دوشنبه هایی که باید یک قفسه ی جدا برایشان خرید
سرم را به میله ی اتوبوس تکیه داده بودم و به این فکر میکردم که دوشنبه ها خوب است.خیلی خوب.که صبح تاریک از خواب بلند شوی و شب تاریک به خانه بیایی.روزهایی ک پر از خستگی ست،خوب است.خیلی خوب.اجازه نداری به چیزی فکر کنی.خسته ای.مجال فکر نداری.توی سلف نمیتوانی سرت را بگذاری روی میز و بلند فکر کنی.توی راهروی دانشکده خستگی از چشمانت میزند بیرون و توان فکر نداری.سر کلاس هی باید جزوه بنویسی،هی باید هایلایت کنی و فرصت فکر نداری.فرصت پیدا نمیکنی بروی سایت دانشکده و هی تهوع بگیری،هی کینه بگیری،هی موس های گنده را روی میزها بکوبانی...دوشنبه ها خوب است.استاد جوان ِ هی حرف میزند و سرت را درد می آورد.استاد پرحرفه هی تند تند جزوه میگوید و دستت درد میگیرد.استاد خوش خندهه هی از مراجعانش میگوید و تو هی بلند بلند میگویی:خدایا شکرت مانیا ندارم.خدایا شکرت نابینا نیسم.خدایا شکرت افسردگی ندارم...دوشنبه ها آخر وقت سوار ماشین شیما میشوی و سر بزگمهر میپری پایین و تا خود آن فلکه هه را پیاده میروی و سرما را میکشی توی قلبت.برگ ها را له میکنی زیر پایت.چشم هایت را قایم میکنی زیر شال گردنت...راننده اتوبوسه ترمز میکرد.ملت می افتادند وسط اتوبوس و من سرم محکم میخورد به میله.یک دفعه خانم پشت سری م گفت بارون...داشت بارون می آمد و خانومه بچه بغل گفت اولین بارون پاییز.دعا کنید و زیر لب دعا کرد...باران میزد تو شیشه و هیچکس پنجره را باز نکرد.وقتی از اتوبوس پیاده شدم باران بند آمده بود...خودم اما باران شدم.
برچسبها: تک ثانیه های زندگی
برچسبها: تک ثانیه های زندگی
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:11  توسط
|