برای کسی که هم پروانه داشت،هم پروانه بود


"من آمده ام،وای وای،من آمده ام" این پیامی بود که وقتی رسید اصفهان برایم داد..."خوش آمده ای جان جان،خوش آمده ای" و این جواب من بود... گفتم برای استقبال از آمدنت باید باران ببارد و دیگر جواب نداد...قرار دیدن را ساعت 2 و نیم چهارشنبه روبروی در اصلی دانشگاه گذاشتیم...روبروی آینه ی بزرگ دستشویی دانشگاه ایستاده بودم وچرب لب  روی لب های خشکیده ام میزدم که زنگ زد و گفت دم در ایستاده...قبل از اینکه از در خارج شوم،از پشت میله های دانشگاه برایش دست تکان دادم و از در زدم بیرون.دست دادیم و هنوز دارم غصه میخورم چرا همدیگه را نبوسیدیم...قرار شد راه برویم.از هرکجا که شده برویم و برویم تا به جلفا برسیم...هی راه رفتیم و حرف زدیم.یکجاهایی میدیدم که خودم کلی جلو هستم و تهمینه کلی عقب تر ایستاده،نگو بخاطر تعجب از یکسری حرف ها خشکش زده.یکجاهایی میدیم تهمنیه ساکت شده و من ایستاده ام.نگو بخاطر هضم حرف هایش درجایم میخکوب شده ام.هی رفتیم و تهمینه گفت به من خیانت نکرده و دیشب که خودش آمده جلفاگردی کیک شکلاتی نخورده و من هی میگفتم:دوست فداکار من!که بخاطر من پا روی شکمت گذاشته ای..."کلیسای بیت الحلم"از همین کلیساهای کوچک خانگی بود.رفتیم داخلش.تهمینه برایم شمع گرفت.توی کلیسا گشتیم و بسی از آهنگ"اُپرا"یی که داشت پخش میشد حال کردیم...چشمانمان را بستیم،نیت کردیم و شمع روشن کردیم.و عکس گرفتیم.و بعد زدیم بیرون تا پیاده رویِ روی سنگفرش ها را ادامه دهیم.فرعی کنار"کلیسا وانک".چندتا کافه بود.یک کافه نشانم داد و گفت پارسال آمده تنهایی همنیجا و کلی گریه کرده.رفتیم روبروی کافه هه که پارسال گریه کرده بود.یک کافه ی شیک که فقط من و تهمینه داخلش حجاب داشتیم.یک کافه ی شیک که حس کرده بودیم نشسته ایم داخل کافه ساحلی های پاریس.یک کافه ی شیک که همه ارمنی حرف میزدند و ما فارسی میخندیدیم.تهمینه برای خودش چای جنگلی و برای من"موخیتو"سفارش داد.من کادویش را دادم و او کلی خوشحال شد.من موخیتو ام را خوردم و کلی کیف کردم.و کلی گفتم نوشیدنی به خوشمزگی این نیست.هست؟نیست....راه افتادیم به طرف چهارباغ.راه افتادیم به طرف هتل عباسی.راه افتادیم برویم.زاینده رودمان را که دید غصه دار شد.رفت توی تیریپ افسردگی...رفتیم شاه عباس و قرار شد تهمینه دوغ و گوشفیل را امتحان کند.امتحان کرد و دوست داشت...از خودش گفت.از مردها.نشستیم مردها را مسخره کردیم و غصه شان را خوردیم.از سفرهای ایتالیا و دانمارکش گفت.از خانم های عقده ای حرف زدیم.ازینکه اگر من ِ چادری بروم سفارت چقدر خانم های ایرانی داخل سفارت مسخره میکنند....

تهمینه دوست مجازی ِ خبرنگارِ نویسنده ی من که واقعی اش کردم.که اولین باری که برایش کامنت گذاشتم گفتم چقدر دوست داشتم الان مثل تو باشم تهمینه.گفتم در گذشته دوست داشتم آینده ام مثل تو باشد...تهمنیه از آن دسته آدم هایی بود زیرپوستی شاد میشد ولی راحت میخندید.از آن دسته آدم هایی که نفوذ کردن داخلشان سخت بود.از آن دسته آدم هایی که براحتی حرفش را میزد.از همان رک ها.از آن دسته آدم هایی که یواشکی ازت عکس میگیرند.از همان هایی که وقتی در خیابان با او قدم میزنی خیالت جمع است که میشود مِن بعد رویش حساب کنی.تهمنیه سخت بود.یا حرفی را نمیزد یا اگر میزد تا آخرش میرفت.یک خط قرمز دور خودش داشت که باید حساب شده از این خط قرمز عبور میکردی.حوصله سربر نبود.میشد یک روز کامل نشست و به حرف هایش گوش کرد.(بخاطر همین من نصف حرفایی ک میخاستم بهش بزنمو تا اومدم خونه براش اس ام اس کردم)دختر احساسی نبود اما مهربان بود.از همان هایی که احساسشان را سنجیده خرج میکردند...شلوغ بود اما آرام میخندید،آرام اعلام مخالفت میکرد،آرام موافقت میکرد...مثل خودم عاشق سفر بود.عاشق خوشگذرانی. و امید.امید داشت(داشتیم)به یک روز خوب.به یک روز خیلی خوب.به یک روز خیلی خیلی خیلی خوب

عکس گرفتیم و عکس گرفتیم و گفتیم:اینجا خارج است و بلند میخندیدیم....

+هتل عباسی.ساعت 17:16

++دوستان من اون آبی م:)


برچسب‌ها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:40  توسط   |