دنیا از ما سر ریز میشود،ما از هم

اتوبوس شلوغ بود...من خسته بودم...اتوبوس خیلی شلوغ بود و من شانس اورده بودم که نشسته بودم...هرایستگاه که می ایستاد کلی ادم جابجا میشدند،بعضی ها هم له میشدند تا یک نفر از آن ته بیاید و پیاده شود...و باز بخت با من بود که نشسته بودم وگرنه کاغذ کادوهایی که از شهر کتاب خریده بودم بر اثر هجوم و ازدحام جمعیت پاره میشدند.همیشه ی خدا ایستگاه میدان نقش جهان شلوغ است.همیشه ی خدا بنده های خدای فراوانی منتظر اتوبوس ایستاده اند.حالا اگر هر به یک دقیقه یک اتوبوس هم بیاید و جمعیت را سوار کند باز جمعیت مثل مور و ملخ میریزند توی ایستگاه...ایستگاه میدان نقش جهان عده ای پیاده شدند.یک عده هم عزمشان را جزم کرده بودند که سوار شوند...من جمله یک خانم و سه دختر بچه ی هفت الی ده ساله!!!و یک پسر تقریبن پنج ساله...سوار شدند.بچه ها از زیر پای جمعیت خودشان را کشاندند بالا و مادر هم با مدد ابولفضل و پنج تن یک جوری سوار شد!خوب که چشمانم را باز کردم دیدم یک بچه ی حدودن 3 ساله هم بغل خانم مربوطه میباشد...امدم در دلم بگویم:پدر سوخته چه فعالیت بالایی تو زاد و ولد داره!که به خودم نهیب زدم و خودم را قانع کردم که این بچه ها همه شونم بچه ی خودش نیستن که یهو یکی از همون دختر بچه ها گف:خاله کاش با اتوبوس نمیمدیم...هر ایستگاه که عده ای سوار و عده ای پیاده میشدند تنها کسانی که بیشترین ضربه را میخوردند همین طفلکی ها بودند که جمعیت شوتشان میکرد این طرف و آنطرف.و تنها مکانیسم دفاعی شان غر زدن بود...خاله کاش با تاکسی اومده بودیم...خاله من دیگه غلط بکنم با اتوبوس برم جایی...در این بین فقط پسر بچه ی بغل شده چیزی نمیگفت...عابران منتظر در ایستگاه ها هم نامردی نمیکردند و سوار میشدند.و فاجعه زمانی بود که اتوبوس در ترافیک گیر کرد...دیگر شده بود قوزی بالای آن قوز!چند بار خواستم از جایم بلند شوم و صندلی یادگاری نوشته ی درب داغان را-که الان برای من حکم یک مبل راحتی گرم و نرم داشت-را به آن خانم بدهم تالااقل تا رسیدن به مقصد دستش از شدت سنگینی کوچولوی تپلی که بغل کرده بود،افلیج نشود!اما همین که می آمدم فکرم را عملی کنم آن جنس خبیثم میگفت:بیخیال.خودت خسته تری.میخواست با تاکسی بیاد.والا...بعد چشمانم را میبستم تا مبادا یک تماس چشمی کوچک با آن خانم عذاب وجدان را به سرعت نور در تمامی اعضا و جوارحم سرازیر کند...جمعیت کم که نمیشد هیچ،زیادتر هم میشد...و من تمام مدت داشتم به پسر بچه ی بغل آن خانم هه نگاه میکردم...بعد از چند دقیقه که همینطور کلیشه ای یک عده سوار میشدند،یک عده پیاده میشدند و افرادی که ایستاده بودند بر اثر این رفت و آمد له میشدند،پسر بچه هه که من توی دلم اسم امیر را برایش انتخاب کرده بودم،زد زیر گریه...بلند بلند گریه میکرد.صدای گریه اش آنقدر حزن داشت و شاید آنقدر غیر منتظره بود که تمام قیل و قال های توی اتوبوس خاموش شد...خانمی که امیر را بغل کرده بود پرسید:چی شد؟چرا گریه میکنی؟...دماغش را کشید بالا و نفس نفس زد و گفت:خسته شدم...

استاد میگفت:آدم ها مثل لیوان هستند.یکجایی پر میشوند و سر میروند...هروقت سر رفتیم باید خالی شویم...

همه چیز داشت سر میرفت.اتوبوس از جمعیت...امیر از خستگی...من از خودم...من از خودم سر میرفتم...آدم ها از دنیا...ما از آدم ها...همه چیز در حال سر ریزی تویِ یک سرازیری بود...

از جایم پاشدم...جایم را دادم به امیر و مامانش...


برچسب‌ها: من دیر شده بودم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:28  توسط   |