شاید هم از شدت بی کسی جسدم تجزیه شود
وقتی زنگ زدند و ب مامان خبر مرگ "عمو ر "را دادند،تنها بخاطر اینکه مامان بغض کرده بود گریه کردم.
وقتی رفتم خانه اش و همه سرشان را پایین انداخته بودند و آرام گریه میکردند فقط بخاطر عمه و دخترهایش گریه کردم که هیچوقت لباس سیاه ب تنشان ندیده بودم.
وقتی تابوت را گذاشتند وسط خانه و همه افتادند رویش و زاری کردند من بخاطر گریه تمام کسانی که همیشه لبخندشان را دیده بودم گریه کردم.
وقتی رفتیم غسالخانه و من یواشکی همه از در پشتی وارد مرده شور خانه شدم و جسد کفن شده ی "عمو ر" را روی سنگ دیدم،وقتی تابوت های رها شده را دیدم،وقتی آقاهه سرم داد میکشید ک اینجا چکار میکنی،وقتی پرتم کردند بیرون،من گریه نکردم.
وقتی جسد را داخل گور انداختند و همینطور رویش خاک ریختند،خاک ریختند،خاک ریختند من گریه نکردم.
وقتی همه ایستادند به نماز میت خواندن،وقتی همه از شب اول قبر حرف میزدند،وقتی کل جمعیت گریه میکردند،من گریه نکردم.
مثل اینکه یک چیز چسبناکی چسبیده بود بیخ گلویم.نه حرف میزدم و نه گریه میکردم.
اخر شب رفتم توی اتاق،روبروی فاطمه نشستم و برایش از صبح گفتم.گفتم من یواشکی رفتم توی مرده شور خانه.همانجا که بالای درش زده بود:"ورود اطفال و خانم ها ممنوع است"گفتم رفتم داخل و جسد کفن پیچ شده ی "عمو ر" را دیدم.گفتم فاطمه من از مرده نترسیدم ها.گفتم حتی وقتی بچه هم بودم نه از روح میترسیدم،نه از جن...بعد زدم زیر گریه.گفتم نه اینکه از گور بترسم ها.نه اینکه نشسته باشم و غصه ی شب اول قبرم را بخورم ها.نه.من فقط از یک چیز میترسم.تنهایی مردن...
از اینکه وقتی مُردم کسی برایم نماز میت و وحشت نخواند.ازینکه مداحه توی بلندگو داد بزند شهادت دهید آدم خوبی بود و هیچکس نباشد که شهادت دهد.گفتم میترسم من و گور کن تنها باشیم.هیچکس برایم گریه نکند.هیچکس دلش برای نبودنم نسوزد.گفتم میترسم وقتی مُردم کسی نباشد که خودش را روی گورم بیندازد.کسی نباشد برایم قران بخواند...کسی نباشد که بگوید من،کیوی و کاکائو و خیارشور و کلی آت و اشغال دیگه دوست داشتم و برایم این چیزها را خیرات کند.حلوایم را کی میپزد،کی میخورد؟
گفتم از تنهایی زندگی کردن نمیترسم.از تنهایی مردن میترسم....
برچسبها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت