بهار را نیلوفر برایم آورد

آدم های دور و نزدیک زندگی ام،میدانند یا شاید هم نمیدانند که من با سورپرایز شدن مثبت میتوانم حتی بمیرم.شادی ناشی از هیجان آنقدر آدرنالین در مغز من ترشح میکند که ممکن است شب که خوابیدم دیگر صبح بیدار نشوم و پزشک قانونی علت مرگ مرا این گونه بنویسد:جان باخته بر اساس شادی بیش از حد دار فانی را وداع گفت!...و بدی اش در این است که در اینجور مواقع کم و بیش لال میشوم و کاش میتوانستم فیلمی از اندورنی ام بگیرم تا نشان دهم چطور اجزا و جوارح داخلی ام اعم از کبد و قلب و روده و دل و قلوه و بقیه ی مخلفات از شادی بصورت دسته جمعی،سرخ پوستی میرقصند و گومبا گومبایی میکنند که حالت ضعف به من دست میدهد و خب شاید بابت همین مسئله هم یک روز بمیرم و پزشک قانونی علت مرگ مرا اینگونه شرح دهد:نام برده بر اثر سروصدا و حالت های خاک برسری و حرکات مستهجن اجزای اندرونی اش گورش را از این دنیا گم کرد و مرد!...ظهر وقتی کنار بخاری سالن نشسته بودم و مامانم درحال رفتن از خانه بود و هی تاکید میکرد ساعت 12 و ربع زیر برنج ها را کم کنم وگرنه ممکن است غذا بسوزد و ما از گشنگی تلف شویم(!!!)هیچ به این فکر نکرده بودم که چقدر من خوشبختم.آنقدر خوشبختم که یکی از آن سر تهران برایم یک بسته پست کرده و توی نامه ای که نوشته بود تاکید کرده که این هدیه ی بی مناسبت بخاطر یک اتفاق بزرگ است و آن این است که ما با هم دوست هستیم...ظهر وقتی مامان در خانه را باز کرد که برود همزمان یک موتور هم جلوی خانه ایستاد و گفته بود عطیه یک بسته از تهران دارد و مامان که اسمش عطیه نبود و عطیه دخترش بود بسته را گرفته و دفتر آقای پستچی را امضا کرده و بیخیال رفتن شده تا ببیند داخل بسته چه چیزی است.و من از پشتِ پنجره،حیاط را میدیدم و مامانی که دارد برمیگردد داخل خانه.خودم را پرت میکنم بیرون و میگویم:این مال منه و مامان که مثل من دارد از کنجکاوی(هیچ مامانی فوضول نیست بی تربیتا.مامانا کنجکاوند)آب دهنش را قورت میدهد هی تاکید میکند زود باش زود باش بازش کن ببینم توش چیه!!!اول روی بسته را میخوانم.گیرنده:سرکار خانم عطیه میرزاامیری!خنده ام میگیرد چون اولین بار است اینقدر رسمی کسی مرا صدا میزند...این ها مهم نیست،مهم این است که فرستنده نیلوفر نیک بنیاد است...بله همین نیکولای خودمان...بقیه اش را اگر علم پیشرفت کرده بود میتوانستید مطلع شوید.چرا که در ابتدا نوشتم که در اینجور مواقع باید یک دوربین در اندرونی من کار گذاشته شود تا شاهد دیدن جریانات حرکات مستهجن دل و قلوه و کبد و ریه و گلبول های سرخ و سفید و غیره ی من باشید...فقط بدانید من سرخ پوستی رقصیدم بدون آنکه کنار بخاری بشینم و غصه بخورم که توی آن مسابقه عکاسی هه هیچ رتبه ای نیاوردم...

+نشستم فکر کردم چقدر هدیه هایی که حاصل دسترنج هدیه دهنده هست را دوست دارم...مثلن نیکولا این هدیه را با حقوق نویسندگی اش توی آن مجله هه برایم من خریده...سرخ پوستی تر میرقصم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:42  توسط