باید حال من را خوب کنم

در بلاگ نوشته بودم:

یک وقت هایی ست که من اسمش را میگذارم روزهای هورومون بهم ریزی.روزهایی که تمام حیوانات درونی ام شروع میکنند به نشان دادن خودشان.سگ میشوم.خر هم و ایضا یک گوسفند بهانه گیر.میروم درون خودم.یک کنجی پیدا میکنم و تا بهبود اوضاع همانجا مینشینم.مثلا دارم به کسی پیام میدهم بعد بدون هیچ دلیلی گریه ام میگیرد.بیخود و بی جهت به حمام میروم چون فکر میکنم با حمام رفتن حالم بهتر میشود.زیاد از اندازه میخوابم.اگر یک خروار غذا جلویم بگذارند میخورم و اگر نه میتوانم روزها را بدون غذا سپری کنم.دلم میخواهد به همه گیر بیخود دهم.به راننده تاکسی هایی که مثل مورچه رانندگی میکنند بدوبیراه میگویم.حتی یاد زمان دانشجویی ام می افتم و با استادهایی که حضور غیاب میکردند نفرین میفرستم.جواب کسانیکه تلفن میکنند و با مامان کار دارند،را به آرامی میدهم.از دوستان دبیرستانم متنفر میشوم و دلم نمیخواهد راجب به هیچ کدامشان چیزی بدانم چرا که معتقدم تمامشان یک مشت بچه ی لوس هستند.جواب پیام هایی که برایم می اید را یکی در میان میدهم.دلم میخواهد مزاحم تلفنی پیدا کنم تا بلکه مابقی انرژی بیشعوری ام را صرف او کنم!...موقع بیرون رفتن از خانه یا کلیدم را و یا کیف پولم را جا میگذارم.با مامور بی آرتی دعوا میکنم و حالم از همه بهم میخورد...در این مواقع من آدم ظاهرن خطرناکی نیستم.در واقع من تنها یک دختر بیست و سه ساله ای هستم که دارم جریان ذهنی ام را،جریان قلبی ام را،جریان زندگی ام را،جریان رابطه هایم را سر و سامان میدهم.میرسانمش به وضعیت نرمال...دارم خودم را دلداری میدهم که نباید بیخود نگران شوم.نباید راه به راه دل تنگ شوم.نباید توقع داشتم باشم که فهمیده شوم...دارم به خودم میفهمانم که نباید خود را به کسی محکم گره بزنم.نباید مثل الان منتظر شب بخیری باشم و زمانیکه این شب بخیر نیامد ارام گونه هایم خیس شود...


برچسب‌ها: لرزش دستم تمام چای را در نعلبکی ریخت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:40  توسط