آب هویج بستنی ها
سیب:
هفته ی پیش،دو نفری با هم روی نیمکت های پارک ملت نشسته بودیم و از همه چیز حرف زدیم.برایش از بیماری ها گفتم،از سلینجر و ناتور دشتش گفتیم،گفت آدم ها ضعیف ند و برای ضعف مان آه کشیدیم.از آدم های علافی که توی ایستگاه اتوبوس بی هدف مینشینند حرف زدیم.خندیده بود و گفته بود عاشق هوای بهاری ست و سرش را بالا برد و لبخندش را به تمام درخت هایی که بالا سرمان بودند نشان داد...بعد حسرت آدمهایی را خوردیم که تمام آن ساعت هایی که ما روی صندلی ولو شده بودیم،آنها دور پارک دویده بودند و عرق کرده بودند و داشتند فیت میشدند....
عروس:
ولو شده بودیم روی صندلی های بستنی فروشه...بعد از استخاره کردن برای خوردن،رای به آب هویج بستنی افتاد...دویده بود برایمان حساب کرده بود و گفته بود:شیرینی عروسی ام است.این بار مهمان من هستید...بعد ذوق کرده بودیم و هورا هورا کردیم که چه دلیلی بهتر از این...آب هویج بستنی ِ عروسی...در مسیر برگشت بحث کردند که دفعه ی دیگر شیرینی ِ عروسی ِ کدام مان را میخوریم...گفته بودند،من...گفته بودم حالا که اینطور است،من آخرین عروس جمع هستم.همیشه همینطور است،هرچیزی که فکرش را میکنی اولی ست،آخری میشود...حالا منتظریم ببینیم خلاف حرف من ثابت میشود؟!!!!!
قرار ساعت نه بود و او ده آمد.پیام داده بود سورپرایز دارد و دیر می رسد...رسید و فکر کردم چقدر سال است که او را میشناسم.چقدر دیده ام اش و ندیده ام.کشیدمش توی بغلم و گفتم دیر کرد دارد اما می بخشمش.سورپرایزش کتاب بود و دی وی دی های پر از انیمیشن.سورپرایزترش جعبه ی دی وی دی ها بود که عکس خودم رویشان بود...غر زده بود که از من عکس ندارد و این دوتا عکس را هم،حاصل سرچ اسمم در اینترنت است...کنار عکس هایم هم نوشته بود:"برای دل اناری ترین عطیه ی دنیا".همین ها کافی بود که بفهمم او شبیه نوشته هایش است...میدانید گاهی آدم ها،از آنچه در وبلاگ هایشان هستند،مهربان ترند...داشتن وبلاگ این امکان را به تو میدهد که با روحیات ُ خلقیات ِ بلاگرها آشنا شوی...اما به محض اینکه از پشت مانیتور در می آیی و توی بغلت فشارشان میدهی و با آنها حرف میزنی میفهمی که مهربانی شان آنقدر زیاد است که درون هیچ صفحه ای جا نمی شود و ماهی هم جز همین آدم هاست...میتواند ساعت ها برایت حرف بزند و تو را خسته نکند و در عوض پر از رنگ شوی...
تئاتریَن:
اینکه بستنی دوست نداری وحشتناک است اما اینکه بستنی خورت کردم،جای شادی و جشن و رقص نور دارد...دیوانه وار بستنی دوست داشته باش چرا که معتقدم بستنی میتواند آدم ها را شاد کند...به امید روزی که خودت پیشنهاد بستنی خوری بدهی و به امیدترتر روزی که اسمت روی جلد مجله ی تئاتر برود...
مشهد/بیست و هفت/یک/نود و چاهار
برچسبها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد