آنقدر خسته ام که دیگر مرگ هم ب دردم نمیخورد


من دلم تنگ همان شبی ست که ساعت 12 نشسته بودم توی ترمینال آرژانتین ،باد میخورد توی صورتم و مکالمه ی بین راننده ها را گوش میدادم.و هیچ نگران نبودم که فردا صبح با آن استاد بداخلاقه کلاس داریم و ممکن است اگر غیبت کنم،درسم را حذف کند...

دلم تنگ همان صبحی ست که نمازم را توی نمازخانه ی ایستگاه متروی میرداماد خواندم و هی به خانم هه که داشت بچه اش را شیر میداد نگاه میکردم و خانوم هه هی به من لبخند میزد و وقتی داشتم می آمدم بیرون حس کردم باید بلند خداحافظی کنم و بلند خداحافظی کردم...

دلم تنگ همان ظهری ست که با فاطمه خودمان را انداخیتم توی آن رستورانه ی تجریش و هی خوردیم و خوردیم و من به فاطمه میگفتم:خیلی شبیه ش بود و فاطمه میخندید و میگفت:اونم شبیه تو رو میبینه؟و من بغضم را با لقمه ی میرزا قاسمی ام فرو دادم و گفتم:نه...

با در به دری دنبال بلیط میگشتم.بلیط تهران-اصفهان قحط شده بود و من نمیدانستم چرا اینقدر عجله داشتم که خودم را برسانم دانشگاه.و فاطمه میگفت:بمون،فردا بریم اردک آبی صبونه بخوریم .و من پایم توی یک کفش بود که:نه دانشگاه دارم.اردک آبی باشد برای بعد...و هیچکس نفهمید من اصرار ب رفتن اصفهان دارم چون آدم باید فقط توی شهر خودش گریه کند.فقط توی اتاق خودش...

همان شب آخر ساعت 12 نشسته بودم توی آرژانتین و به آسمان خیره شده بود...س میخواست بیاید مرا ببیند و من ب دروغ گفته بودم اتوبوس راه افتاده...یک دختر،تنها،نصفه شب،در هوایی که میخواست بارانی شود،بین کلی راننده و مرد و نامرد نشسته بود و به ستاره ها نگاه میکرد.و میخواست تنها باشد.میخواست تنها باشد تا تکلیفش را با خودش بداند.یک دختر نشسته بود روی نیمکت که راننده هه صدایش زد:خانوم اتوبوس داره راه میفته و دختر نترسیده بود ازاینکه فقط چها ر زن توی اتوبوس به این بزرگی اند و بقیه مرد و نامردند.چون میخواست تنها باشد...

خدایا فلش بک بزن به آبان پارسال.به آبان پارسال ک من پنج روز خودم را توی غبار تهران گم کردم و فقط فاطمه بود که مرا بین تمام آدم ها میشناخت.فقط فاطمه بود که مرا برد آجودانیه مهمانی و به هیچکس نگفت:این دختره دارد از یک شکست طولانی برمیگردد.

این همه حرف زدم تا بگویم دلم تنهایی میخواد.اینکه مثل پارسال الکی خودم را گم و گور کنم توی تجریش.هی راه بروم.هی راه بروم.هی راه بروم و خوشحال باشم ازین شهر درندشت فقط تجریش و بازار بزگ و پاسداران و اتوبان صدر و اجودانیه و میرداماد و میدان محسنی را بلدم...دلم یک تنهایی یک ماهه میخواد و نگران نباشم ازینکه یک نفر مریض است و شاید به بودن من نیاز داشته باشد،یک نفر دوستم دارد و میخواهد من باشم برای همیشه،یک نفر میخواهد من باشم تا برایم از درد توی دلش بگوید...دلم تنهایی میخواهد

برای یک نفر:همون جزیره ی خودمونو میخوام

عنوان:گروس عبدالملکیان


برچسب‌ها: من دیر شده بودم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:48  توسط