رویا را باید در تاریکی دید


من از آدم های خوب میترسم.ازینکه یکدفعه تمام شوند.ازینکه یکدفعه روانی شوند.ازینکه یکدفعه بد شوند.ازینکه یکدفعه بمیرند و من و وجودم را به خود عادت داده باشند...من از آدم خوب ها فرار میکنم.هرچقدر می آیند به من خوبی کنند یکدفعه جاخالی میدهم و خودم را عقب میکشم.چون میترسم.میترسم خوبی شان برای دهنم بزرگ باشد و آنها بفهمند و بگذارند و بروند...میترسم من آنها را خوب دیده باشم  و آنها خوب نباشند و من یک روز صبح که چشم باز کردم عینک بزنم و چیزهایی که قبلن نمیدیدم را ببینم...آدم خوب ها برای منی که هنوز نمیدانم کجای دنیایم،برای منی که تمام رابطه هایی که دیگران با من دارند صرفن فقط بخاطر مهربانی ام است(بقول خودشان)نه برای وجود خودم،برای منی که تا بوده زخم کمر داشته ام بجای زخم معده از بس که ناگهانی ضربه خوردم،ترسناک هستند...آدم ها باید یا بد ِبد باشند یا بدِ رو به خوب یا خوبِ رو به بد...خوبی مطلق ترسناک است.خیلی ترسناک...


پ.ن:بودنی که نبودنت را درد نکند،بودن نیست


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:13  توسط