داد زدم معجزه...

4 /11 /92 جمعه

ساعت را ندیدم و خوابم برد.ساعت سه بیدارم کردند و گفتند حرم الان خلوت است.برویم؟گفتم نه.و بعد از یک ربع صدای بسته شدن در آمد.چند ساعت بعد هم صدای باز شدن در...ساعت یازده فری بیدارم کرد.گفتم بیا برویم سر خیابان من میخوام برا یکی یه چیزی بخرم...راه افتادیم و رفتیم...خریدم را کردم و تنها برگشتم هتل...خوابم برد...من لعنتی فقط خواب بودم.مریضی لعنتی ترم باعث شده بود بیحال بیافتم یک گوشه و چشمانم بسوزد و بخوابم...ساعت چهار صدای فری را میشنیدم که در جواب هم اتاقی ام به اینکه:چرا عطیه همش خوابه،من نگرانشم،میگفت:قرصاش خواب آوره.بدن درد داره...بیدار شدم.ضعف داشتم.یک تکه کیک شکلاتی گذاشتم دهنم و با بغض گفتم:فری من هیچی هیچی از مزه ی خوراکی ها نمیفهمم...پاشدم لباس هایم را پوشیدم و گفتم میخوام برم حرم.فری هم لباس پوشید و دنبالم آمد.باد می آمد.باد زیادتر از هرشب می آمد.داخل صحن رضوی توی صف نماز نشستم.شالم را محکم دم دهانم بسته بودم و آرام اشک میریختم.فری گفت:عطیه چشمات از آلودگی داره عفونی میشه.سرخ سرخ شده!گفتم:فری دارم گریه میکنم.و بعد بلند زدم زیر گریه...بعد از نماز رفتم توی حرم...خوبی حرم به این است کسی کاری به کارت ندارد...همه در حال دعا خواندن یا گریه کردن اند.گهگاهی هم میشنوی که دارند بلند بلند خواسته هایشان را به زبان می آوردند...یک جای دنج که بتوانم مسلط به ضریح باشم پیدا کردم.کنار دیوار.چادرم را کشیدم توی صورتم و زدم زیر گریه...نمیدانستم گریه ام برای چیست.برای کیست...خانمه کنارم داشت بلندبلند دعا میکرد...ناله میکرد...خوبی حرم به این است درد خودت را نمیبینی.اصلا یادت میرود توی دلت چه جنگی بوده.ابهت فضا نمیگذارد کم بخواهی...دستم را گذاشتم روی شانه ی خانم کناری و گفتم:منم دعا کنید لطفن...مثل اینکه تلنگر زده باشم.صدایش لرزید و دعایم کرد...

آمدم بیرون.زنگ زدم به فری و گفتم بیاید دم اسمال طلا تا برویم هتل...به دقیقه نکشید که یک قطره باران چکید روی صورتم.سرم را گرفتم بالا و هی میخندیدم.هی پهن خندیدم.یکدفعه باران تند شد.باران های مشهد آن هم توی صحن دیدنی ست.همه دست به دست هم میدهند تا فرش های پهن شده توی رواق ها خیس نشوند و شروع میکنند تند تند جمع کنند...فری هم لابه لای جمعیت تند تند داشت فرش گوله میکرد و من داد میزدم:باروووووووون.فری بارون...شال گردنش را باز کرد و انداخت روی سرم.گفت سرماخوردی دیوونه.اینقدر نچرخ.زود باش بریم هتل...مهم نبود آن موقع که خط گوشی ام برگشته بودم چه پیامی برایم آمده بود و من چقدر توی دلم گریه کردم.به فری گفتم:امشب شب آخره،بارونم میاد،صفا سیتی راه بندازیم...رفتیم سر مغازه هه و یک ظرف لبو و یک ظرف شلغم گرفتم،کلی سوتی دادم فری از شدت خجالت از مغازه آمده بود بیرون...به دی جی پیام دادم امشب آخرین انتخاب واحد دوران کارشناسی را برایم انجام دهد و بعد مثل مرده ها خوابیدم...


+بخوانید یسنا را در پرسونایمان:)


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:0  توسط   |