خاله عطیه ای که زیاد با بچه هاش نموند

رفتم شهر کودکانه.یکشنبه ی هفته ی پیش.با مدیر صحبت کردم.همینکه رشته ام را گفتم،گفت از الان میتونی کار کنی!!!نه،اشتباه نکنید،مم/لکت دچار ازدیاد مشاغل نشده که اینقدر زود به من کار دادند.قرار شد من بصورت کارورزی سی جلسه آنجا بصورت مجانی کار کنم و بعد از سی جلسه قرار داد ببندیم...قبول کردم.بعد از معرفی و این چیزا شدم خاله ی بیست تا بچه.که همینجور هر طوری میشد بهم میگفتن:خاله،خاله ...دو جلسه رفتم.نه از محل مهد خوشم اومد،نه از سِمتی که داشتم.انصراف دادم...اما الان چند روزه صدای خاله گفتناشون تو گوشمه...خاله  امیر حسین منو زد...خاله،ساره با من قهره...خاله آب میخام...خاله پس کی زنگ خوراکی میشه،گشنمه...خاله(با جیغ)امیر منو میزنه...خاله به من اون مداده که از همه بزرگتره رو بده...

+حالا میفهمم معلمایی که تو دبستان و مهد و امادگی بهمون میگفتن:ما همه ی شماها رو به ی اندازه دوست داریم،چه دروغ بیخودی بهمون میگفتن...من تو بدو ورودم عاشق ی پسر بچه ی تقربین 5 ساله شدم.که اولین نفری بود که بهش تغذیه و آب میدادم.هرچی مداد رنگی خوب بود به اون میدادم.موقع نقاشی کشیدن بالای سر اون بودم.تنها کسی بود که همینطور میبوسیدمش.مداد مشکی بزرگا مال اون بود.....خب الانم فقط دلم برا اون تنگ شده!


پ.ن:رفتم بلاخره ر  ا  ی  دادم.



برچسب‌ها: لبخند نارنجی و قرمز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 12:2  توسط   |