go to hell
یک روز پر ارزش من،یک امتحان فاینال زبان من،دو ساعت خواب بعد از ظهر من،چهار ساعت کلاس من بخاطر این بن کذایی کتاب هدر رفت.آقا جان شما که کارتان نظم ندارد بن دادنت به چه کار است؟
من امرزو از ساعت 7 و نیم صبح که رفتم بانک و اسم مرا در لیست انتظار بن نوشتند و شماره ام شد 197 یک سوال ذهنم را قلقلک میدهد که چرا این بند و بساط را همان اینترنتی حل و فصل نمیکنید؟
اقای همه کاره ی نمایشگاه من امروز بخاطر این بن کذایی میدان آزادی را تا انقلاب،انقلاب را تا آزادی دوبار رفتم و امدم.روی سی و سه پل میدویدم.متلک شنیدم.داد رئیس بانک شنیدم.چرا؟چون بن نداشتند و تکلیف ما را مشخص نمیکردند که اخرش این بن را میدهند یا نه.
اقای همه کاره ی نمایشگاه کتاب من بخاطر این بن کذایی امشب راهی نمایشگاهم.همین امشبی که از خستگی رو به ضعفم.همین امشبی که خانه ی مادرجان دعوتیم.همین امشبی که...
کلی برای نمایشگاه نقشه کشیدم.شما با این برنامه ریزی هایتان ذوق و شوق مرا برای امدن به نمایشگاه به صفر رساندید.کلی خوشحال بودم با گندم می ایم و باهم نصفه شب خنده های ریز میکنیم و لواشک میخوریم و ابی گوش میکنیم و نوبتی روی شانه ی هم میخابیم.حالا بخاطر بیشعوری شما من باید شب با حال خسته با سری پر درد تنها بروم.خدا را خوش می اید؟آن هم برای یک بن؟
++کلی چیز تو دلم بود میخاسم بنویسم.اصلن ماجرای امروزو باید مینوشتم.ولی خسته م.باید وسایلمم جمع کنم.برگشتم براتون ازین نمایشگاه کذایی کتاب میگم.از قیمتام میگم.قول میدم:دی
+++کاش من ی 5-6تا نویسنده ی معروف ببینم اونجا
برچسبها: تک ثانیه های زندگی