تو بگو انار...

قرار بود بیایم پیشت...قرار بود بیایی پیشم...از قبل گفته بودم سرماخورده ام...گفته بودم من همیشه در حال سرماخوردنم...از قبل گفته بودی بغلم میکنی و مرا میبوسی و هیچ نگران واگیر دار شدن سرماخوردگی ام نیستی...از قبل یک انار نشان کرده بودی و گفته بودی این انار برایت باشد...از بعد از حرفت یک انار برایت خشکاندم و گفتم موقعی که دیدمت میگذارمش کف دستت...آمدم پیشت...نیامدی پیشم...یک نامه آمد دستم که نوشتی بودی دُز اتفاقات ناگوار در زندگی ات زیاد است...گفته بودی و من خوانده بودم...قرار بود توی دوربین نگاه کنیم و بگوییم:سیب صورتی و چیلیک یک عکس دو نفره...قرار بود مرا ببری کافه و به من چایی بدهی که نه سرد باشد و نه تلخ...تو اما نیامدی و من بودنت را خواسته بودم...بغض کرده بودم و دستم زیر چانه ام بود...برایم پیام دادی:عطیه...پیام دادم:جانم؟...پیام دادی:فقط صدایت کردم،همین...و بوی سیب آمد...تو نبودی ولی بوی سیب آمده بود...لابه لای نامه ات...لابه لای کتاب زرد رنگ مستور...لابه لای ساکم...لابه لای کیف دستی ام...لابه لای کتابخانه ی حصیری ام...لابه لای اتاقم...حالا من توی دوربین نگاه نکردم و بگویم:سیـــــــــب...توی دوربین نگاه کردم و گفتم:انـــــــــــــار...دقت کن...سیب و انار گفتن جفتش لبخند می آورد...با این تفاوت که وقتی میگویی سیب دندان ها یت بهم میچسبد و وقتی میگویی انار دندان هایت با هم فاصله ندارند...بگذار زندگی مان روی روال فاصله نداشتن،بچرخد...من میگویم انار،تو هم بگو انار...تولدت مبارک سیب صورتی که یک عدد انار دوستت دارد...که جای یک عدد انار خشک شده کف دستت خالی ست...این لبخند بوی گل میخک میدهد یا بوی انار یا بوی سیب،فرقی ندارد...مهم این است که برای توست...برای خود خودت...برای روی شادت...مهشاد...


برچسب‌ها: روز پریدن تو به زمین
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:17  توسط