برای کسی که اسمم در گوشی اش چپکی است
امروز که فلانی نشست روبروی من و گریه کرد و گفت خیلی بدبخت است،دستش را گرفتم و یک ساعت پشت سر هم حرف زدم.آنقدر حرف زدم و خندیدم که فلانی نفهمید پشت چشمم یک دریای شور است که حاضر است بیاید بیرون و روی مدیترانه را کم کند...انقدر حرف زدم ،آنقدر قانعش کردم که خوشبخت است که مرا بوسید و گفت:مرسی که خوشبختی هایم را شمردی و ندانست بعد از خداحافظی اش قرار است من دور میدان امام راه بیفتم و از شدت سردرد چشم بسته زیر لبم آواز بخوانم و صدایم بلرزد و بغضم را تکه تکه کنم و با یک تکه لقمه ی بندری بخورم...من آدم شعار های گنده گنده نیستم.حرف هایی که برای آرام کردن یک نفر میزنم تمام حرف هایی ست که یک روز خدا آمد در گوشم زد...
نمیخواهم بنالم.بگویم بدبختم.نه.خیلی هم خوشبختم.خوشبختم که توی هفت سالگی ام محکم خوردم زمین و بعد خدا بلندم کرد و گفت:باید عادت کنی.شرایطت خاص است.باید عادت کنی.من هم کنارت هستم...همان موقع بود که تکه های خرد شده ی آتاری دستی ام را برداشتم و رفتم یک گوشه و برای بار اول توی دلم گریه کردم...
بیست و یک سال طول کشید تا بفهمم نباید به آدم های دروغگو دلداری داد،باید با دروغ اول چمدانت را ببندی و پاورچین پاورچین بروی و پشت کنی به حرف های پشت سرت که به جای کاسه ی آب بدرقه ی راهت هستند...بیست و یک سال طول کشید که فهمیدم اردی بهشت فصل خداحافظی نیست،فصل گلابگیری ست!خرداد فصل عاشقی نیست،فصل امتحان است...بیست و یک سال طول کشید که فهمیدم نباید مثل کش شلوار به کسی گره خورد.فهمیدم یک روزی می آید که همین کش آنقدر کش می اید که پاره میشود.که جر میخورد...که آدم ها همان هایی هستند که به جای اینکه شب ها بیایند و برایمان قصه های شهرزاد را بخوانند،می آیند در کابوس هایمان نقش اول را بازی میکنند...
این همه حرف زدم که بگویم با همه ی این تفاسیر ما آدم های خوشی های کوچکیم.آدم های خوشی های کوچکیم چون من تو را دارم که یک روز دستت را بگیرم و ببرمت باغ غدیر و چانه ام بلرزد و گریه کنم.آدم خوشی کوچک هستی چون آنقدر توی تن صدایت آرامش هست که من بشینم و برایت از غم های کوچکم بدون ترس بگویم...ترس را امتحان کرده ای تا بحال؟بدمصب بدسگی ست.پاچه ات را جوری میگیرد که از سر و قلبت خون میچکد...و تو در اوج تمام ترس های من آمدی و من ترس هایم را پشت در ماشینت جا میگذاشتم و میفهمیدم درون رخشت دنیا عجیب رنگ رنگی ست...
ما آدم های خوشی های کوچکیم.فقط گاهی ،گاهی خسته میشویم.low battery میشویم.بی بنزین میشویم.ولی در این مواقع من به این فکر میکنم هوای داخل دستانت یک سری هورمون هایی داخل دل من ترشح میکند که شاید اسمش آرامشیست است!و تو به این فکر کن اسمت دلم را حفره حفره میکند...
+تمام نقص این پست را بذار گردن سردردم:)
برچسبها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین