده ام.و الان میفهمم دلیل کینه ای بودنم همین است که در جایی که باید حرف بزنم
سکوت میکنم و در جایی که باید سکوت کنم داد میزنم.در تمام طول زندگی ام بخاطر همین
نقطه ضعم،تمام ببخشید گفتن های رابطه ها را گفته ام.تمام بی معرفتی ها فقط از آن
من بوده است و تمام منت کشی ها به پای من...
بخاطر همین است که خیلی
ها که به من نزدیک هم هستند تمام دِین رابطه را به دوش من میگذارند و این وسط من
هستم که باید دائما متهم باشم.دائما خوشم باشد که برون گرا ام و داد میکشم و
ناراحت میشوم و... ولی هیچکس نمیداند من هیچ وقت در زندگی ام ننشسته ام مثل ادم
بگویم:بابا حق با من بود که فلان جا فلان کار را بکنم...بخدا خیلی جاها حق با من
بوده اما...
همه ی این ها را گفتم
تا بگویم مثل تمام 21 سالگیم من اشتباه کردم.و مثل تمام کودکی و نوجوانی و جوانی
و...ام باید وِرد زبانم ببخشید حق با تو بود باشد.چون من آدم حوصله ی توضیح دادن
نیستم.
حالا ناراحتی اول
هفته حق با تو بود اما من هم کمی حق داشتم که گُر بگیرم.
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:59  توسط
بیا برویم کمی آن طرف تر.
اینجا همه دارند نگاهمان میکنند.
بیا برویم آن طرف تر من دستت را محکم تر بگیرم و تو آغوشم را محکم تر بچسبی.
اینجا همه چیزش سرد است.بیا برویم جلوتر.برویم کنارتر.برویم در نهفتگی آغوش هم.
اینجا همه چیزش بوی سیب زمینی سوخته های سیاست میدهد.بوی چمن های سبز له شده.بوی بوسیده شدن های لعنت شده.بوی جایزه های جدایی های نادرها و سیمین ها.اینجا همه چیزش سردتر از شعرهای زمستان اخوان ثالث است.اینجا حرف های حق را باید با لکنت و لهجه ی حسین پناهی ها بزنیم.
اینجا دوستت دارم ها به رنگ قرمز پاره شدن باکره هاست.
برویم کمی کنارتر.من اشک هایم را لابه لای بافتنی ات بریزم،تو لبخند هایت را زیر چشمانم بگذاری.
هندزفری ات را از گوش هایت در بیاورم.اینجا دیگر گرگ ها هم به جرم نبودن تفریح عاشق گوسفندها میشوند...
+همین جوری اومد.همین جوری نوشته شد.
برچسبها:
مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط
|
الف)
اسم فیلمشو یادم
نیست.اصلن هیچی از موضوعش هم یادم نمونده ولی تنها چیزی که ازش یه تصور ذهنی دارم
آیین قبیله ای شون بود.وقتی زمونه بهشون سخت میگرفت جزئی از وجودشون رو میکندند
میریختند دور.موهاشونو قیچی میکردند.ابرو هاشونو میچیدند.ناخن میگرفتند و ...
ناخنام خود به خود از
ریشه می شکست.زمونه سخت گیر شده.بهار داره به اوج خودش میرسه.
ناخن گیرمو
برداشتم،شروع کردم به گرفتن ناخنام.ده تا ناخن رو از ته ته گرفتم.طوریکه نمیتونم
با صفحه تاچ گوشیم درست اس ام اس بدم...
ب)
از اول ترم ِ یک تا
الان که آخر ترم ششه هر ترم داریم آناتومی گوش رو میخونیم.دیگه کم کم داره باورم
میشه که گوش فرمانروای بدنه.اصلن بیخیال مغز...قلبم که این وسط حکم موزاییک رو
داره!!!
ج)
سیم کارتمو دوست
دارم.حتی بیشتر از گوشی صورتی م که صفحه ش از شدت خّش شده شبیه کتابای خط بریل
نابیناها.سیم کارتمو دوست دارم چون 0913 اولش یه خرده از هویت مو میرسونه.مثل این
سیم کارتای ... نیست که با یه 093و خرده ای آدمو بی هویت میکنه.معلوم نیست طرف از
شرق بهت زنگ میزنه یا جنوب شرق.سیم کارتمو دوست دارم وگرنه تاالان هزار باره
انداخته بودمش دور تا حداقل هفته ای یه بار یه شماره ناشناس بهم پیام نده...
د)
به جای اس ام اس بازی
نصفه شبمون که تازه از ساعت دو شروع میشد: سهم من گرفتن یه تسبیح تو دستمه
و ذکر گفتن و ناله کردن و فکر کردن
سهم تو:قرص خوردن و
خوابیدن 20 ساعته تو روز و گریه و ناله و گریه و ناله و قرص خوردن و گریه و ناله و
خواب
میگما تو هم شروع کن
ناخناتو بگیر.موهاتو بچین.ابروها تو بکن.ببین چی میشه.من امروز امتحانش
کردم.ناخنامو گرفتم.همون ناخنایی که تو حالتشو دوست داشتی.ی جور انتقام آیینی
یه.خودم دیدمش تو فیلم.ناخناتُ بگیر.انتقام بگیر.زمونه سخت گرفته
برچسبها:
پلان یک
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:53  توسط
|
یک لحظه زمین باید به
حرف من گوش کند و از چرخیدنش دست بکشد.باید یک لحظه بایستد تا من فکر کنم که چه شد
که یک آن این طور شد؟!..اردی جهنم پارسال نصیب من شد و امسال نحسی اش به تو
افتاد...دارم به خودم نهیب میزنم که اوضاع اینقدر هم قمر در عقرب نشده که من دارم
فکرش را میکنم...فقط تو هفت شبانه روز است که نخوابیده ای،نخورده ای،نخندیده ای.که
تو هفت شبانه روز است پشت سر هم گریه میکنی.که تو هفت شبانه روز است هفتاد بار
دکتر رفته ای.که وقتی من چشمم به چشمان پف کرده ات می افتد همینطور آب دهنم را
قورت میدهم تا بغضم بالا نیاید.که من از لاغر شدنت آنقدر شوکه میشوم که یادم میرود
بغلت کنم.که تو را میبینم که درین گرمای خرما پزان لباس زمستانی پوشیده ای.که از چهار
ساعت ماندن در کنارت یه لحظه هم نمیخندی.که من شبیه دلقک ترین دلقک ها میشوم تا
بخندی ولی نمیخندی که نمیخندی.که آخر سر که مامان زنگ میزند بیایم خانه سرت را روی
زمین میگذاری و زار زار گریه میکنی.که پنج دیقه آرامی و پنجاه وپنج دیقه گریان.که
دلم میخاهد برم یقیه ی آن مرتیکه را بگیرم و هرچه فحش در این 21 سال بلد شده ام را
بی وقفه نثارش کنم و اخر سر بشینم روی زمین و زار زار گریه کنم.راستی چرا اینطور
شد؟زمین گردشش را یادش رفته یا فصول وظیفه شان را؟استاد"ل"که میگفت در
بهار افسردگی کاهش پیدا میکند.استاد"ش"که میگفت نور بهار درمان افسردگی
ست.که همه ی استادها میگفتند بهار فصل خوبی ست.خب آره اساتید هم کمی اسکول و خر هستند.آخر
صاف پارسال در همین بهار لعنتی بود که من سه ماه شب و روز کارم گریه شد و حالا نوبت
تو شده.ببین من سر فحش را میکشم به هرچه بهار است.اصلن بهار را کثافت خطاب میکنم
تا دلت خنک شود ولی میشود یکبار دیگر بیایی تا باهم قهقهه بزنیم؟!یادت که نرفته
باید برویم شهر کتاب و تو با دوربینم و ژست دادن هایت از من بین آن همه قفسه کتاب عکس
بگیری؟!اصلن هرچه لواشک و تمر هندی در دنیاست را برای تو می آورم فقط تو یکبار
دیگر درگوشم بی ادبی کن تا من بخندم و تو غش کنی از خنده و آخر سر بگویی:من عاشق
این خندیدناتم عطیه.من همان بی معرفت تر از غریبه ام،میروم،گم میشوم،رد از خودم
نمیگذارم فقط یکبار دیگر باهم برویم بستنی عسل و تو به آقاهه بگویی شوکولات روش
خیلی بیریزیااااا و من بترکم از خنده بخاطر لهجه ی اصفهانیت...خانه ات آباد رفیق
فقط یکبار دیگر بخند.بخند همین امشب تا مجبور نشوی فردا نوبت روانپزشک بگیری و اخر
سر هم حذف ترم کنی(دیگه نمیتونم ادامه بدم.کیبوردم خیس شد)
پ.ن:شما را
بخدایتان،به پیغمبرتان،به منجی تان،به تمام اعتقاداتان،به تمام عشق تان قسم دعا
دعا دعا دعا...
پ.ن2:من بدم میاد یکی
تو شرایط بحرانی ازم بپرسی چته.پس نمیپرسید ازم.
برچسبها:
تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:16  توسط
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:57  توسط