که برون رفت ازین خانه ی بی نظم و نسق*

باید دوباره عادت کنیم.شعله ی بخاری ها را بالاتر ببریم.یقه هایمان را کیپ تر کنیم و بیشتر شلغم و آش و سوپ و سرما بخوریم...خب میدانید فصل ها هم مثل آدم ها هستند...بهار برای من یک فصل غرغروی لوسی ست که من خیلی وقت است با او قهر کرده ام.مثل آدم هایی که وقتی پیش شان مینشینی تند تند غیبت میکنند و روی چندهزار اعصابت راه میروند.یا گاهی برعکس انقدر کم حرف ند که حوصله ات سر میرود...تابستان یک فصل لوده است که همینطور خودش را میچسباند به آدم و حالت را بهم میزند. یا شاید ساده لوح و احمق است.مینشیند و در دلش را پیش هرکسی باز میکند.موقع غذا خوردن لباس هایش را کثیف میکند.تند تند مریض میشود و سیستم ایمنی بدنش ضعیف است.لاغر مردنی ست و یک صورت استخوانی دارد...زمستان هم مثل آدم های از دماغ فیل افتاده است که باید فقط از دور با او سلام و علیک کرد.اگر به او نزدیک شوی دودلی که با او دست بدهی یا نه!..اما پاییز...پاییز دقیقن مثل آدم های نرمال است.مهربان است.مغرور.قد بلند و کشیده که یک بارانی نارنجی پوشیده.شوخ.قابل اعتماد.عصبانی که میشود داد نمیزند،سیگارش را روشن میکند وفقط راه میرود.بوت های مشکی میپوشد و عاشق عکاسی و کوهنوردی ست.هیچ وقت کوله پشتی و کیف دستی ندارد که همیشه دست هایش را داخل جیب هایش میکند.دوست خیلی خوبی ست.زیادی تحویلت نمیگیرد ولی با پشت پا هم پس ات نمیزند.خوش سلیقه است.تولدها را یادش میماند.شماره اش رند است.غمگین ِ خندان است و توی چشم هایش یک راز دارد.گیتار میزند.توی شب ها خودش را گم میکند و آرام اشک میریزد.غمگینی ات را مسخره نمیکند و محکم بغلت میکند.میوه ی مورد علاقه اش سیب سبز است و همیشه برای شب های تنهایی اش انار دون میکند.تنها زندگی میکند و بیشتر توی کتاب فروشی ها و سینما و پشت ویترین پیانو فروشی ها میبینیمش تا توی دوره همی ها...حالا تصور کنید شما با همچین فردی دوست هستید و قرار است بعد از سه ماه برود ماموریت و نه ماه دیگر برگردد.چه حالی دارید؟!قطعن مثل من دلشوره دارید.قطعن مثل من،مثل دیوانه ها آب پشت سرش میریزید.قطعن تا نه ماه آینده دلتان شورش را میزند که مبادا برود و برنگردد!

+بگذارید با بهار ک آشتی کردم یک پست خوب برایش مینویسم!

*حافظ


+تولدت مبارک زهرا خانم.امیدورام زندگی همیشه مصداق نام خانوادگی ت باشد.: )گوزن های شادی را برایت آرزو میکنم...یک کتاب شعر یا داستان با نویسندگی زهرا منصف را برایت آرزو میکنم...بخندی همیشه.از اعماق وجودت.چه در خواب.و در چه در بیدار


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی, روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 14:30  توسط   | 

ی چیزایی بضی وقتا چنگ میندازه تو گلوت و میخواد خفه ت کنه...

همون موقع برات اس ام اس میاد:خوبی؟

و تو با چک چک اشکات تایپ میکنی:خوبم!


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:5  توسط  

شاید کودک درونمون هم شامل بشه!!!

داشتم درس میخواندم (روان شناسی عمومی مبحث رشد جنین و نوزاد و اینا)رسیدم به این متن:

"پاسخ مشخصه ی نوزادان به مایع شیرین نوعی ابراز آسودگی شبیه خنده ای ملایم است که گاه با ملچ و ملوچ همراه است.او در مواجه با محلول ترش لب هایش را جمع میکند و بینی اش را چروک می اندازد.کودک در پاسخ به محلول تلخ دهانش را باز میکند،طوریکه گوشه ی لب هایش رو به پایین میرود و زبانش را در می آورد."

حالا شما منو تصور کنید موقع خوندن بعد از هر جمله از شدت ضعف آب دهنمو قورت میدادم و جیغ میزدم:قربوووووونت برم...بعد به مامانم حق میدم با چشمایی که چسبیده به کف زمین بیاد همینطور منو نگاه کنه!!!


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:53  توسط   | 

دست زیر چانه نشسته ام در آستانه ی فصلی سرد که برای ما نه باران دارد و نه برف...که همه اش باد است و باد...

که همه اش یاد است و یاد...

منی که برای رفتن پاییز گریه میکنم،لابد دیوانه ام!!!


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:35  توسط  

مرا در پرسونا بخوانید...نمایشنامه ی هملت


برچسب‌ها: جایی برای بودن
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:35  توسط  

دلتنگی؟

مریم:دلتنگی مرضی هس ک اول بار در جزایر تروبریاند ی سرخ پوش ک بابای باباهای من بوده دچارش شده.در نتیجه کاملن طبیعیه!

من:ریش سفید قبیله هم فکر میکرد این نوعی از سرماخوردگیه.اما وقتی دید با سیب زمینی آب پز و جوشونده ی گیاه آمپریاکروماس(!!!)خوب نمیشه فهمید ک این بیماری لاعلاجه و هیچی خوبش نمیکنه!!!


**این دوست من است ها...دوست سبز توتی من است...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:33  توسط   | 

جنگ جهانی سوم است در دلم...و بیشتر ویرانی اش سمت غرب بدنم است...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:45  توسط  

آف لاین م آقا جان...آف لاین

بیا و از من بگذر.من دختر کلان شهرم ولی آن کلان وضعی که شما میخواهید نیستم.من هنوز گاهی با دستم غذا میخورم...بعد از پفک خوردن دستم را لیس میزنم...ترجیح میدهم پیاز آبگوشت را با مشت خرد کنم...اسم سیراب شیردان بیاید آب دهنم راه میفتد...نمیدانم برای خوردن استیک چنگال را باید دست راستم بگیرم یا دست چپم...لبو و شلغم را به انبه و نارگیل ترجیح میدهم...دهنم بوی پیاز بدهد راضی تر از آنم که تنم بوی سیگار دهد...آقا بیا و از من بگذر...من بچه ی پشت کوهی ها را هزار باره بیشتر از دوست کالفرنیا نشینم دوست دارم...من بلد نیستم پشت رل ماشین های شاسی بلند بنشینم و ذوق نکنم...من یاد نگرفته ام چطور میشود لاک زد بدون آنکه کناره های انگشتم رنگی نشود...آقا من دختر محبوب شما نیستم...رژیم نمیگیرم تا لاغر شوم...هرچه دستم برسد با ولع میخورم...آقا گوشتان را بیاورید جلو:من حتی بلد نیستم درست حسابی آرایش کنم...آهنگ های جنیفر لوپز و مرحوم مایکل جکسون را از حفظ نمیخوانم...بالماسکه نرفته ام...موهای صورتم یکی در میان در می آید و من تند تند نوبت آرایشگاه نمیگیرم...اقا من از علم متافیزیک چیزی سر در نمی آورم و چاک راه های بدنم را مو ب مو از بر نیستم...آقا من قدرت تشخیص شماره 52 از 53 رژ لب مای را ندارم و هنوز هم که هنوز است وازلین روی لبم میزنم...ناسلامتی قرن 21 هستیم و تا هفته ی دیگر میرویم توی سال جدید میلادی و من هنوز فیس بوک و وی چت و پلاس و وایبر و غیره عضو نیستم...آقا من 12 سال تحصیلی و 4 سال دانشگاهی سواد دارم،کلاس های زیادی رفته ام اما چون هنوز ابروهایم دخترانه است یک بی کلاس اورجینال محسوب میشوم...بیا و از من بگذر...من از موسیقی متال متنفرم و رقص بابا کرم را از رقص های ایتالیایی بیشتر دوست دارم...سیاست را یک بچه ی نامشروع میدانم که همه به همدیگر پاسش میدهند و از کرنر و آف ساید فوتبال هیچ سر در نمی آورم...آقا من مانتوهایم مارک هرمس نیست،کفشم کاتر پیلار تقلبی ست،ادکلن ورساچی نمیزنم،روسری دور دوز ترک سرم نمیکنم،پالتوی پوست سوسمار تنم نمیکنم،و شب ها توی خیابان ها برگ نمیکشم...آقا من خرم که بجای اینکه بروم جای جوش های روی صورتم را لیزر کنم،به بستنی فروشه میگویم شکلات اضافه روی بستنی ام بریزد...صدای حسین پناهی و خسرو جان شکیبایی را هزار باره میمیرم و وقتی اَدل میخواند حالت تهوع میگیرم...آقا من با غزلیات شمس یک شب تا صبح گریه کردم و وقتی رپ گوش میدهم دلم میخواهد تمام رپرها بمیرند...آقا من بیشعورم...ببخشید...نمیتوانم شبیه دخترهایی باشم که هرکجا میروم میبینمشان...توی تاکسی،توی سینما،توی فیلم ها،توی روضه ها حتی...نمیتوانم دماغم را عمل کنم.نمیتوانم موهایم را رنگ کنم.نمیتوانم بخاطر اینکه شما تاییدم کنید لاغر شوم و وسط ابروهایم را تیغ بکشم.نمیتوانم بروم فلسفسه بخوانم تا موقع حرف زدن کم نیاورم.نمیتوانم راه به راه لباس عوض کنم،آرایش کنم،پشت چشم نازک کنم و غیره.نمیتوانم افاده ای باشم و وقتی شکلات و خوراکی های خوشمزه میبینم با ادا و اطوار بگویم:رژیمم...آقا ببخشید ها اما من نمیتوانم شما پسرها را دوست داشته باشم...حتی نمیتوانم وا نمود کنم که دوستتان دارم و هی پشت سر هم تیغ تان بزنم و بروم بانکوک...آقا همه جا بوی گند میدهد.همه بوی کثافت میدهند.مگر نه؟


پ.ن:همه مشمول همه نمیشه



برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:14  توسط   | 

09


داشتن یه کاسکوی باهوش


برچسب‌ها: از آرزوهام
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:8  توسط   | 

دستمو تا آرنج تو عسل کنم و بذارم دهن کسی،دستمو قطع میکنه

یک چیز را صراحتن،یقینن،مطمئنن در مورد خودم میدانم...

که من اگر یک کارخانه ی نمک هم داشته باشم،تاجر نمک شوم،باز هم دستم نمک ندارد...



بخونید:

Eternal Sunshine of the Spotless Mind


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:5  توسط  

روزی خیلی نزدیک

و روزی میشود که من دستم را بگیرم جلوی دهانم

اوهو اوهو اوهو سرفه کنم

یکدفعه روی دستم لکه ی خون ببینم

سرفه هایم بیشتر شود

بیشتر تر

بیشتر

بیفتم گوشه ی خیابان

بمیرم

و نه روزنامه ها،نه مجلات،نه رسانه ها،نه حتی من و تو و بی بی سی فارسی علت مرگ مرا که ناشی از آلودگی هواست به گوش ملت برسانند!!!
+تهمینه بیا و اگه اینجوری شد تو بعنوان یک دوست خبرنگار علت مرگ منو ثبت کن...باتشکر...کسی که دود تا عمق شکنج های مغزی اش رفته است....


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط  

تولدت مبارک غولک صورتی ام...


من با موبایلم کامنتتو خوندم ک گفتی بسته م رسیده
کلی غمگین بودم تا اونوخ ک اگه تا روز تولدت نرسه چیکار کنم
وقتی فهمیدم کلی صورتی شدم
+اون پره رو نمیخاستم برات بفرسم.تو دقیقه ی 90 یهو نیگاش کردم  و گفتم اینو میذارمش...واقعن نمیدونم چی شد ک اون پر شد مال تو...شاید واقعن نشونه باشه.جدی میگم
+دوتا شکلات برات گذاشته بودم.تو راه دانشگاه حالم بد شد.مجبور شدم یکی شو بخورم:))
+شونه های غول:پریود بودم.غمگین بودم.به زور دوتا دختر بچه باهاشون رفتم کتابفروشی.نشستم روی صندلی.یهو یه کتاب کشیدم بیرون.روش نوشته بود"شانه های غول"خندیدم.گفتم اینو مسعود لعلی برای غول صورتی نوشته.برش داشتم.هیچی پول نداشتم.اما گفتم حاضرم تا شب توی این کتابفروشی کار کنم تا پولشو بدست بیارم...یهو دیدم کارت بانکی م پیشمه.خدا خدا میکردم توش پول باشه...داشت.پول داشت...خریدمش...
انار:من عاشق انارم...این اناره بارون خورده.کلی وقت ازش تو اتاقم نگه داری کردم.بعد بوسیدمش و گفتم برو پیش غولم...

برگ:از همونجایی بود که عکسمو برات فرستادم...ک گفته بودی دلت پاییز زرد میخواد...منم برات پاییز زرد فرستادم...

نامه:این نامه نوشتنش بیشتر از ی روز طول کشید...نقاشیمو دوست داشتی؟جای بوسیدنمو گذاشتی رو لپت؟دست خطم خوب بود؟آرزوهامو داشتی؟

++یادت که نرفته،قرار است آرزوهایمان را بریزیم توی چمدان و با دوربینمان برویم سفر:)


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:37  توسط  

تسبیحم کو؟

از جمله پست های نصفه شبی:  9/6

هیچ چیز مثل گذشته نیست...من نمیدوم توی انجمن نشریه ها و پسره ازم بخواهد سیاسی بنویسم و من برایش دهن کجی کنم که آدم سیاسی یی نیستم.بعد یکنفر بیاید وساطت کند که انتقادی بنویسم و من داد بزنم که نمیخواهم مثل سردبیر پارسال تان یک شب را توی بازداشتگاه بخوابم....هیچ چیز مثل گذشته نیست.من ازینکه بخواهم لباس تکراری بپوشم اخم نمیکنم.صورتی کثیفم چرک شود ناراحت نمیشوم.هندزفری توی گوشم نمیگذارم و فقط دوساعت راه بروم و راه بروم...سه تارم را نمی اندازم روی شانه تا بروم کلاس و استاده به ناخن های بلند دست چپم گیر بدهد...هیچ چیز مثل گذشته نیست.همه چیز مصنوعی ست.خنده هایم وسط کلاس،پشت تلفن،روبروی آینه،کنار دوستانم...هیچ چیز مثل گذشته نیست و من دیگر بوی ایثار نمیدهم.بوی گذشت.بوی صبر.بوی خنکی.بوی نور.بوی یاس حتی...هیچ چیز مثل گذشته نیست و من کلاف هیچ چیز دستم نیست.هیچ نخی دستم نیست.رشته ای دستم نیست.کلاف ها و نخ ها و رشته هایم همه شان پنبه شدند...هیچ چیز مثل گذشته نیست که من بدوم توی مسجد سرکوچه مان،بروم به سجده،بروم به سجده و بروم به سجده.برگردم خانه و وقتی مامان پرسید کجا بودی جواب بدهم:رفتم خدا بغلم کنه...همه چیز بهم ریخت...اسمم از گوشی خیلی ها پاک شد...و اسم چند نفر از توی زندگی ام خط خورد...دانشکده مان هرروز زشت تر میشود...من میروم توی کلیسا و شمع روشن میکنم و همه به من میگویند مسیحی ِ چادری...خیلی وقت است به کسی نگفته ام که دوستش دارم...خیلی وقت است برای کسی کادوی بی دلیل نخریده ام...گوشی ام خراب شده و وقتی میخواهم به یکنفر زنگ بزنم و بگویم الان بدبخت ترین آدم روی زمینم،خاموش میشود و من وسط بانک میخورم محکم روی زمین...باران می آید و من از عمد سر ظهر از خلوت ترین خیابان شهر می آیم که پر از افغانی  کارگر است و حس میکنم یک قدمی تجاوز ایستاده ام...هیچ چیز مثل گذشته نیست و من شب ها خط چشم تمرین نمیکنم ودکتر گفته که  صبح ها باید فلوکسیتین بخورم...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:29  توسط   | 

برای کسی که بلوز زیر پالتویش پولک داشت و صورتی بود:


داشتم فکر میکردم بعضی ها آدم های بی چشم داشت اند.بی چشم داشت خوبی میکنند.بی چشم داشت انار دون میکنند.بی چشم داشت وارد قنادی میشوند.بی چشم داشت کاکائو و آدامس میدهند.بی چشم داشت از کتابی که بهشان داده ام تشکر میکنند.بی چشم داشت وقتی پر هستی و باید حرف بزنی برایت شارژ میفرستند.بی چشم داشت فحش های دوست داشتنی میدهند.بی چشم داشت لپ تاپ شان را میدهند دستت.عکس نشانت میدهند.بلند میخندند.ادایت را در می آورند.خطاب قرارت میدهند:دختره ی پررو...بی چشم داشت شب ها برای قبولی کنکورت دعا میخوانند و صبح ها از خواب بیدارت میکنند تا درس بخوانی...داشتم فکر میکردم آدم های بی چشم داشت مثل نعناع کوهی هستند.خوشبو هستند.سبزند.مفید اند و شیک...تو از همان آدم های بی چشم داشتی.نعناعی اصلن.چشم های بی چشم داشتت را بده من میخواهم تند تند بوسشان کنم!



برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:38  توسط  

بلاخره کری و محمد جواد با هم دست دادند دیگه

حالا کی بریم آمریکا؟؟؟!!


برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:36  توسط  

باید بگویم آنقدر ژلوفن بخور که خوابت ببرد


مامان ها وقتی یکدفعه در اتاق بچه هایشان را باز میکنند و یک لیوان چایی،یا یک بشقاب کیک یا میوه دستشان است دو حالت بیشتر ندارد...یا بچه شان دارد کار مهمی انجام میدهد یا خودشان کار مهمی با آنها دارند...در اتاقم باز شد و من کار مهمی انجام نمیدادم که مامان وارد شد.با یک بشقاب میوه یا یک لیوان چایی یادم نیست.فقط مامان وارد شد و گفت میخواهد یک راز به من بگوید.رازی ک همه ی مامان ها یک روز باید به دخترانشان بگویند.نشست روبرویم و آرام شروع کرد به حرف زدن:دخترها وقتی به یک سنی برسند،ماهی یک هفته یک دردی میپیچد توی دلشان و...راز بود.من خوشحال بودم که آنقدر بزرگ شده بودم که مامان آرام توی گوشم راز بگوید.مامان از درد و خون و ضعف گفت.اما نگفت که ماهی یک هفته علاوه بر دل درد و غیره دخترها حوصله ی خودشان را ندارند.بهانه گیر میشوند.حالشان از آدم های اطرافشان بهم میخورد.ژلوفن و آبجوش و عسل خوراکشان میشود.مامان نگفت سیخ جگر و پسته کفاف نمیدهد که دخترها در این مواقع یک شانه،یک آغوش امن میخواهند تا زار زار گریه کنند.و هیچکس نباشد که بپرسد چرا گریه!یک نفر باید در این مواقع باشد که شعورش بالا باشد بدون هیچ حرفی فقط گوش به فرمان باشد.باید درک کند وقتی خون از آدم میرود عقلش کار نمیکند و فقط دلش میخواهد یک نفر احساساتش را تقویت کند...من فقط خوشحال بودم که زودتر از تمام دخترهای دبستان این راز را فهمیده ام...بعد که بزرگترتر شدم،وقتی رازم عملی شد به خودم قول دادم اگر روزی پسردار شدم،وقتی پسرم توی اتاقش نشسته و کار مهمی نمیکند،یک فنجان چایی برایش ببرم و بگویم کار مهمی دارم.باید یک راز به تو بگویم:دخترها در ماه یک هفته اش را خر میشوند.خر نه به معنای اینکه گوش در بیاورند.نه.فقط عقلشان تحلیل میرود.حوصله ی منطق ندارند.حوصله ی 2 ضبدر 2 میشود چهار ندارند.حوصله ی فلسفه بافی های ارسطویی ندارند.دلشان میخواهد به یک نفر گیر بدهند و بعد توی دل همان یک نفر گریه کنند.به پسرم بگویم:در این مواقع با دوست دختر یا خواهر یا همسرت بحث نکن.فقط برایش پسته مغز نکن.فقط نپر از داروخانه ژلوفن بخر و با دردهایی که میکشد بِروبِر نگاهش نکن.بغلش کن.ژلوفن هیچ کوفتی نیست.بغل تو میتواند معجزه کند...بعد فکر کردم اگر دختر دار شدم و دخترم مثل خودم کسی را نداشت که بغلش کند،باید چه کنم؟!


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت, من دیر شده بودم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:5  توسط   | 

با یه دستمال کاغذی که تو دستمه

من حاضرم این گلو درد را تحمل کنم

این کیپ شدن دماغم را

این سخت نفس کشیدنم را

این سوز و سرمایی ک پوست صورتم را میبرد

همه ی همه اش را تحمل میکنم

ولی بیایید به پاییز بگوییم نرود...


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:16  توسط   | 


از تموم پاییز،فقط خرد شدن و صدای خش خش برگ ها و سرماخوردگی ش سهم منه!

نه پیاده روی با کسی ک دوسش دارم و دست کردنم توی جیب پالتوش و نه حتی بستنی خوردن زیر بارون


برچسب‌ها: مخفف اسمت چی بود
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:31  توسط