کدام شمال آیا؟ (2)

جمعه 8/6/92

ساعت 7 صبح از خواب بلند شدیم و راه افتادیم بطرف رشت.بین راه یک دهکده ی کوچک دیدیم و توقف زدیم برای خوردن صبحانه.و ما هنوز نمیدانسیتم مقصدمان کجاست!من پایم را کردم در یک کفش و یک ریز و بدون توقف ومکث میگفتم:مرا ببرید ماسوله.ماسوله.ماسوله.له له له...هیچکسی اعلام آمادگی با من نکرد.یا مخالفم بودند یا ممتنع.صبحانه را که خوردیم راه افتادیم به طرف همان مقصد ناکجاآبادمان!بعد یکهو ماشین جلویی مان زد روی ترمز.همینطور ماشین های بعد ما هم ترمز کردند.ناسلامتی 4 ماشین کم نیست ها،برای خودش یک ترافیک جاده ای ست!پسر عمه بزرگه از ماشین پیاده شد و گفت:بریم ماسوله!فقط باید خرج کباب امروز منو بدی!گفتم:باشه.یه دوغم بخور روش،خرجش با من!رفتیم ماسوله.با وساطتت پسر عمه بزرگه و زنش!

اینجا صبحونه خوردیم:

 ماسوله شهر پله پله های عروسکی با بوی گل های شمعدانی بود...همین که راه میرفتیم مغازه هایی میدیدیم که لباس محلی شان را اجاره میدادند تا با آنها عکس بگیریم.خب من تنها هدفم از آمدن به ماسوله پوشیدن همین لباس ها بود.رفتم یک دامن چین دار صورتی با یک بلوز زرد و جلیقه ی مشکی کرایه کردم و آماده شدم برای عکس...یکی،دوتا،سه تا،ده تا،بیست تا عکس گرفتم و همینطور چک چک عرق بود که از تمام بدنم سرازیر بود.بعدش رفتم پیش آقاهه که قرار بود عکس هایم را چاپ کند.شروع کردم به انتخاب عکس هایم.وقتی عکس هایم را دیدم فکم روی زمین کشیده شد.مرتیکه(حالا که دلش میخواد)یک کلام به من نگفته بود عرق روی پیشانی و پشت لبم را پاک کنم.قیافه ام مثل خود دختر دهاتی هایی شده بود که از صبح تا شب دنبال گله هستند.بعد به اندازه ی خون بابایش از من پول گرفت بابت همین عکس های غربتی ام!

ماسوله را دوست داشتم.مثل ابیانه بود.مثل ابیانه بوی خاک میداد،بوی طبیعت بکری میداد که زیاد درگیر چه کنم چه کنم علم و تکنولوزی نشده بود.

ماسوله:

ساعت 1 ظهر خسته،گشنه،گرما زده راه افتادیم به طرف خلخال.بدون شک قشنگترین قسمت سفرمان،گردنه ی خلخال بود.در گردنه ی خلخال میشد خود خود خدا را دید.همین که سرت را از پنجره ی ماشین بیرون می آوردی یک مشت آب توی صورتت می پاشید و خسته نباشید میگفت.جاده پر از مه بود.انگار ایستاده بودی بین یک عالمه ابر.میشد به راحتی دستت را روی ابرها بکشی و یخ کنی از سرمایشان.به واسطه ی همین ابرها و مه بود که آدم هیچکس را نمیدید.اگر هم میدید فقط سه ثانیه بود.خودت بودی و خدایت...حالا اگر یک روز یک بچه ای از من پرسید خدا کجاست،جواب میدهم:خدا توی گردنه ی خلخال است.پیاده روی میکند و برای بنده هایش اسپند دود میکند و با پاشیدن قطره های آب روی پیشانی شان خستگی شان را خنثی میکند...

ساعت سه و نیم ظهر وقتی داشتیم فاتحه مان را که ناشی از گرسنگی بود میخواندیم،تصمیم گرفتیم،لابه لای همین مه ها،توی یکی از همین رستوران های جاده ای ناهار بخوریم.

ساعت 7 رسیدیم خود شهر خلخال.رسیدیم و باران آمد.آسمان خلخال به ما خوش آمد گفت.هی باران آمد.هی باران آمد.و ما هی ذوق کردیم.هی جیغ زدیم.هی سرمان را از پنجره ی ماشین بیرون آوردیم و سرمان را خیس کردیم.هی آسمان خندید و برایمان رعد و برق زد...پسر عمه بزرگه زرنگ بود.تا ما داشتیم کیف باران شهریوری را میکردیم رفته بود و برایمان دوطبقه از یک خانه ی چهار طبقه را اجاره کرده بود...مثل موش های آب کشیده شده وارد خانه هه شدیم.خانه هه پر بود از وسیله.از مایکروویو گرفته تا کاپیوتر شخصی.حتی دفترچه بیمه ی صاحب خانه هم افتاده بود وسط اتاق.و ما هی گفتیم این شمالی ها چقدر باحالند.چقدر همه چیز را راحت میگیرند.چه مردمان خوبی که به ما اعتماد کردند...

شب چشمانمان داشت از خواب میرفت.اما نشستیم به بازی کردن.آنقدر خندیدیم،آنقدر خندیدیم که ناخودآگاه خوابمان هم پرید.هی بازی کردیم و هی جر زدیم.هی جیغ زدیم و هی عمه می آمد ساکتمان میکرد.هی میخندیدم و هی از خودمان فیلم گرفتیم تا فیلم خنده های دسته جمعی مان را داشته باشیم برای روزهای مبادا...هی خندیدیم...من آن شب کابوس ندیدم....

یک نما از گردنه خلخال:


برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:52  توسط   |