00:23

گوشی روی تخت افتاده بود...کف اتاق پر بود از برگه هایی که باید میرفت توی سطل آشغال...توی سطل آشغال پر بود از چیزهایی که یک زمانی دوستشان داشتم و به منزله ی افرادی بودند که آنها را به من داده بودند...همه چیز را باید پاک میکردم...خاطره ها،فاصله ها،یادها،یادگاری ها،حتی اعتقاد ها.اعتقاد به ماندن ها.اعتقاد به سکوت ها.اعتقاد به درست شدن خود به خودی مسئله ها...همه چیز داشت آرام آرام و بی سر و صدا پاک میشد...و من آرام آرام،آرام میشدم...لا به لای تمام اسباب اثاثیه های کف اتاق خودم را پرت کردم روی تخت...گوشی ام را برداشتم و برایش نوشتم:"بیا فردا با هم حرف بزنیم."بعد زدم زیر گریه...گریه هم تنه اش را زد به من...


برچسب‌ها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط