یک نفرشان صدا زد:بیا کنار من بشین

حسودی ام شد...به تمام آن زن های میانسالی که روی صندلی های قرمز آن مراسم موسیقی و شب شعر نشسته بودند و باهم بلند بلند میخندیدند...حسودی ام شد...به ناخن های لاک زده شان که هیچ پریدگی یی نداشت...به هم خوانی هایشان وقتی آواز میخواندند:شمع و پروانه منم.مست میخانه منم و... ...حسودی ام شد که وقتی اسم زن می آمد جیغ میکشیدند و هورا میگفتند و وقتی اسم اصفهان می آمد سوت میزدند...حسودی ام شد که قرار شد با تور موسسه سه شنبه همه شان مجردی،بدون شوهرهایشان حتی،بروند قلعه رودخان...حسودی ام شد که چه جسارتی،چه همتی که جمعه شب به جای اینکه نشسته باشند در خانه و دلشان گرفته باشد و هر به چند دقیقه برای شوهرهایشان چایی بیاورند با دوستانشان،اکیپی آمده بودند شب شعر و آنقدر میخندیدند که یادم رفته بود که جمعه ها دلگیرترین عنصر جهان هستی هستند...میانگین سنی شان 40 بود.از چروک های دست هایشان فهمیدم.اما خنده هایشان اکسیر دخترهای تازه به بلوغ رسیده را داشت...منِ ِ در آستانه ی 22 سالگی تا عصر نشسته بودم غصه میخوردم و آنها نشسته بودند ناخن هایشان را لاک میزدند برای شب...


برچسب‌ها: پلان یک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:2  توسط   |