ما فروریخته ها را میگوید

پروردگارت را در دل خود،از روی تضرع و خوف،آهسته و آرام،صبحگاهان و شامگاهان یاد کن و از غافلان مباش...

اعراف/205


برچسب‌ها: هشت درخت یاس
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:3  توسط  

مادرانه

وقتی کار خیر و خوبی میکنید،به مامانتون بگید.فکر نکنید این گفتن باعثِ ریاست...به مامانتون بگید تا مامانتون ذوق کنه تو دلش.و از تربیت خودش نسبت به شما یکم دلش خوش بشه!


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:11  توسط  

هولیون!

هی دخترا

به کجا چنین شتابان؟!

تنها ماندنِ تا آخر عمر(یا به قول عوام ترشیدن)به زِ آویزان بودن است ها...به جان خودم قسم...

از من گفتن بود...

کمی عزت نفس.کمی خود داری...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:0  توسط  

دنیا از ما سر ریز میشود،ما از هم

اتوبوس شلوغ بود...من خسته بودم...اتوبوس خیلی شلوغ بود و من شانس اورده بودم که نشسته بودم...هرایستگاه که می ایستاد کلی ادم جابجا میشدند،بعضی ها هم له میشدند تا یک نفر از آن ته بیاید و پیاده شود...و باز بخت با من بود که نشسته بودم وگرنه کاغذ کادوهایی که از شهر کتاب خریده بودم بر اثر هجوم و ازدحام جمعیت پاره میشدند.همیشه ی خدا ایستگاه میدان نقش جهان شلوغ است.همیشه ی خدا بنده های خدای فراوانی منتظر اتوبوس ایستاده اند.حالا اگر هر به یک دقیقه یک اتوبوس هم بیاید و جمعیت را سوار کند باز جمعیت مثل مور و ملخ میریزند توی ایستگاه...ایستگاه میدان نقش جهان عده ای پیاده شدند.یک عده هم عزمشان را جزم کرده بودند که سوار شوند...من جمله یک خانم و سه دختر بچه ی هفت الی ده ساله!!!و یک پسر تقریبن پنج ساله...سوار شدند.بچه ها از زیر پای جمعیت خودشان را کشاندند بالا و مادر هم با مدد ابولفضل و پنج تن یک جوری سوار شد!خوب که چشمانم را باز کردم دیدم یک بچه ی حدودن 3 ساله هم بغل خانم مربوطه میباشد...امدم در دلم بگویم:پدر سوخته چه فعالیت بالایی تو زاد و ولد داره!که به خودم نهیب زدم و خودم را قانع کردم که این بچه ها همه شونم بچه ی خودش نیستن که یهو یکی از همون دختر بچه ها گف:خاله کاش با اتوبوس نمیمدیم...هر ایستگاه که عده ای سوار و عده ای پیاده میشدند تنها کسانی که بیشترین ضربه را میخوردند همین طفلکی ها بودند که جمعیت شوتشان میکرد این طرف و آنطرف.و تنها مکانیسم دفاعی شان غر زدن بود...خاله کاش با تاکسی اومده بودیم...خاله من دیگه غلط بکنم با اتوبوس برم جایی...در این بین فقط پسر بچه ی بغل شده چیزی نمیگفت...عابران منتظر در ایستگاه ها هم نامردی نمیکردند و سوار میشدند.و فاجعه زمانی بود که اتوبوس در ترافیک گیر کرد...دیگر شده بود قوزی بالای آن قوز!چند بار خواستم از جایم بلند شوم و صندلی یادگاری نوشته ی درب داغان را-که الان برای من حکم یک مبل راحتی گرم و نرم داشت-را به آن خانم بدهم تالااقل تا رسیدن به مقصد دستش از شدت سنگینی کوچولوی تپلی که بغل کرده بود،افلیج نشود!اما همین که می آمدم فکرم را عملی کنم آن جنس خبیثم میگفت:بیخیال.خودت خسته تری.میخواست با تاکسی بیاد.والا...بعد چشمانم را میبستم تا مبادا یک تماس چشمی کوچک با آن خانم عذاب وجدان را به سرعت نور در تمامی اعضا و جوارحم سرازیر کند...جمعیت کم که نمیشد هیچ،زیادتر هم میشد...و من تمام مدت داشتم به پسر بچه ی بغل آن خانم هه نگاه میکردم...بعد از چند دقیقه که همینطور کلیشه ای یک عده سوار میشدند،یک عده پیاده میشدند و افرادی که ایستاده بودند بر اثر این رفت و آمد له میشدند،پسر بچه هه که من توی دلم اسم امیر را برایش انتخاب کرده بودم،زد زیر گریه...بلند بلند گریه میکرد.صدای گریه اش آنقدر حزن داشت و شاید آنقدر غیر منتظره بود که تمام قیل و قال های توی اتوبوس خاموش شد...خانمی که امیر را بغل کرده بود پرسید:چی شد؟چرا گریه میکنی؟...دماغش را کشید بالا و نفس نفس زد و گفت:خسته شدم...

استاد میگفت:آدم ها مثل لیوان هستند.یکجایی پر میشوند و سر میروند...هروقت سر رفتیم باید خالی شویم...

همه چیز داشت سر میرفت.اتوبوس از جمعیت...امیر از خستگی...من از خودم...من از خودم سر میرفتم...آدم ها از دنیا...ما از آدم ها...همه چیز در حال سر ریزی تویِ یک سرازیری بود...

از جایم پاشدم...جایم را دادم به امیر و مامانش...


برچسب‌ها: من دیر شده بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:28  توسط   | 

صحنه های ممنوعه!

خیلی چیزها نباید دیده شوند.مثل همین وحشی بازی های داعشی ها یا خشونت هایی که علیه اسرای ایران در زندان های عراق بود.یا مثلن دیدن فیلم های پ و ر ن هم هرچقدر جذاب باشند باید ریجکت شان کنید و نبینید.رفته رفته،در دراز مدت تاثیر مخرب شان را روی دل هایتان میگذارند.قلب ها را کدر میکند.اما سوال من این است که آدم تا کجا تحمل دیدن حقارت عزیزترینش و اشک هایی که در خفا میریزد را دارد؟!تا کجا میتواند صبر کند و دائم بگوید درست میشه،درست میشه.؟!تا کجا میتواند در پوش گذاشتن روی غم های یک نفر را ببیند؟!آدم خیلی صحنه ها را نباید ببیند.بعضی صحنه ها قلب را کدر میکنند،بعضی هایشان قلب را مچاله...و یک روز وسط اتوبان خاطره ی مچالگی قلبت از ذهنت عبور میکند و از چشم هایت اشک که هیچ،خون میریزد....


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:33  توسط  

In time

آنقدری خوب بود که منی که به فیلم های فیکشن علاقه ای ندارم بیایم اینجا و بگویم ببینیدش...داد و ستد بر اساس زمان...و اینکه بعد از پایان فیلم مدام با خودت فکر میکنی که چقدر به زمان و هدر رفتنش اهمیت داده ام.چقدر در این زمان کم یا زیادی که زنده بوده ام،زندگی کرده ام...این فیلم را معرفی نمیکنم تا خودتان ببینیدش و با یک جریان نو روبرو شوید...از نظر من فیلم نامه ای عالی و جدیدی داشت...


برچسب‌ها: سکانس برتر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:24  توسط  

دورن و بیرون دانشگاه

تو در دانشگاه از شر پلیس در امانی،اما به محض آنکه یک گام از در دانشگاه بیرون بگذاری،میتوانند به زیر اخیه ات بکشند.تو در دانشگاه در علوم انسانی یاد میگیری که کانت و هگل چه فرمایشاتی فرموده اند اما یک گام که از دانشگاه بیرون میگذاری،بن کتابت را می فروشی به کوپن فروشی های انقلاب.در دانشگاه می آموزی که چگونه باید زلزله رات به صورت تری دایمنشال برای سازه های ساختمانی محاسبه کنی،اما پایت را که از دانشکده بیرون گذاشتی،می بینی حتا در توسعه ی خود دانش گاه،پیمانکار ساختمانی گوشش بدهکار آن چه تو علم میدانی،نیست...یعنی میان دانشگاه و بیرون دانشگاه فاصله ای پرناشدنی وجود دارد...

نشت تشا/رضاامیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:8  توسط  

در هاروارد چه میگذرد

هاروارد یک دانشگاه نیست.یک محله است.با همه ی مشخصات یک محله.از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس.از روزنامه فروشی تا مغازه ی فروش نوشت افزار تا کتاب خانه ی عمومی.از گدا تا راننده تاکسی تا استاد دانش گاه...و تازه اگر هاروارد محله است،برکلی در شمال سان فرانسیسکو شهر است!

چرا هاروارد این گونه است؟مگر برای این جماعت با آن رفاه اقتصادی کاری داشت که یک شهردار با سیبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون که دور تا دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری که حتی یک گربه هم نتواند از بین نرده ها رد شود؟مگر کاری داشت که یک حراستِ بعثی بگذارند دم دروازه ی دانش گاه تا بدونِّ کارت شناسایی حتا رئیس جمهور را هم راه ندهد؟نه...به گمان من مساله،مساله ی دیگری ست.هاروارد می خواست که به دانش جوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی زندگی کنی.برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه ی بالای یک کافه تشکیل می شود.هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را که در محله ی هاروارد به کار دانش جو می آید.و محله ی هاروارد محله ای ست شکلِ همه ی محله های دیگر...

نشت نشا/رضا امیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:21  توسط  

استادان در آن ور آب

آن جا استادانی زنده گی ِ خود را گذاشته اند تا رویه ی گروه های ضد اجتماعی،مثل رپ ها و بیتل ها را تحلیل کنند.مردم شناسش بلند می شود می رود میان ِ قبایل ِ آدم خوار ِ زونی،جامعه شناسش می رود در شب نشینی های وسپ ها و همین می شود که در علوم انسانی،دست ِ کم توان تحلیلِ مسائل خودشان را پیدا می کنند.

استاد ِ ما خیال می کند دامنش ملوث می شود اگر راجع به مساله ای داخلی درس بدهد.خیال می کنم در دانش کده ی جامعه شناسی ِ ما نیز خیلی باکلاس،زنده گی ِ اجتماعی ِ آمیش های ایالت کنتاکی را درس می دهند!مگر متون ِ درسی ِ دانش گاهی ِ ما را ندیده اید؟همه ی ترس من از این است.علم ِ ما از زنده گی ِ ما دور شده است...

نشت نشا/رضا امیرخانی

+شروع کنید به خواندن این کتاب.بعد مثل من لا به لای صفحاتش از شدت ِ غم ِ ناشی از بی سوادی مملکت،استاد،دانش گاه تان،چنان عربده ای بکشید که عرش بلرزد!!!


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:16  توسط  

علم در این ور آب(2)

 

دانش کده های اقتصاد در همه جای آمریکا توان شان را گذاشته اند روی ِ یافتن ِ فرمول های جدید جهت ِ تحلیل ِ تجارت ِ اینترنتی.حرف شان این است که با تئوری های قبلی نمی توانند تجارت ِ اینترنتی را تحلیل کنند و معادلاتی که برای عرضه و تقاضا ساخته بودند،در اینترنت جواب نمی دهد.می دانند اگر توان ِ تحلیل ِ پدیده ی عظیم تجارت ِ اینترنتی را نداشته باشند،تا چند سال دیگر هیچ دانش جوی ِ بیغی حاضر نمی شود چهار سال از عمرش را بگذارد تا اقتصاد بخواند.می دانند اگر تعداد ِ دانش جوی شان کم بشود،توان ِ پرداخت ِ حقوق به استاد را نخواهند داشت.برای همین عزم شان را جزم کرده اند که از این پدیده ی نو عقب نمانند.آیا کسی در دانش کده ی اقتصاد ما خود را موظف می داند که بازار دلار یا بازار مبایل را تحیلیل کند؟آیا اصلا به این فکر هست که کم و زیاد شدن ِ دانش جوی ِ اقتصاد،چه تاثیری بر زنده گی ِ او خواهد داشت؟حق دارد،تا روزی که برای هر صندلی ِ زپرتی ِ دانش گِاه صد نفر مثل خروس جنگی مشغول مبارزه اند،هرگز نباید نگران ِ آینده ی ِ دانش گاه در ایران بود!

نشت نشا/رضا امیرخانی 


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:11  توسط  

علم در این ور آب

 

آن طرف آب،علم را تولید میکنند.دانش جو را در روندِ تولیدِ علم قرار میدهند.کاملا به خلاف ِ این جا.کدام استاد ما دانش جوی صفر کیلومترش را فرستاده است به ترکمن صحرا یا بشاگرد و کاری درست حسابی از او خواسته است؟!(بگذر از این کارهایی که فقط به درد ِ دودر کردن میخورد و میتوانی از رو دست ِ بغل دستی یا ترم پیشی رو نویسی کنی).آیا کسی در دانش کده ی جامعه شناسیِ ما از پدیده شناسی ِ انصار حزب الله سخن گفته است یا از آنتروپولوژی در عشایر قشقایی؟سخن گفتن نه به این معنا که یک مشت پرت و پلای ترجمه ای را به خوردمان بدهند،بل بدین معنا که برود و ببیند و تحقیق کند و تئوری بریزد...و البته وقتی این تحقیق ِ پیرامونِ بشاگرد مفید است که دست ِ کم یک بار استان دار ِ هرمزگان بخواند و در تصمیماتش به آن استناد کند.وقتی مفید است که لااقل یک مدیر ِ کارخانه در آن منطقه چنان چیزی را از دانش کده ی جامعه شناسی طلب کند تا به جای ِ بن فروش گاه ِ شهروند چیزی به تر به کارگرانش هدیه دهد... 

نشت نشا/رضا امیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:7  توسط  

دوران عاشقی

تمام فیلم را بخواهم در یک جمله خلاصه کنم،میگویم:"زنان علیه زنان"...وقتی خیانتی رخ میدهد،ممکن است مردی،قدم اول را برای این عمل بردارد اما ،زن ها هستند که باعث امتداد این رابطه میشوند.زن ها هستند که باعث کشدار شدن ماجرا میشوند.زن ها هستند که تصمیم میگیرند رابطه تا کجا باشد.که سر و کله ی یک بچه پیدا شود یا نه.زن هایی که با وجود دانستن تاهل ِ مرد،بازهم تصمیم میگیرند به هم جنس شان خیانت کنند....مردها تصمیم گیرنده ی اولیه هستند اما زن ها پیش برنده این تصمیمات ند...و این وسط باز زن ها هستند که قربانی میشوند.اما این بار زن های بی گناهی که میمانند بین دوراهی ببخشیدن یا ترک کردن...فیلم حول و محور خیانت میچرخد.چیزی که این روزها در سینمای ایران زیاد به چشم می اید.مردی با زنی روی هم میریزند و در پایان ماجرا گندش در می آید...اما چیزی که در این فیلم برتری داشت این بود که در سکانس پایانی میبینیم : زنی که قربانی ِ خیانت همسرش شده،با خیال راحت چای میخورد.این یعنی که از بین دو راهیِ جدایی و بخشش بیرون آمده و بخشش را انتخاب کرده...بنظر فیلم میخواهد بخشش را یاد دهد.بخشش برای حرمت ِ زندگی و زندگی کردن...همانطور که در بخشی از فیلم پدر به دخترش میگوید:زمانی بخشش فایده داره که میتونستی انتقام بگیری اما گذشت کردی...

پ.ن:نمره ی من به این فیلم: پونزده


برچسب‌ها: سکانس برتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 12:26  توسط  

بی سوادیون=اساتید

امروز وقتی فیلم ساز ما جایزه ی بین المللی میگیرد ولو با قاچاق ِ نامشروع ِزیرخاکی ِ اعتقادات ِ ما،در متد ِ کارش شرافت دارد به فلان استادی که نیم قرن از روی تکست ِ ثابت درس می دهد.اولی دست ِ کم راه ِ ترجمه ی متد را فهمیده و اقتباسش آگاهانه بوده.هنرمند در میابد که مجبور است ذات معقول ِ غربی ِ سینما را شرقی کند،تا هنرش جاودانی شود،به خلاف ِ استاد ِ دانش گاه ما...

نشت نشا/رضا امیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:33  توسط  

دانش گ(ا)ه 2

در همه جای دنیا دانشگاه ساخته میشود تا مشکلات علمی ِ آن کشور را حل نماید،اما در جهان سوم مساله جور دیگری ست.این جا دانشگاه ساخته نشده است.دانش گاه ترجمه شده است.لذاست که میبینی دانش گاه به جای حل مشلات مملکت ما ،مشکلات ممالک دیگر را حل میکند...

نشت نشا/رضا امیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:20  توسط  

دانش گ(ا)ه

چیزهایی که اموخته ای در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد.چهارسال یا شش سال یا هشت سال زندگی دانش جویی،فقط تو را از زندگی واقعی دور کرده است.همین.تازه نه فقط به اندازه ی همین مدتی که وقت صرف کرده ای که پاره ای اوقات به قاعده ی یک عمر از زندگی پرت می افتی!چرا؟برای اینکه دانشگاه دستگاه فکری تو را قرم قات کرده است.چیزهایی یادت داده است که در هیچ جای این مملکت به کارت نمی اید.و اتفاق را در ممالکی که از ایشان علم را ترجمه کرده ایم،بیشتر به کار اید.چه باید کرد که خود را عاطل و باطل نپنداریم؟!راهی نداری جز اینکه بروی سراغ اصل سرچشمه و مظهر آب...

نشت نشا/رضا امیرخانی


برچسب‌ها: کتابخانه ی حصیری ام
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:44  توسط  

چرا؟

گفت:پایان نامه م در مورد انسان شناسیه...دارم میخونم و دیوونه میشوم...ما ادمها داریم مثل حیوون زندگی میکنیم....


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:59  توسط  

اشفعی لنا عند الله

دعای توسل،اولین متن عربی ئی بود که شروع کردم به خواندن.اولین دعا.اولین سطرهای نا آشنا به زبان مادری.اولین نجواهایی که شروع کردم زیر لب بگویم.التماس کنم.از او بخواهم و بخواهم و بخواهم.چند سالم بود؟!شاید نه ساله.تکیه داده بودم به ستون وسط سالن،و بلند بلند برای مامان؛که داشت طاقچه هایی،که خیلی وقت است خراب شده اند،را پاک میکرد،میخواندم...از آن به بعد هروقت،تا سالیان سال،گِرهی توی زندگی ام میخورد،پناه می بردم به این دعا.امتحان داشتم توسل میخواندم.از کسی میرنجیدم،توسل میخواندم.استرس داشتم توسل میخواندم.مریض میشدم،توسل میخواندم...توسل میخواندم،گریه میکردم،آرام میشدم و آرام آرام گره هایم،یکی یکی،دانه به دانه،باز میشدند...هرباری که آرام میشدم،بیشتر دلم قرص میشد.قرص به اینکه بعضی چیزها،بعضی کلمه ها،قدرت این را دارند که آدم را،حالش را،دلش را،روحش را شفا دهند...بزرگتر و بزرگتر که شدم،کوچکتر و کوچکتر ماندم در مقابل این کلمه ها،در مقابل شفای این عبارت ها...حالا یادم نیست که چقدر وقت است توسل نخوانده ام.توسل نکرده ام.توکلم بین کدامین استرس ها،در میان کدامین روزها،جامانده...حالا درجا زده ام.جا مانده ام.معلق مانده ام.مثل اینکه با طنابی بین زمین و آسمان،بین بودن و نبودنم،بین داشته و نداشته م،آویزانم...خودم نیستم.نه سالگی ام نیستم.توسل و توکلم نیست...چیزی درونم مرده.چیزی در من مرگ مغزی شده...باید چند روزی نباشم.بیخود و بی جهت در جواب:"خوبی؟"گفتن ها،نگویم"خوبم"...باید برگردم به نه سالگی ام.به ستون تکیه دهم و بلند بلند توسل را بخوانم.و بخوانم و بخواهم،برگردم به همان روزهایی که خودم بودم و میدانستم باید بروم در پی چه چیزی...باید برگردم به روزهای خوب.باید بخوانم و بخواهم شفای روح و دل و حالم را از معجزه ی کلماتش...


برچسب‌ها: من دیر شده بودم, لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:57  توسط  

"جهان در حال انفجار است"یا "زمانیکه برهنگی مد شد"

وقایع وحشتناکی در حال رخ دادن است.وحشتناک تر از سر بریدن های داعش.آلوده تر از هواهای ناپاک شهرهای بزرگ.فجیع تر از بمب های افتاده در یمن.بدتر از قتل ها و خودکشی ها.اتفاق های بدتری دارد می افتد.چیزی شبیه محو شدن آنچه که باید باشد و نیست.چیزی شبیه خاک گرفتن خوبی هایی که زمانی بوده.چیزی مثل گم شدن...آدم ها یادشان رفته که روزی انسان بوده اند و وظیفه شان چیست.رفته رفته میشوند توده ای از فضولات حیوانی که اسم انسان روی خودشان گذاشته اند و از اینکه برترین موجود عالم ند،مفتخر...به اسم روشنفکری،به اسم تمدن،به اسم قرن های جدید و پیشرفت های اخیر،به اسم آزادی،داریم گند میزنیم به هرانچه که روزی برایمان حیثیت داشت...فجایع زمانی آغاز میشوند که مهم ها غیر مهم شوند و غیر مهم ها مهم و هایلایت شده...فجایع رخ داده اند.خیلی وقت است که اتفاق افتاده اند و همه مان میدانیم ولی میخواهیم باور نکنیم...روابط را از هر لحاظی راحت گرفته ایم.متاهل ها با مجردها رابطه میگیرند و ما با خیال راحت لبخند میزنیم و  میگوییم چه مهم!؟عهد جدید است...مجردها بچه پس می اندازند و آنقدر این موضوع روتین شده که خم به ابرو نمی آوریم...اعتیاد جز لاینفک زندگی جوان ها،هنرمندها،نخبه ها،و...شده و درون نابود شده ی خود را نمیبینیم...ایران،"پاتایا"ی بزرگی ست که ف ا ح ش ه ها بدون ترس،بدون قباحت،با همه جور پوشش و تیپ،در هر رده ی سنی،توی هر کوچه و خیابانی،رسمی و غیر رسمی،کاسبی میکنند...دخترها حرمت را بوسیده اند و گذاشته اند کنار و برای پر کردن تنهایی شان هنوز که هنوز است متوسل میشوند به چت روم ها و فضاهای مجازی و هر دستی که به سویشان دراز شد با کمال میل پذیرای آن هستند...پسرها املا و تلفظ صحیح غیرت را بلد نیستند و تنها افتخار زندگی شان مراتب مخ زنی ست....ما هیچ وقت هیچ وقت دنبال اصل وجودی خودمان نبوده ایم...بیایید برویم دنبالش که دزدی های مالی،کمبودهای مادی را میشود جبران کرد،میشود بدون داشتن شان یکجوری زنده ماند اما وای به حال ما که خیلی وقت است خود ِ خودمان به سرقت رفته...

پی نوشت:روزی که بی بی سی توی پیجش اعلام کرد ک فلان کشور ازدواج هم ج ن س گراها رو به رسمیت پذیرفته،اونقدری که ملت ایران خوشحال شدند و نسبت به این اتفاق اظهار شادی کردند و خواستار این شدند که تو این کشور هم این اتفاق بیفته،خود هم ج ن س گراهای اون کشور؛این همه ذوق نکرده بودند...بعد من دلم میخواست در حال خوندن کامنت ها دستمو بذارم رو قلبم و بمیرم ازتجمع این همه عقده و حقارت...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:27  توسط  

غمگینم

غمگین تر از پرنده ای زخمی


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:36  توسط