نوشته بود:من فیروزه ای رنگم
آخرین باری ک بسته ی پستی داشتم،دبستانی بودم.سوم دبستان یا چهارم بودم انگار...یک نوشته ی ادبی برای روز مادر برای مسابقه ی صداوسیما فرستادم.صداوسیما هم معرفت داشت و بااینکه من توی مسابقه برنده نشده بودم اما برایم یک کارت پستال فرستاده بود.یک کارت پستال خیلی قشنگ که خیلی ادبی و شیک از من بخاطر نوشته ام تشکر کرده بودند.از مدرسه میمدم که مامان گفت پستچی برایم نامه آورده.قشنگ یادم هست که مقنعه م را توی حیاط برداشتم و دویدم و نامه ام را دیدم.قشنگ حسم یادم هست که چند بار از روی نوشته ی تشکر آمیزشان خواندم.قشنگ حرف هایم مامان یادم هست که با یک شوقی میپرسید:چی نوشته بودی؟که من میگفتم از ته دلم برا تموم مامانای دنیا ی نوشته،نوشتم....کارت پستاله را هنوز دارمش.جز افتخارات آن دوره از زندگی ام بود که میگفتم صدا وسیما برایم یک کارت پستال فرستاده...
از بسته ی پستی خاطره ی خوبی دارم.از اینکه یک نفر یکجوری سورپرایز و هیجانی ام کند آنقدر خوشحال میشوم که تا یک هفته انرژی مثبت دارم،که تا کلی وقت لبخند عریض میزنم.
توی دانشگاه در حال بدو بدو برای یک کار اداری بودم که مامان پیام داد:ی بسته ی پستی برات از تهران اومده.مشکوکه:)J
کی برام فرستاده؟همشهری جوان فهمیده دلمو شکونده که داستانمو چاپ نکرده و برام ی چی پست کرده که از دلم در بیاد؟نه نه.اخه همشهری ادرس خونه مونو نداره!کی فرستاده؟مررررریم
رسیدم خانه.افتادم رو ی جعبه.با تمام توان ناخن هایم را توی کارتن فرو میکردم تا پاره شود.کلی روزنامه داخلش بود.میکشیدم بیرون.قلبم تاپ تاپ میزد.کارت پستال را برداشتم.بازش نکردم.میخواستم ببینم لابه لای این همه روزنامه و پلاستیک چه چیزی به من چشمک میزند...جیغ زدم.کلی خندیدم.کلی قربان صدقه ات رفتم مریمی.مریمی دیوونه.مریمی خوش خنده.زنگ زدم بهت.از پشت تلفن فهمیدی دارم از همان لبخندهایی میزنم که تو یک روز به من گفتی:عاشق این خندیدناتم؟!از همان پشت تلفن از همان لبخندهایی زدم که تو میگویی:اینجور خندیدنت ب من امید میدهد...تو بهترینی مریم.
برچسبها: تکه های گم شده ام را کنار هم بچین, لبخند نارنجی و قرمز