نویسنده بیش از حد خسته است از خودش و جهان. شما هم کاری به کارش نداشته باشید*
میخواستم از دختر کنار دستی ام بپرسم که یک شماره از 1 تا 8 به من بگوید.و او مثلن میگفت 7 . میرفتم داخل دستشویی دانشکده،میشمردم تا به هفتمین دستشویی برسم.سیم کارتم را در می آوردم.می انداختم آن وسط.سیفون را میکشیدم.راهم را میکشیدم و میرفتم سایت دانشگاه.صفحه ی مدیریت وب را باز میکردم.آرشیوم را حذف میکردم و بعد میرفتم رستوران ته چین م را سفارش میدادم و میخوردم.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.فقط کمی،کمی گم میشدم.همین...
پ.ن:منِ من این روزها خسته است.باید به حال خودش باشد.آرام آرام باید سیر مرده شدنش،کمرنگ شدنش،گم شدنش،را طی کند.همین.بعد خودم به دادش میرسد و خوبش میکند...
بخوانید رزگار ایزدپناه
و
برچسبها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 19:53  توسط