لطفن قرص های ضد شهوت تان را سرموقع بخورید.


ما آدم های بیچاره ای هستیم که فقط دلمان را به تمدن چند هزار ساله مان خوش کردیم و فقط میدویم و میدویم و میدویم و میدویم تا دل آن چیزکی که بین دوپایمان هست را بدست آوریم.و از بس خاک بر سریم نمیتوانیم مثل آدم ها رفتار کنیم و بدبخت حیوان ها که ما از حیوان ها هم حیوان تریم...حالا دلم میخواهد یک بررسی روی تمام مردها-اعم از ایرانی و اروپایی و آمریکایی و سرتاسر نواحی آفریقا و سرخ پوستان و غیره-انجام دهم و ببینم فقط اینجا شهوت پرستی ملموس است یا در کل جهان چنین فاجعه ای رو به افزایش است...

عکس لوگوی وبلاگم،عکس لبخندم است.یک بچه ی شیرخواره هم متوجه این میشود.اگر قصدم چیزی چیزک داری بود آنقدر رژ لب روی لبم میزدم،آنقدر عشوه ای میخندیدم که هرکسی وارد وبم میشد از حال میرفت و دیگر توان کامنت گذاشتن نداشت!...نمیگویم روزانه،اما ماهانه یا شاید دو هفته یک بار افراد مختلفی که از قضا آقا هم هستند می آیند اینجا و آنقدر کامنت های س.ک.س.ی میگذارند که حالم بد میشود.همین دیشب یک مرتیکه آمده و یک چیزهایی سرهم کرده که قسم میخورم معنی هیچکدام از حرف هایش را نفهمیدم...یعنی اینقدر شهوت انعطاف پذیر است که با دیدن یک لبخند،خودش را وا میدهد؟!همان بهتر که گ/ش/ت ا/ر/ش/ا/د بگذارند تا دختران مو رنگ کرده را فلک کنند!باور کنید فلک شدن توسط این برادر و خواهران هزار باره بهتر از نگاه های چندش آور بقیه است...قبول ،کرم از خود ما دخترهاست،باور کنید قبول دارم که ما دخترها بیش از اندازه زیاده رو هستیم ولی مردهای ما تا چه اندازه میتوانند کثیف باشند...

از بس چند روز پشت سرهم به من تجاوز روانی شد کم کم داشتم شک میکردم عیب از خودم است...مثال عینی:هفته ی قبل باید ساعت هشت صبح از خواب پا میشدم تا ساعت نه سرکلاسم باشم.اما دیرتر پاشدم.باید دوبار سوار تاکسی میشدم.مسیر سرکوچه تا فلان فلکه هه را بخوبی طی کردم.تاکسی دومی را که میخواستم سوار شوم،هی معطل شدم که پر شود تا نخواهم عقب بشینم و جلوی تاکسی دیگری سوار شوم.مارگزیده ام.هیچ وقت عقب تاکسی نمیشینم.تاکسی هه پر نشد و من مجبور شدم بروم عقب بشینم.عمق فاجعه وقتی بود که بین یک دختر و یک پسر نشستم...حالا قیافه ام را برایتان توصیف میکنم:نه تنها آرایش نکرده بودم بلکه چشم هایم از شدت کم خوابی پف پفی شده بود.(مختارید چشم های قورباغه را تصور کنید).مقنعه ام کجکی بود چون در حین دویدن سرم کرده بودم.به چادرم هم عطر نزده بودم.و چندش آور تر اینکه موهای پشت لبم یکی در میان در آمده بود...تا وسط های مسیر داشتم از شدت معذب بودن دیوانه میشدم.از وسط به بعدش ازینکه حس میکردم پسر کناری ام دارد بدنم را لمس میکند،بغض کردم.آنقدر حالم بد شده بودکه تمام بدنم میلرزید.خفه شده بودم.نه میتوانستم داد بزنم و نه میتوانستم حرکتی نشان دهم.مثل دختری ک بزور میگیرندش،دست و پایش را میبندند و به او تجاوز میکنند شده بودم...از آن بدتر که راننده هم از توی آینه چشم چرانی اش را میکرد.مفت و مجانی.پیاده شدم.برای پیاده شدنم آن پسرک ملعون هم باید پیاده میشد.تنها کاری که کردم این بود که رفتم توی دلش و با بغض گفتم:خیلی مضخرفی!!!حالا شما فکر میکنید این حرف من به غرورش برخورد؟!عمرن.حتی یک درصد.شاید بیشترکیف کرده بود که صدای دختری که تا حالا داشت با او حال میکرد را هم شنیده...

بعد دلم برای خودمان میسوزد که میرویم سه هزار تومن پول بلیط سینما میدهیم و برای فیلم هیس زارزار گریه میکنیم.انگار اتفاقات فیلم در جزیره ی کوتوله ها افتاده است و ما کلن ازین چیزها هیچ نمیدانیم و حتی برایمان اتفاق نیفتاده...بیایید.بیایید فین فین های ناشی از گریه تان که حاصل دیدن فیلم هیس است را پاک کنید و بشینیم به حال واقعی خودمان زار زار جیغ بزنیم!...

+اگر دیدید کامنتدونی این وب مثل کامنتدونی خیلی وبای دیگه بسته شد بدونید،اذیت میشم وقتی میبینم اینقدر جسارت زیاد شده.و ترجیح میدم کر بشم!

++در صورت ف/ی/ل/ت/ر شدن یه e دیگه به آدرسم اضافه کنید!

بعدن نوشت:عکس کنار وبم حذف شد تا آقایون به گناه نیفتند!


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:30  توسط   |