هوا هم با ما گریه میکرد
یک چیزی به بیخ گلویم کشیده میشد.مثل اینکه یک نفر یک کاردک بردارد و هی بکشد روی تنم...روضه خوان روضه میخواند و همه گریه میکردند.همه گریه میکردند و من نگاهشان میکردم.همه بلند گریه میکردند و من ساکت بودم...رسیدم خانه.خاله گفت دسته ی عزاداری سرخیابان ساعت 2 راه می افتد برای عزاداری توی بیمارستان امید(بیمارستان تخصصی سرطان)...همان چیزی که توی گلویم بود،نشست یک گوشه...باید دنبالشان میرفتم...پسردایی کوچیکه سوال میکرد:عمه جون چرا میرن پیش مریضا؟...-چون اونا مریضن،سِرم تو دستاشونه و نمیتونن برن روضه برا همین روضه رو میبرن پیش اونا...-خب نرن روضه مگه چی میشه؟...-خب دوست دارن برند روضه و به امام حسین بگند زود خوبشون کنه.-اونوخ امام حسین خوبشون میکنه؟-آره عمه جون.امام حسین به خدا میگه و خدا هم اگه دوست داشت خوبشون میکنه.-اگه خدا دوست نداشت چی؟!-خدا دوست داره عمه جون.خدا امام حسین رو دوست داره و به حرفش گوش میکنه.-آهان پس امام حسین پارسال ایلیا رو خوب کرد.-آره.امام حسین خوبش کرد....باید میرفتم.امام حسین باید خوبم میکرد.من لباس پوشیدم که برم و خاله هم دنبالم آمد...بارن هم آمد.باران دنبالم آمد.همینطور میچکید روی شیشه ی ماشین و من دستم را از شیشه بیرون بردم و دانه هایش را محکم از آسمان قاپ میزدم...ما زودتر رسیدیم و دم در منتظر ماندیم تا دسته هم بیاید.دسته آمد.پسر بچه ی 7 ساله داشت تا پیرمرد 70 ساله.سربند"یا ابالفضل"بسته بودند.دوربینم را در آوردم و تند تند ازشان عکس میگرفتم.یکدفعه یک نفر با یک دوربین گنده آمد و گفت:داخل که رفتیم از مریضا عکس نگیر.ناراحت میشن...شروع کردند به عزاداری.سینه میزدند.اقاهه مداحی میکرد.روضه ی ابالفضل خواند.از در ورودی راه افتادند به طرف بخش اصلی...طبقه ی همکف،بخش اطفال...روضه ی علی اصغر خواند.صدای ضجه آمد...روضه اش را عوض کرد.از ابالفضل خواند.ساعت ملاقات بود.بیمارها از اتاقشان آمده بودند بیرون.سرم دستشان بود.مو نداشتند.ابرو نداشتند.چشمانشان گود بود.گریه میکردند.نشستم روی پله.سرم را توی دستم گرفتم و بلند گریه کردم.از ابالفضل میخواند.مریض ها گریه میکردند.از ابالفضل خواند.خاله گریه میکرد.از ابالفضل خواند مادرها گریه میکردند.گفت ابالفضل باب الحوائج است.همه گریه میکردند.پرسنل بیمارستان.حراست بیمارستان.بچه هیئتی ها.دختره ک شالش افتاده بود.پسر بچه هه ک شیمی درمانی کچلش کرده بود.پدره که بچه ی کوچک مریضش را بغل کرده بود.از ابالفضل خواند و من روی زمین افتادم.اقا عکاسه آمد و گفت:بخش سرطانی هاست.زمینش کثیف است.اینجا همه چیزش عفونی ست.از زمین بلند شو...یکدفعه یک صدا آمد.صداهه بلندتر از صدای توی بلندگوی مداح بود.مادر بود.صدای یک مادر بود:تورو به همین ابالفضل دعا کنید بچه م خوب بشه.فقط 4 سالشه.موهاش ریخته.سرطان داره...بیمارستان لرزید.رعد وبرق بود یا صدای گریه؟!سینه میزدند.همه سینه میزند.حتی آن دختربچه هه که رنگش زرد شده بود.همان بچه کوچیکه که دستش سِرم بود...نشستم روی یک صندلی.صندلی روبروی یک اتاق بود.داشتم میشنیدم.بخدا داشتم میشنیدم که مادره داشت به دخترش میگفت موی بلند خیلی هم خوب نیست ها.میکروب زود به زود می آید لابه لایش...فردا موهایت کوتاه میشود و میکروب ها دیر ب دیر می آیند سراغت...دیدم.بخدا دیدم مادره هی پشتش را به تخت دخترش میکرد و گریه میکرد...مداحه میگفت بیخود اسم ابالفضل باب الحوائج نیست.و مادره گریه میکرد...در کناری ام را باز کرد...رفت توی بالکن.باران میزد توی صورتش...بلند داد زد یا ابالفضل دخترم....دستم بود که روی صورتم بود یا صورتم بود که توی دستم بود را نمیدانم...فقط گریه میکردم.خیلی بلند...لابه لای چیک چیک باران گریه میکردیم.همه.خیلی بلند.....
پ.ن:اصلن همه ی روضه ها بکنار...شب عاشورا ک همه بلند میخوانند:مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع هم کنار...
عکس نوشت:روزتاسوعا/آبان 92/درب ورودی بیمارستان امید
برچسبها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت, تک ثانیه های زندگی, عکس هایت در آلبوم من بو گرفته