در هاروارد چه میگذرد
هاروارد یک دانشگاه نیست.یک محله است.با همه ی مشخصات یک محله.از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس.از روزنامه فروشی تا مغازه ی فروش نوشت افزار تا کتاب خانه ی عمومی.از گدا تا راننده تاکسی تا استاد دانش گاه...و تازه اگر هاروارد محله است،برکلی در شمال سان فرانسیسکو شهر است!
چرا هاروارد این گونه است؟مگر برای این جماعت با آن رفاه اقتصادی کاری داشت که یک شهردار با سیبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون که دور تا دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری که حتی یک گربه هم نتواند از بین نرده ها رد شود؟مگر کاری داشت که یک حراستِ بعثی بگذارند دم دروازه ی دانش گاه تا بدونِّ کارت شناسایی حتا رئیس جمهور را هم راه ندهد؟نه...به گمان من مساله،مساله ی دیگری ست.هاروارد می خواست که به دانش جوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی زندگی کنی.برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه ی بالای یک کافه تشکیل می شود.هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را که در محله ی هاروارد به کار دانش جو می آید.و محله ی هاروارد محله ای ست شکلِ همه ی محله های دیگر...
نشت نشا/رضا امیرخانی
برچسبها: کتابخانه ی حصیری ام