ای خدای نور...

یک لحظه زمین باید به حرف من گوش کند و از چرخیدنش دست بکشد.باید یک لحظه بایستد تا من فکر کنم که چه شد که یک آن این طور شد؟!..اردی جهنم پارسال نصیب من شد و امسال نحسی اش به تو افتاد...دارم به خودم نهیب میزنم که اوضاع اینقدر هم قمر در عقرب نشده که من دارم فکرش را میکنم...فقط تو هفت شبانه روز است که نخوابیده ای،نخورده ای،نخندیده ای.که تو هفت شبانه روز است پشت سر هم گریه میکنی.که تو هفت شبانه روز است هفتاد بار دکتر رفته ای.که وقتی من چشمم به چشمان پف کرده ات می افتد همینطور آب دهنم را قورت میدهم تا بغضم بالا نیاید.که من از لاغر شدنت آنقدر شوکه میشوم که یادم میرود بغلت کنم.که تو را میبینم که درین گرمای خرما پزان لباس زمستانی پوشیده ای.که از چهار ساعت ماندن در کنارت یه لحظه هم نمیخندی.که من شبیه دلقک ترین دلقک ها میشوم تا بخندی ولی نمیخندی که نمیخندی.که آخر سر که مامان زنگ میزند بیایم خانه سرت را روی زمین میگذاری و زار زار گریه میکنی.که پنج دیقه آرامی و پنجاه وپنج دیقه گریان.که دلم میخاهد برم یقیه ی آن مرتیکه را بگیرم و هرچه فحش در این 21 سال بلد شده ام را بی وقفه نثارش کنم و اخر سر بشینم روی زمین و زار زار گریه کنم.راستی چرا اینطور شد؟زمین گردشش را یادش رفته یا فصول وظیفه شان را؟استاد"ل"که میگفت در بهار افسردگی کاهش پیدا میکند.استاد"ش"که میگفت نور بهار درمان افسردگی ست.که همه ی استادها میگفتند بهار فصل خوبی ست.خب آره اساتید هم کمی اسکول و خر هستند.آخر صاف پارسال در همین بهار لعنتی بود که من سه ماه شب و روز کارم گریه شد و حالا نوبت تو شده.ببین من سر فحش را میکشم به هرچه بهار است.اصلن بهار را کثافت خطاب میکنم تا دلت خنک شود ولی میشود یکبار دیگر بیایی تا باهم قهقهه بزنیم؟!یادت که نرفته باید برویم شهر کتاب و تو با دوربینم و ژست دادن هایت از من بین آن همه قفسه کتاب عکس بگیری؟!اصلن هرچه لواشک و تمر هندی در دنیاست را برای تو می آورم فقط تو یکبار دیگر درگوشم بی ادبی کن تا من بخندم و تو غش کنی از خنده و آخر سر بگویی:من عاشق این خندیدناتم عطیه.من همان بی معرفت تر از غریبه ام،میروم،گم میشوم،رد از خودم نمیگذارم فقط یکبار دیگر باهم برویم بستنی عسل و تو به آقاهه بگویی شوکولات روش خیلی بیریزیااااا و من بترکم از خنده بخاطر لهجه ی اصفهانیت...خانه ات آباد رفیق فقط یکبار دیگر بخند.بخند همین امشب تا مجبور نشوی فردا نوبت روانپزشک بگیری و اخر سر هم حذف ترم کنی(دیگه نمیتونم ادامه بدم.کیبوردم خیس شد)

پ.ن:شما را بخدایتان،به پیغمبرتان،به منجی تان،به تمام اعتقاداتان،به تمام عشق تان قسم دعا دعا دعا دعا...

پ.ن2:من بدم میاد یکی تو شرایط بحرانی ازم بپرسی چته.پس نمیپرسید ازم.


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:16  توسط