معلق بودن مثل شنا کردن داخل یک لوله است!!!


سوار پرادو ام نشده بودم و آهنگ "سامی بیگی"نگذاشته بودم و سرهر چراغ قرمزی،پشت فرمان ماشین  نمیرقصیدم...دسته های تنیسم را ننداخته بودم روی شانه ام و با کفش های نایک اصلم که دوست پسرم برایم از اتریش اورده بود توی خیابان نمیرفتم تا برسم به باشگاه و با تمام توان بزنم به توپ های سبز زمین...نرفته بودم توی آن پاساژه بافت های کریسمسی بخرم،بعد هم از مغازه ی بغلی اش بوت های چرم پوست کرکدیل!!!قرار دو نفره،سه نفره،دسته جمعی با کسی نداشتم تا برویم توی رستوران گردان آن هتله شام بخوریم،گل بگیم و گل بشنویم.دل بدیم و قلوه بگیریم...اسکیت پایم نکرده بودم تا با سرعت نور از کنار ماشین ها رد بشوم،پشت چراغ قرمزها برای ماشین های گذر موقتی ک اسمشان را بلد نیودم دست بالا کنم،آدامس بیندازم دهانم و تا اخرین حد بادش کنم و بترکانم و هرجا دلم خواست جیغ بکشم....نرفته بودم توی شهر کتاب از کنار هرکسی رد میشوم یک کتاب بدهم دستش و بگویم:عالیه این کتاب،خوندیش؟و بعد طرف بگوید نه.و من باز بگویم:پس براچی الان زنده ای؟و بعد جفتمان بزنیم زیر خنده(دقیقن مثل سه شنبه)...حتی این هفته با حدیثه وعده نکرده بودیم برویم شب شعر و با تمام توان با آن خوانندهه بخوانیم:بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم.دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرنوشتممممممم....حتی کتاب بک عاشقانه ی آرام را نگرفته بودم دستم و هی بگویم:خب آخرش چی میشه؟!.....باد میزد توی چشمم و این باعث شده بود غدد اشکی ام به جای تر شدن،خشک شوند.دستم را توی جیب های مانتو ام کرده بودم،تند تند راه میرفتم،سرم را کرده بودم توی یقه ام.چشم دوخته بودم به گام هایی که برمیداشتم. و...و به معلق بودنم فکر میکردم...و همینطور میرفتم.فقط میرفتم.


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط   |