کدام شمال آیا؟ (1)

ساعت چند است؟ 15:16...چند ساعت است برگشته ام؟نیم ساعت...چند ساعت در راه بودم؟از شش صبح...چقدر کمرم درد میکند؟خیلی...الان در چه وضعیتی هستم؟بین ساک ها و لباس هایی هستم که بوی نم میدهند...

سفرنامه نویسی کار آسانی نیست.سفرنامه را یا مارکوپولو باید ینویسد یا منصور ضابطیان...اما خب من تا جایی که در توانم باشد و حریم خصوصی و خانوادگی ام حفظ شود برایتان مینویسم.برایتان از سفرم مینویسم/

پنجشنبه 92/6/7 :

قرار بر این بود که بعد از نماز صبح راه بیفتیم اما مقصد نامشخص بود.گفته بودیم میرویم طرف شمال حالا از هرکجا سردر آوردیم شکرخدا میکنیم!روز قبل،روز خوبی برای من نبود.روز شلوغی بود.از صبح کله سحر دویده بودم تا ساعت ده شب.لباس هایی که باید میریختم داخل ساکم چروک بود.جوراب هایم نشسته بود.سردرد داشتم و هرچه به شش صبح فردا فکر میکردم سردردم بدتر میشد...بخت با من بود.شبش فهمیدیم ماشین مان یک نقص زیادی فنی دارد و حتمن باید نمایندگی اش ببریم!قرار 6 صبح برای هم سفری هایمان پابرجا بود اما خبر دادیم ما کمی دیرتر راه می افتیم.این کمی دیرتر ممکن بود فردا صبح باشد یا ظهر همان روز...من صبح پنجشنبه همان ساعت شش از خواب بلند شدم.لباس هایم را اتو کردم.سرم را خوب کردم.حمام رفتم.ساکم را بستم.لباس پوشیدم تا ماشین بوق بخورد و بپرم سوارش شوم...چند ساعت با همین فیگور منتظر نشستم؟!3 ساعت...ساعت 11 راه افتادیم...راه افتادیم به طرف شمال کشور.بعد از یکی دوساعت ماشین سواری در جاده،درست همان موقعی که بدنمان با گرما رفیق شده بود و کمرمان به اذیت شدن عادت کرده بود،دیدیم یک نفر که لباسی شبیه آقا پلیس ها دارد،از دور مثل مرغ پر کنده برای ماشین ما دست و بال میزند.ترمز کردیم و شصت مان خبردار شد که سرعت مان مستحق جریمه شدن است...سرعت چقدر بود؟!160...چقدر جریمه شدیم؟خیلی زیاد!!!بابا بعد از سروکله زدن با برادران نیروی انتظامی-همان برادرانی که شب ها که میخوابیم با دزد ها میجنگند!!!- تا سوار ماشین شد،به مامان گفت خرج اول را یادداشت کن،150 تومن برای جریمه!!!مثل لاکپشتی که قرص ایکس بخورد خودمان را رساندیم با همسفری هایمان.ناهار را در " بوئین زهرا"خوردیم و راه افتادیم برای شمال.شمالی که دقیقن هیچ کدام مان نمیدانستیم کجاست!!!قبل از راه افتادن، عمو آمد بابا را تهدید کرد که تند نرود.بابا گوش کرد؟!گفتم به چشم اما بگوش نشد!!!

شب،تقریبن بعد از اذان رسیدیم به شمال.کدام قسمت شمال؟!رودبار.شهر زیتون...همه رفتند داخل یک مغازه تا زیتون و ترشی سیر بخرند.من در این بین چه میکردم؟!من هم رفتم دنبالشان.منتهی در انتهای مغازه درست روبروی یک ظرف بزرگ آلو جنگلی و آلبالو خشکه وایساده بودم و همینطور از خودم پذیرایی میکردم!وقتی بابا داشت پول زیتون مان را حساب میکردم هوار زدم:پول یک مشت آلبالو خشکه و یک دل دردِ حسابیِ ناشی از خوردن آلو جنگلی هم رو اون زیتونا حساب کنید!

دیروقت نبود اما خوابمان می آمد.رودبار شهر هتل و ویلا نبود...رفتیم از آموزش پرورش محترمشان مدرسه گرفتیم...یک دبستان بود.ازاین دبستان های مختلط.که صبح ها دخترانه است و ظهرها پسرانه.حالا شاید هم برعکس!کلاس ها پر بود.ما کجا خوابیدیم؟وسط نمازخانه شان.چند نفر بودیم؟15 نفر...

خوبی مدرسه هه این بود حمام داشت...رفتیم حمام و تا جایی که توانستیم خودمان را شستیم تا آماده شویم برای هوای شرجی شمال!کجای شمال؟هنوز معلوم نبود...

عکس نوشت:زیتون با رب انار:) رودبار/شهریور 92



برچسب‌ها: باد مرا پیش از رفتن مانع میشد
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:2  توسط   |